دیروز و دیشب وحشتناک بودند . یادمه صبج که از خواب بلند شدم ، نوشته ای نوشتم در باب تنهایی خودم و درونم و زاریدم و زاریدم آنقدر که یادم رفت ساعت 11 با شرکت م جلسه داشتم . اما اینجا نذاشتم . ترسیدم . مثل همیشه . ترسیدم الف یک روز بخواند و به مزاجش خوش نیاید .
رفتم بیرون . توی سرما قدم زدم . حوالی خیابان روزولت بود که وقتی سرم پایین بود و در حالی که داشتم از جویی رد می شدم تکه ای از اشکم به شلوارم ماسید بی انکه بفهمم. فهمیدم چه اندازه غمگینم .
گوشی را برداشتم با الف صحبت کنم . بی خیال شدم . چند دقیقه بعد خودش زنگ زد . قبراق . سرحال . از غرفه اش گفت . من از اولویت تکنینک بر ایده در تمامی هنرها الا معماری گفتم . کمی که صحبتها پیش رفت من دیگر غمگین نبودم . خواست تکه ای از خاطراتمان را دوباره قصه گونه در وبلاگش بگوید . برایم خواند دوبار . لذت بردم . از خیل احساسات عمیقش درباره خاطراتمان کیفور شدم . اما نمی انم چرا دلم خواست در باب معنای ادبیات و انطباق آن با متن او نیز بگویم . از این گفتم که امروز متن زیاد خلق می شود . اما ادبیات نه . و گفتم که ادبیات در کامل ترین معنای خودش می شود زندگی . و ادامه دادم که ویلیام فاکنر و همینگوی و مارکز و ساراماگو همه منطبق نمودن ادبیات بر زندگی بوده که اینها شده اند . بلا گفتم . غمگین و عصبانی شد . نفهمیدم چرا .به خصوص اینکه از خودش اجازه گرفتم برای ایراد نقدم . اما تمام شد . او عصبانی بود و مثل هزار بار عصبانیت دیگرش راه آرام شدنش من نبودم . من باید می رفتم . غمگین بودم . غمگین تر شد . گوشی را قطع کردم . بی خیال . 20 دقیقه بعد زنگ زدم . هوای الف سردتر شده بود . انگار دنبال بهانه بود . بهش گوشه دادم الان نگذار این طور بروم . پوز خند زد . گفتم بدون غمگینم حسابی . فریاد زد . عصبی .مثل آدمی که یک نفر دیگه رو به زور تحمل می کنه . مثل آدمی که می خواد اما نمی تونه ترک کنه .
دلم شکست . ریختم پایین . غروب جلسه ام تمام شد . اگر با او تماس نمی گرفتم احتمالا کار بالا تر می گرفت . تماس گرفتم . حرف و حرف و دعوا و نیش و عصبنیت و ... بالاخره آشتی . بغضم ترکید . وسط کوچه زیر چراغ برق زدم زیر گریه . مثل بچه ها. اصلا نفهمیدم چی شد . به هیچ وجه نمی خواستم پیش او این کار را بکنم . مدتی هست که هر بار ضعف مرا می بیند از من متنفر می شود . آرامم کرد . به آغوشم کشید . به دیدن دستهایش دعوتم کرد . نمی توانستم واضح با او حرف بزنم . او درگیر خودش است .
رسیدم خانه . دعوا شد . فریاد زدم . جیغ کشیدم . زیر سیگاری را در دستانم کوباندم به سنگ اوپن. هزار تکه شد . خیلی از تکه ها به دستم فرو رفت .کف دستانم خاش خاشی شد . خون فراوان ریخت . بند نمی آمد . از صبح چیزی نخورده بودم . یک فنجان چای و سه چهارنخ سیگار تغذیه امروزم بود . توان نداشتم . گوشه ای از خانه را گرفتم خوابیدم . تا دیر وقت صدای هق هقش را می شنیدم . خواب دیدم عود می نوازم (!) و مردی از صلیبیون قرن 3 به دیدارم آمده و می خواهد مرا به آدرسی برساند . ترسیدم .
به کودکی ام فکر میکردم و به الف (برادرم) و به بارش برف های سنگین آن زمان که زیر نور چراغ برق خیابانهای پک و پهن بی محابا می بارید ... خون دستم بند نمی آمد .