پنجرهای که باز است مرا تا آسمان، تا ماه، تا تو نمیبرد و این موسیقی که روی صحنه است موسیقی فصل مینیمال قصه است. فصلی که در سکوت فرو رفته است و تردید جای خود را به ایمان داده است. فصلی که لبخند از جنس پلاستیک و امید از جنس آب است. این پنجره به هیچ جا باز نمیشود و پشت آن دیوار سیمانی قرن است و رویاها و کودکیام لابهلای آن مدفون شده است.صدای رگبار ااما از بیرون میآید و باران بوی لبخند تو را گرفته و زمین خیس یادگار لحظههای با هم بودنمان شده است. میترسم.میترسم از اینکه باد تو را برده باشد و من بی هوا و زمین در انتظار بیهودهای باشم که خودم از آن بیخبر باشم. میترسم تو از آغوش من رمیده باشی و من بیخبر مانده باشم. تنها راه نجات صبر است و زیبایی. باید به زیباییات بیاندیشم و به انحنای گردنت، به شکل موجه دستانت، کشیدگی ابروانت و اندوه شفافی که در نگاهت هست. باید دلم را از لابهلای موهایت بیرون بکشم و دستانم را در دایره هوس انگیز سینههایت دفن کنم و متصل شوم به بندِ اولِ انگشتِ کوچکِ دستِ چپت و به زیباییات و به این حقیقت سرخ که زندگی بدون تو یک ترس بزرگ است.
یادداشتک ۱ ) من از چیزی که نامش زندگیست میترسم ...
یادداشتک ۲) عاشقانههایم را با دندان نگه داشتهام
این روزها نمیدانم چهکارهام.حساب خودم با خودم را از دست دادهام. به هیچ چیز امیدی ندارم و اندک دلخوشیای حتی ندارم . از قبل ضعیفترم و گردی از ناامیدی در هوای درونم پاشیدهاند . هر چقدر سنم بالاتر میرود در اداره امور مربوط به خودم ضعیفتر میشوم.هر مدل تغییری هم که به ذهنم میرسید را هم امتحان کردم اما یک چیزی انگار دست نخورده باقی مانده که حالم را بد میکند . فاصلهام با آدمها چندین برابر شده است و به هیچ بنی بشری احساس نزدیکی نمیکنم . خودم را هم نمیتوانم از بندی که در آنم برهانم. تسلیم شدهام . تسلیم محض. آن روحیه مبارزه طلبیام را از دست دادهام . فهمیدم نمیشود. فهمیدم نمیتوانم و به خودم دروغ میگویم که این طوری که هست بهتر است.
آدمیزاد هر چه بیشتر تقلا میکند برای خوشبختی، خوشبختی بیشتر از او فرار میکند. تیرهام .. تارم ... و ابرهای همه عالم شب و روز در دلم میگریند .
یادداشتک 1) هر جا که میروم تو را با خودم میبرم...