هميشه به اين وقت از نيمه شب كه ميرسم ، درهاي جهان ديگري به رويم باز ميشوند .. درست راس ساعت دو و پانزده دقيقه ي صبح .. روي ملافه ي قرمز رنگم دراز كشيده ام ، بر روي تخت .. و صدايي جز نفس اشيا دور و برم نيست ... يك دستي از آسمان مي آيد و مرا از بستر تنهاي خوبش بيرون ميكشاند و با خود ميبرد .. به نميدانم كجا .. ب سالهاي قبل .. به ٧ سال پيش ، به ١٠ سال ، به ١٥ سال و ٢٠ سال پيش ... من از پنجره اتاقم به آسمان ميروم ، از سقف عبور ميكنم ، جسي را ميبينم كه پايين تخت من بي تفاوت مرا مينگرد ... و ارام ارام به جهاني ديگر مي روم ...
فردا روز ديگريست ، تهران را ابر گرفته است و من به انتظار بارانم ..به انتظار هوايي كه مرا در خود خفه نكند ...
يادداشتك ١) امروز توي يكي از كوچه هاي بهار ، يكي راه رفته بود و براي گربه ها غذاي خشك ريخته بود ...