هر چه از پاییز میگذرد ، و هر چه که هوا سردتر می شود ، من درون لباس هایم بیشتر مخفی میشوم ... لباس هایم احساس امنیت مرا در برابر بادهای سرد این فصل سال ، تامین میکنند . بافتهای ضخیم ، جوراب های پشمی و احساس همیشگی سرما خوردگی چیزیست که از پاییز و زمستان بیشتر فهمیده ام .. دلم اما لخت است . در و پیکری ندارد ، پنجره اش باز است و با هر باد کوچکی حتی به هم میخورد و صدای مهیبی در سرم میدهد .. سرد است .. خاصیت درونم سرما شده است . کوه یخی که قصد آب شدن ندارد و جایی ست برای پنهان کردن روحم درون آن .. لباس های دلم پاره است .. انگار که آنها را شسته باشم ، با دقت روی بند رخت آویزان کرده باشم ، تا با آفتاب خشک شوند ، بوی نای و نم ندهند، چرکشان زدوده شود .. اما خبری از آفتاب نیست .. خیس می مانند و من با دلی عریان از سرما منتظر صبح مانده ام تا آنها را دوباره به تن کنم .. شاید بوی آفتاب بدهند .. اما نه ، اینجا خبری از آفتاب نیست و محکوم به سرمای تکراری پاییز و فصل زردم ..
جانم به شما بگوید من در مقابل روزهایی که گذشته اند دلقک بی دست و پایی هستم که آنها را رو به روی خودم نگه داشته ام تا به من بخندند و در مقابل روزهایی که در آینده ام قرار دارند مترسکی که رسالت آن ترساندن ملخ هایی ست که گندم زندگی ام را میخواهند ببلعند ... آری و از این سان که آدمی شاید بهتر باشد در بخش دیگری از زمان روح خودش را بکارد ... شاید سبز شود و در سایه ی آن سبزی ، پرنده ای منقارش را در ریشه هایش به اشتراک بگذارد .. باشد که ریشه هایش در همذاتی مقدس با پرنده ها آرام گیرند ...
یادداشتک ۱) همه رفتند ... من اما هنوز همین جا ایستاده ام
یادداشتک ۲) شما را ، این خانه را ، کلمه ها را ، چشمها را ... همه را یکجا قربان شوم