چقدر از خودم فاصله گرفته ام ؟ چقدر به خودم نزدیک شده ام ؟ آدمیزاد به همان اندازه که کار میکند ، معاشرت میکند ، زندگی میکند به همان اندازه از بخشهای دیگر وجودش خالی شده است ... به همان اندازه که درگیر میشود با کار و پول و زندگی اجتماعی ،به همان اندازه بخشهای دیگرش تنها میشود ... به همان اندازه که زندگی میکند بخشهای دیگری از روحش دارد میمیرد ...
حکایت من هم همین است . حالا که صبح تا شب کار میکنم ، جلسه میروم ،عکس میاندازم ، حرف میزنم به همان اندازه بخشهای دیگر وجودم خالی و ساکت تر می شود ... خانه ام ، دفترم ، وبلاگم . حالا که روزی تا انتهای چشمان کسی رفته ام ، و تمام رویاها را لای پرده ی حریری سفید بافتم ، به همان اندازه امروز بخشی دیگر از وجودم هیچ قصه ای ندارد .. من به این قانون میگویم :تعادل هستی وجود . به همان اندازه که روحت را در درون کسی بکاری ، جایی دیگر روزی دیگر روحت را سوراخ کرده ای . به همان اندازه که چیزی داری ، بخشی از جانت بی مایه شده است .. و به همان اندازه که دستانت را محکم در هم فشردی از اندوه نبودن ، خیانت ، جدایی ، جایی دیگر همان دستها بالهایت میشوند برای پرواز رهایی ...
میخواهم بگویم ما همان چیزهایی هستیم که داریم و به همان اندازه نیز تنها مانده ایم ... خالی شده ایم .. این است حکایت این روزهای ما ...
یادداشتک ۱ ) از راه دور ، با صدایی آهسته صدایت میزنم ... نمی شنوی ، تو دیگر هیچ جایی حضور نداری
یادداشتک ۲ ) شما که یک دنیا مهربانید ...