امروز 15 اسفند سال 1395 است ...
حالا می فهمم که چرا خداوند بزرگ حد ندارد . چون محدودیت چیز بدیست . و خدواند ، اگر وجود داشته باشد ، که امیدوارم داشته باشد ، محدود نیست . چون محدودیت بد است و خدواند چیزهای بد را ندارد . چیز های بد مال ما آدمهاست . مال آدمیزاد است . حتی درختان و گل ها و گربه ها و پرنده ها هم چیز بد ندارند . چیز های بد مال آدمیزاد است . آدمیزاد است که دروغ می گوید ، فریب می دهد ، ظلم می کند و البته محدود است . چون محدودیت چیز بدیست و چیز های بد مال آدمیزاد است .
مال من ، مال او ، مال تمام موجوداتی که تنهایند .. چون تنهایی هم چیز بدیست . مثل محدودیت که چیز بدیست ...
کاش میشد 6 تا هندوانه با یک دست برداشت ، میشد در طول یک ماه 32 تا قرارداد بست ، می شد در حالیکه لنگ نداری بپری ، در حالیکه بال نداری پرواز کنی ... کاش می شد با سرعت 180 کیلومتر در ساعت دوید ، 3 کیلو نان خامه ای را یک جا بلعید ، 100 تا کتاب را با هم خواند .. در یک شب با 20 نفر همخوابه شد ، کاش می شد هم پدر بود هم ازدواج نکرد ، هم راه رفت هم پرواز کرد ... اما خب نمیشود .. چون ما آدمیزادیم .. و آدمیزاد محدود است و محدودیت چیز بدیست و چیز های بد مال آدمیزاد است ...
پشت میزم می نشینم و در حالیکه منتظرم ببینم چک آقای شاکری پاس می شود یا نه دارم فکر می کنم به اره .. اره ی .. اره ی دندانه دار تیزی که تا نصفه در ماتحتم فرو رفته است .. درش بیاورم جر می خورم ، بفرستمش تو جر می خورم .. با دردش هم نمی توانم کنار بیایم چون هی بیشتر می شود .. و درد محدود نیست و هی زیاد می شود ... من اما محدودم .. و محدودیت چیز بدیست ...
یادداشتک 1 ) من اینجا از محبت نیز چون آزار ترسانم ...