با خودم فکر می کنم چرا پوست و استخوان آدمها از جنس شیشه نیست . چرا خداوندی که میدانیم از همه چیز آگاه است به این موضوع نیندیشید که درون انسانها باید که دیده شود . در این صورت خیلی از حرفها نگفته باقی نمی ماند در این صورت سوء تفاهم اصلا معنی پیدا نمی کرد و در این صورت حتی دروغ چیزی عجیب می نمود .
به قول شاعر کاشان : من اناری می کنم دانه و به دل می گویم خوب بود این مردم هم دانه های دلشان پیدا بود ...
حالا چی شد که این را گفتم . دلیلش خیلی واضح است . من انسانی هستم که همه را دچار سوء تفاهم می کنم . من با خندیدنم ، با راحتی بیش از حدم که گاهی به بی ادبی می ماند ، من با شعری که برای بقیه می خوانم ، با قطعه ای که برای دیگران می نوازم همه را دچار سوء تفاهم می کنم .
همیشه هر برداشتی که از کوچکترین حرکت من صورت می گیرد چپر چلاق است. در زود صمیمی شدنم با آدمها ، در انگشت تو دماغ کردنم ... البته ، من عادت کردم . دارم با کج فهمی های بقیه پیر می شوم . همیشه برای هر چیزی توضیح اضافه دارم . من از نگاه بدون واسطه خوشم میاد. از بیان احساس در لحظه نیز .
ازاینکه در یک چشم به هم زدن بتونم ازچیزی که همان لحظه احساس می کنم بگویم ، بنویسم ... . در هنر نیز همین نوع نگاه را می پسندم . از اون نگاه بدون واسطه ای پیکاسو ، از اون سرایش بی پرده ویتمن.همیشه با خودم فکر میکنم اگر همینگوی پیرمرد و دریا را نمی نوشت قطعا من این اثر را می نوشتم . (البته این در زمانی است که توهم حود بزرگ بینی من رشد کرده است) . در صداقت بی نظیر بتهون با زندگی.
اره ، اره دنبال این لغت بودم صداقت . البته الان حال ندارم ازش حرف بزنم .
آره داشتم می گفتم . آدمها این روزها به طرز وحشتناکی دچار سوء تفاهم می شوند . از شوخی های همدیگر ناراحت می شوند . پشت سر هم حرف می زنند . جرئت رو و در رویی با ضعفها شونو ندارن . فکر می کنند میشود خودشان را پشت حرفهاشان پنهان کنند . علی الخصوص در قشری که در توهم آگاهی و روشنفکری به سر می برند . ما آدمها در ساده ترین مناسبات زندگی گیر افتادیم . در مناسباتی که می توان عمق روحمان را با آنان اندازه کیری کنیم .
نمونه اش همین جوابی که یک نفر در کامنتی که من برایش گذاشته بودم به من داده بود. من فقط از یک لحظه کوتاه در مغزم ، لخت لخت حرف زدم . جوابش حکم به بی ادبی من بود . یعنی چی ؟ یعنی قضاوت ! و اتفاقا این قضاوت است که عمل بی ادبانه ایست . این دقیقا همان چیزی است که در بالا گفتم من دارم باهاش پیر می شوم . البته من جرئت مقابل به مثل ندارم . چون من هرچی جلوتر می روم کم طاقت تر می شوم در برابر نفهمیده شدن . پس عطایش را به لقایش می بخشم مثل خیلی خیلی چیزای زندگی که عطایش را به لقایش بخشیدم.
حالا راستی راستی چی میشد اگه مکانیزم ارتباط برقرار کردن ما با دنیا جور دیگه ای بود . مکانیزم حرف زدنمون.مکانیزم دوست داشتنمون ...
****
شب بیدار نمی شود ...