تو به آینه ها پیوستی ... من به زمستان

گاهی بگذار من مریض بشوم . سرما بخورم .. سرفه های خشک کنم ، تنم لرز داشته باشد ، سرم تاب بخورد و دلم به هیچ خوراکی میل نبرد ... آنوقت تو بیا ، کلید خانه را آرام به در بیانداز  ، روی تختم مرا پیدا کن ، کنار قرص های بی بخار ، حرارت شوفاژ و پنجره ی بارانی بالای سرم .. بعد سوپ درست کن ، لیموهای شیرین را تا قبل از تلخی شان بچپان در گلویم ، پرتقال را با دستان مهربانت چار قاچ کن ، برایم شلغم ها رو شیرین کن ، عسل را با آویشن درآمیز و بد ترین معجون دنیا را با طعم دستهای شیرینت خوشمزه کن ... غر بزن ، ناراحتم شو ، فکر کن که تقصیر توست که سرما خورده ام . سرم داد بزن که چرا این همه سیگار میکشم ، کتابم را به دستم بده و در گیجی و منگی حس شیرین سرما خوردگیم صورتم را به دستانت دعوت کن .. گاهی بگذار مریض شوم .. من هم ب جایش همیشه موهایت را شانه خواهم کرد ... به خاطر خدا فقط گاهی گاهی بگذار سرما بخورم ... 

یادداشتک ۱ ) این باران بیهوده می بارد ... 

+  جمعه هشتم بهمن ۱۳۹۵| 23:46 | الف.ر  |  |