1)
حیوان شده ام ... چیزی مثل یک الاغ .آنقدر که می فهمم وقتی با چوب به بدنش می زنند ، چه دردی می کشد .آنقدر که وقتی مسخره اش می کنند چه اندازه آزار می بیند . آنقدر که برای ذره ای محبت که کاهی و یونجه ای برایش بریزند ، یا دستی بر سرش بکشند ، یا آن موریانه ای که مدتهاست در پشتش خانه کرده را از تنش جدا کنند ، چه اندازه لازم است مشقت بکشد .. چقدر باید سعی کند همانی شود که صاحبش می خواهد ... چقدر باید بار بکشد ، چقدر باید بترسد، چقدر باید تنها بماند ... چقدر با چشمان غمگینش بگوید و بقیه سیخ بر صورت او فرو کنند . آخر هم به تلنگری سهمش بشود گوشه طویله ای پر کثافت ، بد بود... چقدر باید در تنهایی عر عر کند .
حیوان شده ام . بی هیچ حیوانیت دلچسبی . نه از آنها که لوند راه می روند و با صدایی غمزه آلود کورور کورور موجود را شیفته می سازند به خود ، یا آنان که به حکم غریزه جنسیشان با هر که خواهند همبستر می شوند ، نه از آنان که می خورند و می خوابند و در دل تکلم می کنند ، نه دلشان می سوزد نه دلی را می سوزانند ... نه ... از آنها شده ام که هیچ غروری ندارند .از آنان که نه دندانی تیز دارند نه پنگالی خونین ، نه زیبایند ،نه دلفریب نه می دانند دفاع چیست ، نه می دانند حمله کدام است... از زندگی فقط همان لحظه ای را می فهمند که در دهان شکارچی گرفتار شده اند و دارند جان می دهند و تازه یادشان می آید که آنها نیز حضور داشته اند . آنان هم می توانستند چیزی باشند.نه سری در سرها ، نه ، بلکه چیزکی در چیزها ...
گاهی کمی غرور لازم است . گاهی هم زیادیش می شود هیولا . ما همه شیشه های شکسته غرورمان را بر صورت یکدیگر می مالیم . تو به من ، من به دیگری ، دیگری به دیگری و دنیا شده پر از خورده شیشه های غرور آدمیان .
2)
این روزها برای فرار از خیلی چیزها کار می کنم . شدید . از آنها که ابر می شود می رود بالای سر . حالا که میدانش هست می تازم . آنقدر که از پا بیافتم .آنقدر که حواسم پرت شود . آنقدر که شلوغی خیابانهای شب عید مرا غمگین نکند .آنقدر که خالی بودنم مرا به گریه نیندازد ، آنقدر که آدمهای همیشه آنلاین کابوسم نشود ، آنقدر که یادم برود زمین بزرگ است ..اما نمی شود ... هر چه کردم نشد ...
یادداشتک 1 : دلم میخواست امروز 2 روز پیش بود یا 4 روز بعد .. فقط الان نبود . حالمم این نبود ..
یادداشتک 2 : بیرون باران می بارد .. دل من اما کوک نیست ...
در این ثانیه ها که معکوس می شمارند
می توان نمرد
اما نمی توان زندگی کرد.... (علیرضا راهب)
1)
حسادت می کنند درختان به تنم
وقتی که سایه ات می شود ...
2) برای رفتنت :
پرنده قاتلی بی رحم بود
خون چکاند از قلب پنجره ای
که به او دلبسته بود ...
نوشته شده در یازدهم اسفند 1390
امروز 14 اسفند است و من یک روز دیگر دارم برای دوباره متولد شدنم . یک روز دیگر مانده تا سن شناسنامه ای من بشود عدد 28 (نمیدانم شاید هم 29) ، هیچ وقت نتوانستم سن خودم را دقیق محاسبه کنم . همیشه از اینکه این عدد یک به یک رشد می کند و رقم های آن که به اندازه یک کوه است در دلم جابه جا می شود ، شوکه می شوم ... سرعت رشد عمر انسان از یک سنی به بعد 2 برابر و شاید هم 2000 برابر می شود ... و من این روزها دغدغه ام شده همین ثانیه ها ... همین زمان ... همین عمر
تولدت مبارک ، الف . ر متولد 12/15 /1361 ...
نوستالژی گذشت عمر دیگر اساسی کلیشه شده است . اما با این وجود، احساسی که برای من در شبی مثل امشب حادث می شود ، همان اتفاق های تکراری درونم است ... 28 سال کم نیست ، 28 واقعا گاهی عدد بزرگیست ... آنقدر که حس های کودکانه مرا می تواند بگیرد ... آنقدر که می تواند مرا 28 سال پیر کند ... آنقدر که می تواند مرا یک "مرد" کند ... در معنای واقعی کلمه اش
28 سال کم نیست ... می شد 28 بار زندگی کرد ، می شد 28 بار بلند خندید ... می شد 28 بار رفت سفر ... می شد 28 بار باران رو تماشا کرد ... میشد 28 بار با عشق زیربرفها قدم زد .. میشد 28 بار بهار را دید ... میشد 28 بار تا صبح با مهتاب عشق بازی کرد .... می شد 28 بار آواز گرم چسباند به گوشهای محتاج نوازش ... میشد 28 بار .... و باز هم میشد 28 بار خندید...خندید ... خندید...
28 هم گذشت ،تمام شد ، آنقدر که نفهمیدم چگونه از من عبور کرد و حالا 28 سالگیم دیگر بر نمی گردد ... هر چه تقلا کنم ... هر چه آروز کنم ..او رفته است ... ال.ر 28 ساله دیگر رفته است .. امروز چمدانش را در اتاقم پهن می کند و رخت آروزهای کپک زده خودش را به گورستان گذشته می برد ، آنجا که همه چیز گذشته است و ارزشها هیچ اند، آرزوها هیچ اند ، تو هیچی ، من هیچم... و خدا هم هیچ است ...
خاصیت گذران اینگونه است دیگر ... انگار یک خطی هست که وقتی از آن عبور می کنی همه چیز هیچ می شود و خاصیتها ، بی خاصیت می شود ...
28 سالهگیم رفت ... دیگر گذشت ... مثل حباب بود ..ترکیده شد . مثل دود بود ، ناپدید شد ... مثل باران پشت شیشه بود ، بخار شد ... مثل تو بود ، رفت .. و رفت ... ورفت .
تولدت مبارک الف.ر متولد سالی بسیار دور ...
یادداشتک 1 : تولدم را بی کیک ، بی شمع و بی آرزو جشن می گیرم ... در همین حوالی سرد اتاق می نشینم و نقش اینها را به سیگار و موسیقی و غم می دهم ...
این روزها حالم بد جوری خراب است .درون پیله ای رفتم که در آمدن از آن برایم بسیار دشوار شده است . گاهی مدتهای زیادی بدون انجام هیچ کاری به سقف اتاقم خیره می شوم و ذهنم آنقدر می گردد این طرف و آن طرف ، در حال و گذشته و آینده که سرم گیج می خورد و حالت تهوع می گیرم .
به گمانم افسردگی را دارم به سرعت نور طی می کنم . گاهی نگرانی های عجیب و غربی نیز به سراغم می آید . فکر می کنم نکند مثل شخصیت اول جنایات و مکافات ناخواسته قتل یا عملی شوم مرتکب شوم و تا آخر عمرم هم نتوانم آنرا جمع کنم . ؟ یا فکر می کنم اگر الان یک گالن نفت بریزم در این خانه و هر چه که هست را آتش بزنم چه می شود؟ چه اندازه بد است ؟! اما لحظه ای دیگر به خود می آیم و از افکار شوم خودم هراسان می شوم و خودم را از خودم پنهان می دارم .
دلخوشیهایم کم شده . آنقدر کم که باید عینکی با نمره خیلی بالا به چشمانم بزنم تا آنها را ببینم . بیماری تب گرفته ام . تب چی نمی دانم . دمای بدنم به سرعت تغییر می کند. لحظه ای داغم ، آنقدر که دلم می خواهد مثل خرسهای قطبی روی کوههای یخی دراز بکشم . و لحظه ای بعد آنقدر سردم میشود که حاضرم داخل شومینه خانه خودم را کباب کنم .
درد روده ها شدت گرفته . از چند روز پیش . دیگر بهش عادت کرده ام . شده جزیی از وجودم . جزیی از روز مره گیهایم . رفت و آمدم به دستشویی زیاد شده . و ماندنم آن داخل نیز به همین ترتیب بیشتر .
غالب اوقات عصبانیم . صداهای اطراف مثل موریانه مغزم را می خورند .امروز سوار یه تاکسی شدم که راننده اون داشت موسیقی گوش میداد . آزار صداش به اندازه کشیده شدن آرشه ویولون توسط یک بچه 5 ساله بود .سریع از ماشین پیاده شدم و در کنار مدرس پیاده روی کردم . حتما با خود می گویید : ما در جایی که زندگی می کنیم به این افراد میکیم روانی . اتفاقا ما هم در جایی که زندگی می کنیم همین کلمه را برای این افراد استفاده میکنیم .
نمی دانم انتقام چه چیزی را می خواهم از زندگی بگیرم . انتقام آرزوهایی که تک تک و به نوبت دود شدند و رفتند هوا . انتقام نداشتن اویی که سهم من نشد ، انتقام تنی که بر آغوش او مالیده شد . انتقام زندگی ای که هیچش به مراد دل نیست ، انتقام ضعفی که همه قوتها را گرفت . انتقام زمین که این همه بزرگ است ....
یادداشتک 1: من بنده آن دمم که ساقی گوید ...
یادداشتک 2 : زمستان 16 سال پیش ، در یکی از شبها ، برف سختی بارید. از آن برفها که سرما نداشت . از آن برف ها که گرم بود . مدرسه ها تعطیل شد .... من و امین (برادرم) رفتیم بیرون خانه .... دلم هوای آن شب را کرده است
مثلا 12 سال بعد است . صاحب یک شرکت کوچک هستم . اندازه موهای سفید با سیاه برابر شده است . کاری سخت دارم . اما احساس انرژی می کنم . دور رو برم پر شده است از برنامه های کار و پیشرفت و پول .روزها کار می کنم ، عصرها موسیقی تدریس می کنم . دور و برم پر شده از آدم . آدمهایی که حالا خودم را جور دیگری به آنان معرفی می کنم .... در یکی از روزهای آخر سال هستم . پشت پنجره اتاقم در شرکت ایستاده ام ..باران می بارد و به شیشه می خورد . سیگار دود می کنم . فوت می کنم در هوای سرد و خیس . نم باران به صورتم میخورد . روز پر مشغله ای بوده. خسته ام . به شبی در 12 سال پیش می اندیشم .همه چیز به هم ریخته بود . هیچ چیز سر جایش نبود . تنها و بی کس شده بودم و حالم را هیچ کس نمی فهمید . و زمین را نفرین می کردم که چرا یک هزار نقطه قوت به حساب یک ضعف کوچک نمی رسیدند . درونم خوشحال است که دیگر گذشته است . که حالا همه چیز مدت زیادی است که تمام شده است ...تلفنم زنگ می زند آن طرف خط تو هستی . با صدایی کم رمق اما با عشوه حرف میزنی
- سلام
- سلام ، خواب بودی ؟
- منتظرت بودم که خوابم برد . کی می آیی؟
- دارم کیفمو جمع می کنم . چند دقیه دیگه خونه ام
عشوه صدایت را شدید تر می کنی
- داری می آی باسم خوراکی بخر
لبخند می زنم .صدایت قطع می شود . در دلم آهی از سر شوق می کشم . سر راه ، نرسیده به خانه ، یک بستنی شاتوت میخرم . جاسازی میکنم در کیف . کلید که در قفل می چرخد تو از اتاق بیرون آمده ای . نشان می دهم چیزی برایت ندارم . غر میزنی . کیفم را آنقدر زیرو رو میکنی تا پیدایش میکنی . چشمانت برق می زند ، دوباره فاتح شدی ، هنوز جوانی و پر شور ...
مثلا 12 سال بعد است ، مثلا دنیا عوض شده ، مثلا دوستم داری ...
هی راستی ، تو که آنجایی ، با توام ، مواظب خاطراتت باش...
مواظب آن کیف دستی مشکی مارک دیور باش . یادت هست یک روز تمام داشتیم تو تندیس دنبال می گشتیم تا تو یکی را بلاخره انتخاب کردی .
یادت نرود درزگیر در و پنجره از اینجا با خودت برداری و ببری ... توسرمایی هستی و هوای جایی که می روی سرد است... تو که فردا می روی هوای آنجا نزدیک به 4 درجه است و این هوا برای تو سرد است .
امسال شب عید نکنه دلت بگیره .. نکنه فک کنی حالا که خونوادت کنارت نیستن تنهایی ... زود بگرد واسه خودت دوستای صمیمی و خوب پیدا کن . اگه اونجا چیزی خواستی نکنه به من نگی .. من اینجا واست کارمی کنم و هر چی بخوای واست می فرستم ... نگران درسات هم نباش . اگه دوست داشتی خوب بخون اگه دوست نداشتی و سخت بودن اصلا نمی خواد پاسشون کنی ... درس خوندن تو بلاد غریب کارسختی است اونم رشته معماری اونم تو سوربون ...
شبها زودتر بخواب ، سعی کن سرگرم اینترنت زیاد نشی تا دیر وقتها ... گاهی اونجا نماز بخون .. میدونم اعتقاد نداری ، منم دیگه ندارم اما فکر اینکه خدایی بالای سرت داری میتونه تورو آرومت کنه تو غربت .
رو شیشیه هواپیمات بنویس یا علی .مبادا بترسی . تو دیگه خیلی بزرگ شدی . دیگه دنیا واسه پاهات بزرگ نیست .خدا به همرات ... خدا به همرات
ازغذات نگران نیستم . میدونم شکمویی . اما همه چیزی نخور لطفا . میکن فرانسویها قورباغه و ملخ هم میخورن . یادت باشه قبل از خوردن هر چیزی ببینی اون چیه .
مبادا احساس کنی تنهایی . مبادا دچارافسردگی مهاجرت شوی . اگه نخواستی بمونی سریع برگرد . سریع و ساده . گور بابای درس و کار . تو همین الانشم فوق لیسانس داری . اصلن میخوای نری ؟ یعنی میشه نری ؟ نمیشه نه ؟ آره چند بار گفتی که نمیشه !!! باشه برو.
نگران منم نباش . این همه لازم نیست از من قول بگیری که غصه نخورم . من غصه ام را می خورم .
آدمی نابود می شود اما شکست نمی خورد ..
×××
دارم فکر می کنم وقتی میرسی اونجا هوا ابریه و داره بارون میاد.( از یاهو چک کردم) لادن میاد اون اتاقی که واست گرفته رو نشونت میده . تو میگردی ببینی پنجره داره یا نه .
خوشحال میشی اگه داشته باشه . فکر میکنی یه گلدون کوچیک میذاری اون لبه پنجره. حس غریبی خواهی داشت . دیگه کسی به زبون تو صحبت نمی کنه .
دوس داری زودتر یه خواب کوچیک بکنی . ولی گمون نکنم سریع خوابت ببره . لادن احتمالا تورو به حرف می گیره . به در و دیوار نگاه می کنی . یه کم نمور و کثیفه . تو دلت می گی کاش بشه خوشگلش کنی .
لادن یه کلید بهت میده شاید . اونو به گردن ری را آویزون می کنی . (همونی که من از زیر پل کریمخان ، نشر چشمه واست گرفتم و شد یار همیشگیت ) . تا نگاهش میکنی یاد من میافتی . دنبال اینترنت می گردی شاید . شایدم میزاری واسه یه وقتی که یه کم آروم تر شدی و هوای سفرت رفته باشه .
حوصله نداری . یه کم خسته و کوفته ای . تو دلت نگرانی یه خورده . انکار تازه فهمیدی چه اندازه از خونه دوری . احتمالا این لحظه، اولین باریه تو این چند روز که می فهمی واقعا چی شده ؟
چشماتو میبندی ...میخوای بخوابی . .. یاد یک هفته پیش همین موقع میافتی ... یک اتاق .. یه نور کم ... یه آواز کوچیک .
بخواب آرام . یکی چشمانش به انتظار بیدار است
وسط اتاق ، کف زمین نشسته ام. امروز از آسمان مخلوطی از برف و باران می بارد .از صبح خیلی زود . هیچ صدایی به جز چکیده شدن قطرات آب از شیر خراب شذه آشپزحانه ام به گوش نمی رسد . اتاق خانه ام کرخت است و هوای افسردگی بر دیوارها آویخته شده ... لحظه بی پایانی است ... انگار مردی قرار است خود را از شاخه درختی کهن سال به دار بیاویزد .
یک چیزی انگار قرار است جا به جا شود . وجودم پر وخالی می شود .صحنه هایی مبهم از همه چیز و همه کس از ذهنم خطور می کند .خاطرات ریز و درشت از روزهای خیلی دور تا همین چند لحظه قبل . چیزی شبیه برزخ را تجربه می کنم . می خواهم بلند شوم ، گوشی را بردارم . به کار و شغلم برسم . مثلا که قرار نیست چیزی اتفاق بیافتد .اما نمی توانم. چسبیده ام به زمین . انگار امروز همه دنیا از حرکت ایستاده است ... .
با خود می اندیشم شاید زندگی جای دیگریست ...
آقای کوکولو ، یک مرد بدون سن است با قدی کوتاه و موهایی که هنوز پر پشت است و فر دارد . او امروز زیر بارانها راه رفت و با خود می اندیشید کاش میشد عشقش در کنارش بود و با او این هوای شگفت آور را نفس می کشید .
آقای کوکولو خوب می داند قراردادهایی که این روزها در شرف بسته شدن هستند هم نمی تواند اورا آنچنان خوشحال کند . چرا که دلخوشیهای او چیزهای دیگری است . او آدمها را دوست دارد ولی آدمها او را از خود می رانند . او برای هر کسی چیزهایی دارد که اصلا خوشایند نیست . برای آن دخترک کوچکی که با دوچرخه اش بازی می کند ترسناک و پیر است ، برای همکارانش گنده دماغ است ، برای خانواده و دوستانش زیادی خاص و عجیب می نماید ، برای عشقش کم است ، دور است ، ترسو است ، ضعیف است ، برای برادرش بیگانه است ، و البته برای خودش .... تنهاست . مثل همیشه .
آقای کوکولو از تنهایی بیزار است ، اما تنهاست .او از دروغ بیزاراست ، اما زیاد شنیده است . او از جنگ می ترسد اما همیشه در میدانش است ... آقای کوکولو می داند کسی در نیا نمیتواند به او اعتماد کند ، او می داند نوازش سر انگشتانش تاثیرش برای روزهای جوانی بوده است و بس .
آقای کوکولو خسته است ... دلش می خواهد سوار موسیقی شود و برود ...او از تنهایی آدمها متنفر شده ...از غم های آدمها می ترسد آقای کوکولو میخواهد دهانش را ببند و با نگاهش با دنیا حرف بزند و بگوید که چقدر شیفته زندگی است
آقای کوکولو میداند قصه اش رو به پایان است. او می داند در هیچ قلبی یا که نگاهی جایی ندارد ...
آقای کوکولو در یک عصر زمستانی میرود روی تراس خانه اش و یواشکی برای خودش گریه می کند و با ستاره اش موضوعی را در میان می گذارد ...
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
من از خورشید آمده ام
از هزارتوهای نادانی و گمراهی
از آغاز حضور یک تکه سنگ
دستانم درخت است ، نگاهم ستاره
من خواب رویاهای شیرینم را
از لک لک های قصه ها به ارث برده ام ...
میگم این قافله عمر هم عجب می گذرد .انگار همین دیروز و پریروز بود که پا بدنیا گذاشتم و مثل اسکولا بیخودی ونگ زدم که یه چیزی بدید بخورم . یه چیزی بذارین تو دهنم . از اون روز نزدیک به 29 سال می گذرد. خوب که فکر می کنم می بینم این 29 سال مثل قایق سواری بچه ها روی شن و ماسه بوده . تو حرکتی نمی کنی اما فکر می کنی چه کار محیر العقولی داری انجام میدی .
زندگی حقیقتا زود می گذره . عین اون موقعهایی که پنج شش سالم بود و نوشابه سیاه می خوردم . با یک دست شومبولمو می گرفتم که مبادا شاشم بریزه بیرون (از هیجان خوردن این مایع شگفت انگیز) و تعداد قورتامو می شمردم .
زندگی خیلییی زود می گذره . مث اون زمانهایی که با امین (برادرم)می نشستیم و از شب تا صبح ماریو باز می کردیم .و منتظر بودم تا اون لامصب خوابش ببره تا من تنهایی بازی کنم (و هیچ وقت هم نشد که بشه )
زندگی زود می گذره مث اون وقتی که 11 سالم بود داشتم می رفتم مدرسه . یه دختری دیدم که با عجله از خونشون اومد بیرون و من یه چیزی تو کله گندم مورمور کرد .
زندگی خیلی زود می گذره مث اون زمانایی که من از تو اتاق بالای پشت بوم ، حیاط خونه همسایه رو می دیدم و نمی دونم چرا دوست داشتم زن همسایه وقتی میره دشتشویی اونو دید بزنم . (خیلی بعد ها فهمیدم چرا !!)
زندگی خیلی زود می گذره مث اون شبایی که توی اون شهر دور افتاده درس می خوندم و نفت نبود برای گرم کردنمون و عماد تو دستاش جوراب کرد تا خوابش ببره .
زندگی زود می گذره مث اون وقتی که برای اولین بار یه سازی رو تو دستم گرفتم و احساس کردم این تنها صدایی که دوست دارم تا آخر عمرم بشنوم.
زندگی رود می گذره مث اون وقتی که تو آخرین جلسه کلاست با من داشتی میرفتی که بری برای نمی دونم چه مدت ، بغلم کردی و من بین خودم و تو یه چیز نرم احساس کردم در قسمت بالا تنه ام و فکر کردم : این اتفاق شیرین چیه
زندگی رود می گذره مث اون لحظه ای که تودانشگاه ،من سونات کلاسیک پونس رو می نواختم و سیمون آیوازیان بهم گفت : ایرادت این بود که عین سگویا زدی (حالا این اسما کی هستند و چه کاره به من و شما چه ؟)
زندگی اساسا زود می گذره . اما نمی دونم چرا تازگیها این خاصیتشو از دست داده و ایتهمه کشدار شده . خودشو می کشه رو زمین .
انگار خیال زود گذشتن نداره . حالا اگه من برم ماریو بازی کنم یا نوشابه سیاه بخورم (در وضعیتی که گفتم ) ، یا تو بودی و بغلم می کردی یا سیمون بود و من براش پونس (Ponce) می زدم ، مث جت سریع می رفت . انگاراین چیزا واسه زندگی حکم نشستن بر صندلی میخ دار را دارد . انگار نمیشه که همین قدر کشدار بمونه و کاری هم به ماریو و بغل تو و گیتار زدن من و اینا هم نداشته باشه .
***
"باشه ، وقتی اینقدر احمقی تورو به حال خودت میذارم . "
باران که می بارد
خبر از آمدنت در زمستان می دهد
برف ها که میریزند
تورا به باران وعده می دهند
مچت را گرفتم
تو و آسمان دستتان
در یک کاسه است ...
چراغ ها خاموش ... لحظه ای بعد یک هوای گرم روی گردن
- فردا خدا کنه یارو قراردادو امضا کنه
یک دست لای فر موها ...
- دیگه تصمیم گرفتی موهاتو بلند کنی ؟
چشمهایش بسته شده اند. دستش لای موها گم شده اند...
- آخی ، خواب خرگوش ببینی
صدای خر خر ملایم ... شب هم می خوابد ... رویا ها هم
گاهی چند جمله ساده مثل همین میشود تمام معنای خوشبختی تو ، معنای همه هستی تو و تضمینی می شود برای زیباترین لبخندهای دنیا ...
چند روز پیش نشستم و در یک اقدام بی سابقه بی آنکه بخواهم چشمانم را بستم و به هر چیز که از آن نفرت داشتم فکر کردم . دلایل این نفرتهارا برای خودم صف کردم . گفتم شاید اگر برای خودم تکرارشان کنم از پلشتی شان کاسته شود . به جان کاغذها افتادم و نوشتم . هر چه در دایره خشونت وجودم به ذهنم می آمد و میتوانستم با تمام وجود به آن فحش و بد و بیراه بگویم را از جلوی چشمان و کلمات گذراندم . چیزی نگذشت که از اینهمه بدی احساس استفراغ کردم . اولین عق را زمانی زدم که داشتم به نقاب آدمها فکر می کردم . دومین عق را در جایی زدم که ناظم مدرسه ابتدایی برادرم را کتک می زد و همین طور تعداد عق زدنهایم بیشتر شد ...سومین عق ... چهارمین عق و بالخره بزرگترین اسفراغ روی زمین حادث شد ... و استفراغ پشت استفراغ ....
در این چند روز من دریایی از استفراغات ایجاد کردم و این قصه تمام نمی شود که نمی شود . با خودم فکر کردم کاش به این همه فکر نمی کردم . چرا گاهی آدم سر به سر خودش می گذارد . خب معلوم است که در مقابل تمامی آن چیزهایی که در سالهای زرد زندگیمان به خورد روح بیچاره مان دادیم تاب وتوان نخواهیم داشت ... همین می شود دیگر ... سر باز کنند می شوند دریای استفراغات
×××
با اینهمه دلم یه لیوان بهار با چند تا تیکه یخ کوچیک میخواد...
کسی هست ؟!
کسی نیست؟
که ترک بیاندازد بر چهره شوم جدایی ام از خویش ...
مادر سلام !
نامه ام را از دیوارهای خط خطی کودکیم آغاز می کنم
از فریادهای جگر در شبهایم
***
مادر ، خبر داری که هنوز بزرگ نشده ام ؟
می دانی که هنوز عاشقم ؟
***
مادر کبوتران قلبت به سلامت ،
من اینجا از هزاران باز سیاه بی امانم
من اینجا هنوز در پی معنای شبنم هام
مادر کبوتران قلبت به سلامت
من اینجا هنوز تنها ، تنهام
**
وقتی شعر بالا را میخواندم در چشمانش اشک جمع شد.نمی دانم به یاد مادرش افتاد یا به یاد خودش که مادری بود بی فرزند...
حالا امشب ، من تنها مادرم را که پناه کودکیم بود صدا میزنم . نمی شنود . او هم سرش به تکه ای دیگر از دنیا بند است ...
مادر هم مادران قصه ها ، مادر هم مادران بی فرزند...
×××
تصویر بالا شمایل مادر است که الف آنرا کشیده ...مقدس است و پر عشق
جرج برنارد شاو
هر چه جمعه ها غروبش غم انگیز و وهم آور است ، ظهر آن سرشار از بی خیالی و لذت است . زیر یک گرمای زمستانی دراز کشیدن ، شعرهای آخماتوا را سرکشیدن و به یک موسیقی روان گوش سپردن همان چیزی است که انسان برای لذت نیاز دارد و این هدیه جمعه ها به من است . هر چند دیگر هیچ چیز به آنکه در قدیمش داشتیم نمی ماند اما می شود دلخوش بود به سایه ای از آن نیز .
خیالی در درونم است . از تزریق کابوسهای دیشب است . از روحی که ضخامتش به هزارمی از میلیمتر رسیده است . این روزها می خواهم شادی به خودم بخورانم . الف هم می خواهد به من کمک کند .نمی دانم به خودش یا به من . می گوید از ناشاد بودن من افسرده می شود . حق دارد . خاصیت طبیعت آدمها این است که اندوه و تنهایی یکدیگر را نمی توانند تحمل کنند . مثل الف، مثل خود من .
دیروز با یکدیگر حرف زدیم . جسارت کردم و چیزی را با او در میان گذاشتم . از این گفتم که در تمام این مدت حال او را فهمیدم . به جای او اشک ریختم ، به جای او درد کشیدم و به جای او ماندم . وقتی از این موضوع حرف می زدم تازه فهمیدم که چه اندازه دلم برای خودم هم می سوزد . که به جای او درد کشیدم ، به جای خودم هم . او اما نمی فهمید . در عمق کلامش خشمش را دیدم و اینکه "با وجوداین هیچ گهی نخوردی ؟؟ " .
دلم میخواست به او یاد آور شوم که مگر تو هنوز نمی دانی یکی از دستاوردهای این عشق پیچا پیچ همین تله پاتی گاه زجر آورش است .که هر وقت زانو بغل کردی ، زانو بغل می گیرم . که هر گاه بباری میریزم پایین ... اما اینها برای او چه سودی دارد . او در دنیای خودش است . منحصر در فکرها و قضاوتهایی که در مورد من دارد . در مورد دیگران دارد . مثل همه آدمهای دیگر . برای همین است که من از نظر او همیشه آدم غیر واقع بینی بوده ام . بگذریم . حرفهای دیروزمان آلوده به موضوع گذشته او شد . دوباره استفراغم گرفت . دوباره تهوع خودم را قورت دادم .نمی دانم این تهوع از چیست . از او ، از گذشته اش ... امانه از خودم است . از آن لحظه ایست که رهایش کردم ، رهایم کرد . از همه آن چیزهاییست که حالا چه بخواهم چه نخواهم تکه ای از مغز او شده اند . تکه ای از خاطرات او که گاه و بیگاه به سراغش می رود. تکه ای از دلتگی های او . هرچند به قول خودش تکه ایست نازک اما هست . و این تکه نازک برای من که همه چیزم اوست عظیم و بزرگ است. اما من او را به حال خودش رها می سازم . منتظر می مانم تا برود به تمامی احساسات درونش (که نازک هستند) رو کند . تا هر کجا که میخواهد برود و برود . دلم می خواهد آدمیان را ببیند ، زوایای همه را کشف کند . خودش را بشناسد .عذاب وجدانش را اندازه گیری کند. این مسیری است که من طی کردم . هر چند دوروبرم شلوغ تر از او منماید اما قلبم عاریست از هرچه احساس با او بودن . دلم خالی است از هر چه لحظه ای که بخواهد با چیزی غیر او صرف شود .
(ادامه این نوشته را نوشتم و حالا پاک کردم .چرا ؟! خب معلوم است دیگر ... )
دیروز و دیشب وحشتناک بودند . یادمه صبج که از خواب بلند شدم ، نوشته ای نوشتم در باب تنهایی خودم و درونم و زاریدم و زاریدم آنقدر که یادم رفت ساعت 11 با شرکت م جلسه داشتم . اما اینجا نذاشتم . ترسیدم . مثل همیشه . ترسیدم الف یک روز بخواند و به مزاجش خوش نیاید .
رفتم بیرون . توی سرما قدم زدم . حوالی خیابان روزولت بود که وقتی سرم پایین بود و در حالی که داشتم از جویی رد می شدم تکه ای از اشکم به شلوارم ماسید بی انکه بفهمم. فهمیدم چه اندازه غمگینم .
گوشی را برداشتم با الف صحبت کنم . بی خیال شدم . چند دقیقه بعد خودش زنگ زد . قبراق . سرحال . از غرفه اش گفت . من از اولویت تکنینک بر ایده در تمامی هنرها الا معماری گفتم . کمی که صحبتها پیش رفت من دیگر غمگین نبودم . خواست تکه ای از خاطراتمان را دوباره قصه گونه در وبلاگش بگوید . برایم خواند دوبار . لذت بردم . از خیل احساسات عمیقش درباره خاطراتمان کیفور شدم . اما نمی انم چرا دلم خواست در باب معنای ادبیات و انطباق آن با متن او نیز بگویم . از این گفتم که امروز متن زیاد خلق می شود . اما ادبیات نه . و گفتم که ادبیات در کامل ترین معنای خودش می شود زندگی . و ادامه دادم که ویلیام فاکنر و همینگوی و مارکز و ساراماگو همه منطبق نمودن ادبیات بر زندگی بوده که اینها شده اند . بلا گفتم . غمگین و عصبانی شد . نفهمیدم چرا .به خصوص اینکه از خودش اجازه گرفتم برای ایراد نقدم . اما تمام شد . او عصبانی بود و مثل هزار بار عصبانیت دیگرش راه آرام شدنش من نبودم . من باید می رفتم . غمگین بودم . غمگین تر شد . گوشی را قطع کردم . بی خیال . 20 دقیقه بعد زنگ زدم . هوای الف سردتر شده بود . انگار دنبال بهانه بود . بهش گوشه دادم الان نگذار این طور بروم . پوز خند زد . گفتم بدون غمگینم حسابی . فریاد زد . عصبی .مثل آدمی که یک نفر دیگه رو به زور تحمل می کنه . مثل آدمی که می خواد اما نمی تونه ترک کنه .
دلم شکست . ریختم پایین . غروب جلسه ام تمام شد . اگر با او تماس نمی گرفتم احتمالا کار بالا تر می گرفت . تماس گرفتم . حرف و حرف و دعوا و نیش و عصبنیت و ... بالاخره آشتی . بغضم ترکید . وسط کوچه زیر چراغ برق زدم زیر گریه . مثل بچه ها. اصلا نفهمیدم چی شد . به هیچ وجه نمی خواستم پیش او این کار را بکنم . مدتی هست که هر بار ضعف مرا می بیند از من متنفر می شود . آرامم کرد . به آغوشم کشید . به دیدن دستهایش دعوتم کرد . نمی توانستم واضح با او حرف بزنم . او درگیر خودش است .
رسیدم خانه . دعوا شد . فریاد زدم . جیغ کشیدم . زیر سیگاری را در دستانم کوباندم به سنگ اوپن. هزار تکه شد . خیلی از تکه ها به دستم فرو رفت .کف دستانم خاش خاشی شد . خون فراوان ریخت . بند نمی آمد . از صبح چیزی نخورده بودم . یک فنجان چای و سه چهارنخ سیگار تغذیه امروزم بود . توان نداشتم . گوشه ای از خانه را گرفتم خوابیدم . تا دیر وقت صدای هق هقش را می شنیدم . خواب دیدم عود می نوازم (!) و مردی از صلیبیون قرن 3 به دیدارم آمده و می خواهد مرا به آدرسی برساند . ترسیدم .
به کودکی ام فکر میکردم و به الف (برادرم) و به بارش برف های سنگین آن زمان که زیر نور چراغ برق خیابانهای پک و پهن بی محابا می بارید ... خون دستم بند نمی آمد .
این مطلب چند روز پیش بود که اینجا نیامد...
***
این روزها خیلی تنهام.بدجوری تنهام ..از اون تنهایی هایی که نمی شود از آن حرف زد. از اون تنها شدن هایی که دوست داری فریادش بزنی اما مثل فریاد در خواب بریده و مقطع و کوتاه خواهد بود . این تنهایی با وجودی به سراغم آمده که مدتی هست الف از آن دعواهای وحشتناکش با من نمی کند ،از اون دعواهایی که بعد از اون حس سقوط دارم ، حس شکست بزرگ ، حس مالیده شدن دماغم با دستان سخت و بزرگ یک آدم خشن به دیوار ماسه ای 20 ساله .ف هم اذیتم نمی کند . یعنی کاری به کارم ندارد . می رود . می آید . سرگرم کارهای خودش است . چندان عذابم نمی دهد برای ارائه توجه به خودش . با اینهمه بدجوری تنهام .
نشان می دهم که به کارم چسبیده ام . انگیزه دارم قوی . خنده های الکی می کنم . ادای آدمهای راضی را در می آورم .اما هیچ کدام از اینها نیست و خودم می دانم که هیچ کاری نمی کنم . روزها را شب و شبها را روز می کنم با کارهای غیر مفید . حس جدیدی نسبت به الف پیدا کردم . نمی دانم چرا قلبم مطمئن شده است که دیگر دوستم ندارد و آن چیز که اورا اینجا ، کنار من نگهداشته است نوعی احساس نیاز زنانه است و احتمالا اینکه می داند رابطه ای به مفیدی رابطه خودمان پیدا نمی کند . و البته نوعی اخلاق گرایی ویژه خودش که خطایی نمی کند اما با منتها و فکر هایی که از این خطا نکردن پیش خودش و من می کند مرا به اندازه همان فعل خطا زجر می دهد . مهم این است که من می دانم که نمی خواهد این طور که هست باشد و همین کافی است برای زجر کشیدن من . دیگر با آن کنار آمده ام . آزادش گذاشتم . آنقدر آزاد که حتی حق این را به او داده ام که می تواند از من هر چیزی را پنهان کند . ته دلم گاهی احساس نگرانی می کنم اما او توانسته است به من اطمینان بدهد من هم می خواهم به او بدهم .
اما نکته اینجاست که قلبم به این نتیجه رسیده است که مرا دیگر دوست ندارد . تکراری ام برایش . دیگر برایم نمی نویسد . دیگر برایش تقدسی ندارم . ارتباطمان نیز همین طور . هنوزم با هم ساعتها حرف می زنیم ، میخندیم بلند بلند ، عشقبازی می کنیم اما چیزی از عمق وجودش به من سرایت می کند مبنی بر اینکه نه ، من دیگر برایش آدم آن سالها نیستم ... هیچ کس برای او کسی نمی ماند . حتی من که میدانم برایش چه بودم .
ما خیس نخواهیم شد ...
(عزیز نسین)
علی رضاعباسی
سروده گروس عبدالملکیان- نشر چشمه 1390
نگاهی به حفره ها
وقتی از میزان دخالت سلیقه در تعیین ارزش زیباشناسانه یک اثر هنری صحبت به میان می آید ، شاید وفاق و همسویی آرا نسبت به آن اثرکاهش یابد . از طرفی در ارزیابی های زیباشناسانه نمی توان دخالت سلیقه را نادیده گرفت و آن را انکار کرد ، حال با توجه به چنین امری این سئوال مطرح است که تکلیف هنری مانند شعر(بدلیل عدم تعریف پذیری) در مقابل مخاطب توده و در بستری مانند اجتماع که مملو از سلایق متنوع و متضاد است چه خواهد بود ؟
اگر نتوان پاسخی در خور برای این سئوال پیدا کرد ؛ یا باید نقش مخاطب را در تعیین ارزش اثر ادبی (دراینجا شعر) ، از طریق مشارکت در بازآفرینی جهان هنری آن به کلی انکار کرد که چنین فرضی حتی در دیدگاه های افراطی و بشدت رادیکال نسبت به جایگاه مخاطب ، محلی از اعراب پیدا نخواهد کرد چرا که نگرش های افراطی نیز عملا برای تقویت خود به جامعه مخاطب احساس نیاز می کنند و یا باید به ارزش سلیقه در کنار ملاک های قابل ارائه برای ارزیابی اثر اعتراف کرد و تعبیر هایدگر از مخاطبان به منزله محافظان اصلی و واقعی آثار هنری را پذیرفت.
واکنش های برآمده از رادیکالیسم ادبی نسبت به جایگاه مخاطب در قبال شعر ، در واقع پیش انگاره ای حذفگرا نسبت به مرتبه شعور شعر برای برقراری رابطه را تبلیغ می کند و تفکر افراطی بر خلاف آنچه درباره والایی هنر می گوید عملا مواضع اجتماعی (انسانی) را دور می زند .
اینجاست که بحث مهم تربیت سلیقه در بسترهای عمومی اهمیت فراوان خود را نشان می دهد . تربیت سلیقه از طریق ایجاد فضای گفتمان بین مخاطب و اثر هنری و ترغیب جامعه مخاطب برای تولید فکر از طریق آثار و خروج از مصرف گرایی .
تبیین راهکارهایی برای تربیت سلیقه از حوصله عنوان این بحث خارج است ، اما در مقالات مستقل دیگری تلاش کرده ام بصورت مشروح به آن بپردازم.
اما هدف از اشاره به موضوعی با این اهمیت ، پیش از بررسی مجموعه شعر حفره ها اثر گروس عبدالملکیان در واقع وجود نشانه های موثقی در این مجموعه برای تعیین ارزشی دوسویه برای مخاطب و آثار می باشد .
شاعر حفره ها با شناخت نسبتا کافی از المان های ذاتی زیباشناسانه در شعر(وجوه کلاسیک زیبا شناختی) و از طرفی آشنایی با مختصات ساختاری شعر مدرن توانسته فضاهایی نو و برخوردار از شاخص های شعریت را ارائه دهد .
آثار موجود در این مجموعه تجربه هایی نو را در حوزه فرم و اجرا (نمایش) به مخاطب انتقال می دهند ، تجربه هایی که در وجه محتوایی با مولفه های درونی انسان امروز سازگارند .
برای نمونه می توان به شعرهای پارانویا،قایق کاغذی، خزر ،مادون قرمز ، مرز،دو نقطه،دست ها،ابر و...اشاره کرد.
زبان حفره ها همچون مجموعه های قبلی گروس عبدالملکیان زبانی نرم و شناسه دار برای اوست و مختصات قابل توجهی از قبیل تخیل معناگرا و تصاویر با عمق معنایی را در کنار تجربه های نو ساختاری پوشش داده است.
دره ها گلوله خورده اند/جنگل گلوله خورده است/خون همین حالا دارد/در انارها جمع می شود/... ص 33
.../نشسته/در/میدان/مجسمه ای از سنگ/که از بخت بد/قلب دارد. ص78
در مرحله اول و پیش از تمرکز بر وضعیت ساختاری آثار و بررسی رابطه آن با محتصات زبان در شعر مدرن ، توجه به محتوای تنیده در ساختار سروده ها نشان می دهد که شاعر این مجموعه توجه خاصی به مختصات زندگی انسان کنونی دارد و همین توجه درونی شده ، امکان همذات انگاری را برای انسان امروزی بطور قابل توجهی افزایش داده است در عین حال که زبان از مسیر شناسه دار و شاعرانه خارج نمی شود.
.../نگاه کن/ابری که بالای شهر ایستاده/روزی ست که من دود کرده ام. ص61
.../حق دارد نمی خواند این پرنده کوچک.../تهران/کلاه بزرگی ست/که بر سر زمین گذاشته ایم. ص43
بیراه نیست اگر بگویم که افزایش امکان همذات انگاری در سروده های این مجموعه منجر به ارضای سلیقه در گستره وسیعی از مخاطبان گردیده و به همین سبب امکان استنباط از سایر ظرفیت های زیباشناختی موجود در بخش محتوا و نیز در وجوه ساختاری بطور چشمگیری افزایش یافته است.
شعور جمعی موجود در سروده ها علیرغم حضور ضمایر شخصی مشهود است و به همان نسبت مخاطب از حدود شخصی شاعر خارج شده و خود را در جهان درون آثار عضو و سهیم می بیند.
.../جایت در زندگی درد می کند/زخم است.../زخم را باید خاراند/پوستش را کند/پوست را باید کند/انداخت روی مبل/که خانه زیبا شود. ص15
.../می ترسم/می ترسم چاقویی در پهلویم فرو کنند/یا گلوله ای در سرم شلیک/و بعد بگویند:/ خب،/نقشت این بود. ص 41
از طرفی شاعر برای خرد کردن برخی مواضع سخت و تلطیف آنها ، میل خود را به بهره برداری از فضاهای رمانتیک در کنار واقع گرایی نشان می دهد .
.../مردی از قرن ها قبل/بر موی زنی در قرن ها بعد دست می کشد/زمان/بر دیواره ی غار شکست خورده است/... ص 63
باد که می آید / خاک نشسته بر صندلی بلند می شود/ می چرخد در اتاق / دراز می کشد کنار زن،/فکر می کند/به روزهایی که لب داشت. ص13
اگرچه تجربه تلفیق فضاهایی نظیر رمانتیسیم و رئالیسم در سروده های موفق جهانی بخصوص در شعر اعراب بسیار بچشم می خورد اما این خود می تواند یادآوری و حتی پیشنهادی قابل توجه برای شعر امروز ایران تلقی گردد و نشان می دهد که شاعر امروز با استفاده از تلفیق هایی از این دست حتی می تواند مواضعی سخت تر مانند آسیب های اجتماعی،سیاسی و فرهنگی را نیز به چالش بکشاند بدون اینکه ظرفیت های زیباشناختی آثارش تهدید شوند.
گذشته از اینکه بدلیل قابلیت های موجود در فضا ، زبان و ساختار سروده های این مجموعه توقع بیشتری برای مخاطب در زمینه خطر پذیری بیشتر و گستردگی دامنه موضوعی ایجاد می شود ،اما آثار موجود ، خود به حد کفایت یک مجموعه موفق در عرصه شعر امروز بر مواضع و مشترکات انسانی پافشاری کرده اند.
همچنین از طریق دلالت های انسانی موجود در سروده ها قابلیت فرا مرزی شدن بسیاری از آثار این مجموعه ایجاد شده است .
اما در حفره ها با موفقیت های قابل ذکری در بخش ساختاری نیز روبرو هستیم ، اشاره به موفقیت در بخش ساختار سروده ها صرفا اشاره به تجربه های نو ساختاری در زمینه فرم و تجربه های نمایشی در آنها نیست بلکه این موفقیت زمانی شکوفا شده که همگونی ساختار و محتوا خود را بطور شفاف و بدون تحمل رنج زبانی ویا شکست معنایی به رخ می کشد .
مانند نمونه شعرهایی که قبلا اشاره شد.
مخاطب این مجموعه به همان نسبت که در وجوه محتوایی ترغیب به درک زیبایی می شود همزمان در بخش ساختاری نیز درگیر استنباط زیباشناسانه می باشد و خلاصه اینکه تجربه شاعر به او آموخته نسبت توجهش به معنا و زبان نسبتی متعادل و غیر آرمانی باشد.
.../ای زخم /گاو صندوق قدیمی!/که اسناد محرمانه اندوه/در تو پنهان است/... ص75
به دلایلی که ذکر شد ، مخاطب حفره ها در بخش ساختار نیز دچار سردرگمی نخواهد بود و درک مناسبی از احترام به مختصات شعوری اش پیدا می کند ، این مخاطب می تواند مخاطب حرفه ای شعر تلقی گردد و یا مخاطب توده و همین یکسانی درک شعور کافی ست که یک اثر قابلیتی وصف ناشدنی در تربیت سلیقه های متنوع از خود نشان دهد.
لینک مطلب :با خودم فکر می کنم چرا پوست و استخوان آدمها از جنس شیشه نیست . چرا خداوندی که میدانیم از همه چیز آگاه است به این موضوع نیندیشید که درون انسانها باید که دیده شود . در این صورت خیلی از حرفها نگفته باقی نمی ماند در این صورت سوء تفاهم اصلا معنی پیدا نمی کرد و در این صورت حتی دروغ چیزی عجیب می نمود .
به قول شاعر کاشان : من اناری می کنم دانه و به دل می گویم خوب بود این مردم هم دانه های دلشان پیدا بود ...
حالا چی شد که این را گفتم . دلیلش خیلی واضح است . من انسانی هستم که همه را دچار سوء تفاهم می کنم . من با خندیدنم ، با راحتی بیش از حدم که گاهی به بی ادبی می ماند ، من با شعری که برای بقیه می خوانم ، با قطعه ای که برای دیگران می نوازم همه را دچار سوء تفاهم می کنم .
همیشه هر برداشتی که از کوچکترین حرکت من صورت می گیرد چپر چلاق است. در زود صمیمی شدنم با آدمها ، در انگشت تو دماغ کردنم ... البته ، من عادت کردم . دارم با کج فهمی های بقیه پیر می شوم . همیشه برای هر چیزی توضیح اضافه دارم . من از نگاه بدون واسطه خوشم میاد. از بیان احساس در لحظه نیز .
ازاینکه در یک چشم به هم زدن بتونم ازچیزی که همان لحظه احساس می کنم بگویم ، بنویسم ... . در هنر نیز همین نوع نگاه را می پسندم . از اون نگاه بدون واسطه ای پیکاسو ، از اون سرایش بی پرده ویتمن.همیشه با خودم فکر میکنم اگر همینگوی پیرمرد و دریا را نمی نوشت قطعا من این اثر را می نوشتم . (البته این در زمانی است که توهم حود بزرگ بینی من رشد کرده است) . در صداقت بی نظیر بتهون با زندگی.
اره ، اره دنبال این لغت بودم صداقت . البته الان حال ندارم ازش حرف بزنم .
آره داشتم می گفتم . آدمها این روزها به طرز وحشتناکی دچار سوء تفاهم می شوند . از شوخی های همدیگر ناراحت می شوند . پشت سر هم حرف می زنند . جرئت رو و در رویی با ضعفها شونو ندارن . فکر می کنند میشود خودشان را پشت حرفهاشان پنهان کنند . علی الخصوص در قشری که در توهم آگاهی و روشنفکری به سر می برند . ما آدمها در ساده ترین مناسبات زندگی گیر افتادیم . در مناسباتی که می توان عمق روحمان را با آنان اندازه کیری کنیم .
نمونه اش همین جوابی که یک نفر در کامنتی که من برایش گذاشته بودم به من داده بود. من فقط از یک لحظه کوتاه در مغزم ، لخت لخت حرف زدم . جوابش حکم به بی ادبی من بود . یعنی چی ؟ یعنی قضاوت ! و اتفاقا این قضاوت است که عمل بی ادبانه ایست . این دقیقا همان چیزی است که در بالا گفتم من دارم باهاش پیر می شوم . البته من جرئت مقابل به مثل ندارم . چون من هرچی جلوتر می روم کم طاقت تر می شوم در برابر نفهمیده شدن . پس عطایش را به لقایش می بخشم مثل خیلی خیلی چیزای زندگی که عطایش را به لقایش بخشیدم.
حالا راستی راستی چی میشد اگه مکانیزم ارتباط برقرار کردن ما با دنیا جور دیگه ای بود . مکانیزم حرف زدنمون.مکانیزم دوست داشتنمون ...
****
شب بیدار نمی شود ...
آسمان فریاد می زند
آسمان فریاد می زند
خیابان فریاد می زند
سایه ها از درختان
گریزانند
من اینجایم
و برانتظارم مانده ام
تا طوفان رسد
و تو را برایم بزاید
×××
چنان لکه ای بی محتوا
بر روی چمن
چنان خطی بی انتها
بر پشت درها
حضورم را هیچ معنایی نیست
×××
اگر این چیز مقدس و ناجور رهایم کند
خوب مبدانم چگونه می شود
که خواب پرندگان را تعبیر نمایم
×××
آسمان فریاد می زند
خیابان فریاد می زند
سایه ها از درختان
گریزانند
×××
من اینجایم
وبر انتظارم
مرده ام ...
کبریت می زنم بر سیگار
پکی از آن زبان را می سوزاند
قورت میدهم
حالا وجودم پر از دود شده است
گه به این مملکت که استفاده از موبایل و اس ام اس فرستادن و ایمل کردن فایلی و هر کوفت و زهر مار دیگه ای که هدفشون از بوجود آمدنشون راحتی انسانه ، شده مایه غذاب و خفت و تحقیر آدمها ... گه ........گهههههههههههههه . که چی ؟ که اینکه من باید فیلتر بشم ، تو باید فیلتر بشی ... همه باید فیلتر بشن تا مبادا نا خالصیمون کار دست شکم و زیر شکم یک عده دیگه بده ....
به خدا به پیر به پیغمبر که من اصلا و ابدا سیاسی نبودم اما اینقدر پا روی دمم گذاشته شده که دلم میخواد دمم رو ببرم یادگاری بدم به این جماعت ابله، و خودمم سوار خودم بشم برم یه گورستانی دیگر تا هر وقت خواستم نمونه کارامو برای کسی ایمیل کنم ، من بتونم بفرستم اون هم بتونه بگیره ... لعنت به آدمهایی که مرز انسانیت و شرف رو با چوب خط های ذهنی خودشون اندازه می ذارن . مرک بر اون کسانی که برای چیزی که من دوست دارم بگم چون کلمات خودم هستند ، زائیده دهان و فکر و شعور من هستند فیلتر می گذارند... فیلتر یعنی یه قسمتایی تو حرفای تو کارای تو و اعمال تو هست که با وجودیکه مال تو هستند اما تفاله اند وباید به سطل آشغال ریخته شوند .
چرا ؟؟ چون من فانونم ، چون من ژاندارکم ، چون من ماندلام ... چون من مارتین لوتر کینگم ... چون من انسانم و صاحب فکر و البته زبان که گاهی میتونه بس دراز باشه . البتن که مردمان عصر ما از قورمه سبزی و کشک بادمجان فراتر دوست ندارند بروند . برای همین این نبود آزادی چندان هم بد نیست . مسئولیت آنان را در باره مردم و دنیا کم و کمتر می کند و هر چه خفقان بیشتر احساس آسودگی ناشی از نبود مسئولیت بیشتر و بیشتر .
نمونه اش مردمانی که مثلا می روند گله گله کنسرت اقای رضاصادقی ، یا بنیامین بهادری و شاهد تن فروشی این افراد بر روی سن می شوند و برای دیدن تن فروشی آنان پول هم پرداخت می کنند ...
نمونه اش مردمانی که ساعت 21 هر شب دور هم جمع میشوند سریالهای مبتذل کانال GEM را می بینند و برای یکدیگر تحلیل می کنند و تازه تکرارشون رو هم از دست نمی دهند و از ابتذال لذت می برند ... هزارودو رحمت به کانالهایی که برنامه هاشان از ساعت 2 صبح به بعد آغاز می شود ...
نمونه اش استادان موسیقی دانشگاه هنر که پشت سرهم حرفای زشت می زنند و هر کدام آن یکی را محقر تر و بی سواد تر جلوه می دهد ...
نمونه اش افرادیکه تو عمرشون 2 خط از سعدی و والت ویتمن و قبانی و فروغ نخوندن...
نمونه اش مردمانی که تو عمرشون 2 خط از سعدی و والت ویتمن و قبانی و فروغ خوندن فکر می کنند تافته جدابافته اند ...
نمونه اش هزار و هزار جور آدمای دیگه که البتن البتن که خودم هم در یکی از همین دسته ها قرار می گیرم .
اما آنکس که گفت من انسانم و آزادم و فقط به یک چیز تکیه کرد ،" اندیشیدن " تا ابد باقی خواهد ماند ...
آره ، داشتم می گفتم که داشتن وبلاگ کار سختیه واسه من . چون هم نمی تونم ل خ ت بنویسم و هم می ترسم از اینکه مبادا به تنهاییم حمله بشه . نمی دونم از کجا . اما می دونم این ترسو از بچکیم داشتم .اینکه یه کسایی بیاین و بدوان تو تنهایی من . حالا تو تنهاییم چه کوفتی به خودم میدادم نمی دونم ...
خب دیگه هر کسی به یه چیزایی می نازه ...
به هر حال من با بدبختی یه اسم واسه آدرس وبلاگم پیدا کردم . و همین طور یه تیتر ، اون بالا . اولش کلی ذوق داشتم . کلی چیز بود که می خواستم بذارم واسه تتیرش که هم روشنفکرانه باشه ، هم جذاب و هم البته خاص (چرا خاص بودن اینقدر مورد توجه مردمان سرزمینهای مجازیست من نمی دونم !!!!) . آقا هر چی زدم انتخاب نشد . انگار قبل از من آدم های روشنفکر تر ، جذابتر و البته خاص تر وجود داشتن که اون تیترها و اسمها رو واسه خودشون برداشته بودن .بعد از کلی انتخابای مختلف دیگه هر چی به ذهنم می رسید انتخاب می کردم کم مونده بود به عنوان آدرس خیار و میخ و نون سنگک بذارم و به عنوان تیتر وبلاگ هم عناوینی چون ، "مرد تنهای شب "، "گیتاریستی تنها "، "یا دورافتاده غریب" . همون اول کارم در این دفتر مجازی عقم گرفت. چرا همیشه ، هر جایی که تعداد آدما در اون زیاد می شه اونجا تهوع آور می شه ؟؟؟ مثل فیم دیدن تو سینماها تو روزای جمعه ، مثل رفتن به شمال آخر هفته ها ، مثل دانشگاههای آزاد در شهرستانهای کوچیک ، مثل نوازندگی گیتار ، و مثل همه کارهایی که همه آدما می کنن .
آها فهمیدم چرا خاص بودن خوبه !!! یعنی چیزی که مال تو فقط و بقیه اونو کم دارن .خب با این تعریف ، فروغ و همینگوی و نیچه و باخ واسه من خیلی خاص میشن .
***
خب ، باید سعی کنم اینجل حداقل دست از روده درازیم بردارم . مردم این روزا واسه خوندن دولت آبادی و دوراس هم وقت نمی ذارن چه برسه به خوندن من. البته که گور بابای مردم . من دبدم تک گویی های خودم با خودم خیلی داره زیاد میشه گفتم یه جایی ثبت کنم که حداقل بتونم خودم به خودم گاهی بتونم سر بزنم . این کارواسه همه آدما جذابه .
من فکر میکنم همه آدما رگه هایی از جنون دارن . جنون صحبت کردن با خودشون . جنون "یه جور دیگه " بودن . جنون خود آزاری و دیگر آزاری .
****
این روزها که زمستان شروع شده ، فرصت دارم که خودمو بغل کنم به بهانه سرما . فرصت دارم که یاد برگایی بیافتم که روی تن درختا بودن و الان خبری ازشون نیست ...
این روزها که زمستان شروع شده فرصت دارم که واسه اومدن بهار لحظه شماری کنم . فرصت دارم که قدر گرمای بدنمو بدونم ...