ما سیگاریها بعد از هر کاری یک سیگار دود میکنیم . بعد از خوردن سیب ، بعد از نوشیدن چای ، بعد از گریه هامان ، بعد از انتظارمان .. بعد از ... تمام زندگی ما را دود گرفته است ، تمام لحظه های مارا ، تمام زندگی مان را .. توی معدماه مان پر از دود است ، توی مغزمان ، تو دستهامان . چشمهایمان همیشه میسوزد از بوی سیگار .. ما دایم المسموم هستیم .. همیشه احساس تهوع داریم ، همیشه طعم دهانمان تلخ است .. فکرهامان تلخ است ، اندیشه هامان فطران دارد و باران برای ما بوی نیکوتین می دهد ...
ما سیگار میکشیم .. سیگار نیز مارا میکشد .. هی به هم پک میزنیم تا تمام شویم . فکر میکنیم زندگی بی ارزش است و آنقدر میکشیم تا سکته کنیم و بمیریم ... ما سیگاریها زندگی را دوست نداریم ، شبها قبل خواب در حالیکه لای انگشتانمان لکه ی سرخی قرار گرفته است یا خود می گوییم : خدایا ، می شود آیا این آخرین سیگار دردهایمان باشد .. میشود آیا زندگی را بدون سیگار تحمل کرد و خداوند در حالیکه باران می بارد بر سر تهران ، صدا میزندم و میگوید : آتیش داری ایمان ؟؟؟
ما سیگاریها زندگی را جور دیگری می خواستیم ..
یادداشتک ۱ ) بغیر از باران هیچ نمیخواهم
یادداشتک ۲ ) کاش زندگی رو راست بود ...