همه چیز عوض شده است و هیچ چیز تکان نخورده است. پارادوکس عجیب این روزهایم. خودم را در یک منطقه امن قایم کردهام و در عین حال هیچ امنیتی ندارم. خودم را با یک منطق بی منطق قانع کردهام و منتظرم. اما نمیدانم منتظر چه؟ میخواهم ببینم آخر قصه چه خواهد شد و خوب میدانم آخر قصه هیچ نخواهد شد.خودم را سپردهام به یک تسلسل بی رمقِ رو به زوال و برای ذرهای خوشحالی و خوشبختی دست و پا میزنم . میخواهم معنای "رضایت " را کشف کنم. میخواهم این حفرهای که درون زندگیم دارم را بشناسم. میخواهم آن را ببینم و با آن کنار بیایم اما بلد نیستم. امیدی به پر شدن حفرهام ندارم اما از بودنش دیگر فریاد نمیزنم . خودم را با حفره ام میشناسم. خودم را درون حفرهام میبینم و گاهی حتی درون حفرهام با خودم حرف میزنم و در آغوشش میخوابم . فکر می کنم زندگی همین است. همین است که بتوانی با حفرههایت همآغوش بشوی و خودت را در کمال احترام سر ببری و پیکر بی سَرَت را با خودت به سر کار ببری، به تنهاییات بروی و در موسیقی نرم خاطرهها و تصاویر، خودت را به خواب بزنی .
کجاست راه؟ اصلا راهی هست؟ نمیدانم . دارم از ندانستن خفه میشوم و زندگی در کنار مردم برایم سخت شده است. فکر میکنم برای زمین مضر هستم. آدمی عجیب با ظاهری معمولی و مسایل معمولی و قصه ای معمولی اما دور، مه زده، تنها و رو به افول.
جانم به شما بگوید گاه میدانیم که راه چیست، چاره کجاست اما انتخابش نمیکنیم تا در یک پناهگاه روانی همه علتها را به گردن انتخاب نکردنمان بیاندازیم. تا همیشه یک گزینهای باشد که به خودم بگویم اگر چنان میکردم چنان میشد. میخواهم حسرت راهی که نرفتهام را تا ابد با خودم در میان بگذارم تا رویاهایم را از دست نداده باشم.
یادداشتک 1 ) جایی را جز اینجا ندارم. زندگی بیرون از آینه ها زرد است ...
یادداشتک 2 ) چقدر حادثه، چقدر اتفاق، چقدر چیزهای عجیب ...

مرگ برای من همین است . همین تصویر سراسر سفید پوشیده شده از برف با تک درختی تنها در نقطه طلایی آن . تصویری که در عین شکوه، غمگین است و ابدیت را تداعی می کند . در روزگاری که دلهامان و روحمان تکیده شده در برف سالیان. به انتظار خورشید . به انتظار گرمایی که امید بدهد از روزهایی که قرار است بیایند و هیچ وقت نمی آیند . در روزهایی که دستهامان به دنبال دست آشنایی می گردد تا همه چیز را با آن قسمت کنیم و گله نکنیم از علاقه ها و عشق هایی که بخار شدند بر شیشه های نازک دلمان . آدمیزاد همین است. مسئول، گرفتار و عاشق . ترکیبی بی معنا و جدا از یکدیگر . ترکیبی که هیچ وقت با یکدیگر چفت نمی شوند و تکلیفمان را روشن نمی کند که کجای راه ایستاده ایم . به کجا قرار است برویم و آینده چه خواهد شد . دلم گرفته است و میدانم تنهایی راهی ست که جز به دروغ نمیتوان آن را طی کرد . دروغی که نامش صبر است ، نامش امید است . به چه ؟نمیدانم ... به هیچ . به یک هیچ بزرگ یا به یک حفره و گودال تاریک که فقط باید در آن چشمها را بست و با تمام توان فریاد زد .با گلویی فشرده فریاد زد تا شاید صدایم برسد به ستاره ای دور. به حقیقت زردی که نامش جهان است ، نامش زندگی ست ...
حال و هوای تو فرق دارد . هر چه را که اینجا بنویسم از عمق دیگریست . و حالا میخواهم از رفتن تو در اینجا بگویم.که چه اندازه مرا ویران ساخت ... و حالا هیچ شبیه آن مرد قبل نیستم . همان مرد برادر مردهای که غمگین بود اما تو را داشت، که دور بود اما تو را داشت ، که نبود اما تو را داشت ، که نمیخندید اما تو را داشت . تو را داشتن مهمترین فعل من بود و قلبم جز این دستور زبان دیگری را بلد نبود. فقط میدانست تورا داشتن یعنی چه . آنقدر گاهی غرق در معنای یک چیز هستیم که درکی از معنای آن نداریم . من تا تو را داشتم ، تو را داشتن را نمیدانستم . اما حالا که رفتهای ، بد جور میدانمش... وقتی میبینم تمام قسمتهای زندگیام وصل به همین تو را داشتن بوده میفهمم که هیچی از با تو بودن نمیدانستم . زندگیاش میکردم اما نمیدانستم معنایش چیست . تو در قله باورهای من نشسته بودی و من در کوهپایهها اسیر زمین بودم. بعد یهو تو ناپدید شدی . پایت لیز خورد و از قلههای زندگی من فاصله گرفتی. نمیدانم به کجا رفتی. پرواز کردی انگار. چمدانت را بستی، بلیطت را خریدی و یک روز آمدی و گفتی : من دیگر باید بروم و درست در همان لحظه با تو بودن برایم معنا شد. درست در همان ثانیه اول فهمیدم که چه آواری از پس کوهها بر سرم ریخته شد. من نمیدانستم با تو بودن را ... نبودنت ، بودنت را معنا کرد.
یادداشتک ۱ ) چقدر حرف دارم برای زدن. هزار سال انگار گذشته است.