تو به آینه ها پیوستی ... من به زمستان

چند روز پیش نشستم و در یک اقدام بی سابقه بی آنکه بخواهم چشمانم را بستم و به هر چیز که از آن نفرت داشتم فکر کردم . دلایل این نفرتهارا برای خودم صف کردم . گفتم شاید اگر برای خودم تکرارشان کنم از پلشتی شان کاسته شود . به جان کاغذها افتادم و نوشتم . هر چه در دایره خشونت وجودم به ذهنم می آمد  و  میتوانستم با تمام وجود به آن فحش و بد و بیراه بگویم را از جلوی چشمان و کلمات گذراندم . چیزی نگذشت که از اینهمه بدی احساس استفراغ کردم . اولین عق را زمانی زدم که داشتم به نقاب آدمها فکر می کردم . دومین عق را در جایی زدم که ناظم مدرسه ابتدایی برادرم را کتک می زد و همین طور تعداد عق زدنهایم بیشتر شد ...سومین عق ... چهارمین عق و بالخره بزرگترین اسفراغ روی زمین حادث شد ... و استفراغ پشت استفراغ ....

در این چند روز من دریایی از استفراغات ایجاد کردم و این قصه تمام نمی شود که نمی شود . با خودم فکر کردم کاش به این همه فکر نمی کردم . چرا گاهی آدم سر به سر خودش می گذارد . خب معلوم است که در مقابل تمامی آن چیزهایی که در سالهای زرد زندگیمان به خورد روح بیچاره مان دادیم تاب وتوان نخواهیم داشت ... همین می شود دیگر ... سر باز کنند می شوند دریای استفراغات

×××

با اینهمه دلم یه لیوان بهار با چند تا تیکه یخ کوچیک میخواد...

+  یکشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۰| 15:1 | الف.ر  |  |