تو به آینه ها پیوستی ... من به زمستان

مثلا 12 سال بعد است . صاحب یک شرکت کوچک هستم . اندازه موهای سفید با سیاه برابر شده است . کاری سخت دارم . اما احساس انرژی می کنم . دور رو برم پر شده است از برنامه های کار و پیشرفت و پول .روزها کار می کنم ، عصرها موسیقی تدریس می کنم . دور و برم پر شده از آدم .  آدمهایی که حالا خودم را جور دیگری به آنان معرفی می کنم ....   در یکی از روزهای آخر سال هستم . پشت پنجره اتاقم در شرکت ایستاده ام ..باران می بارد و به شیشه می خورد . سیگار دود می کنم . فوت می کنم در هوای سرد و خیس . نم باران به صورتم میخورد . روز پر مشغله ای بوده. خسته ام .  به شبی در 12 سال پیش می اندیشم .همه چیز به هم ریخته بود . هیچ چیز سر جایش نبود . تنها و بی کس شده بودم و حالم را هیچ کس نمی فهمید . و زمین را نفرین می کردم که چرا یک هزار نقطه قوت به حساب یک ضعف کوچک نمی رسیدند . درونم خوشحال است که دیگر گذشته است . که حالا همه چیز مدت زیادی است که تمام شده است ...تلفنم زنگ می زند  آن طرف خط تو هستی . با صدایی کم رمق اما با عشوه حرف میزنی

-          سلام

-          سلام ، خواب بودی ؟

-          منتظرت بودم که خوابم برد . کی می آیی؟

-          دارم کیفمو جمع می کنم . چند دقیه دیگه خونه ام

عشوه صدایت را شدید تر می کنی

-          داری می آی باسم خوراکی بخر

لبخند می زنم .صدایت قطع می شود . در دلم آهی از سر شوق می کشم . سر راه ، نرسیده به خانه ، یک بستنی شاتوت میخرم . جاسازی میکنم در کیف . کلید که در قفل می چرخد  تو از اتاق بیرون آمده ای . نشان می دهم چیزی برایت ندارم . غر میزنی . کیفم را آنقدر زیرو رو میکنی تا پیدایش میکنی . چشمانت برق می زند ، دوباره فاتح شدی ،  هنوز جوانی و پر شور ...

مثلا 12 سال بعد است ، مثلا دنیا عوض شده ، مثلا دوستم داری ...   


برچسب ها: خیالبافیها
+  یکشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۰| 15:6 | الف.ر  |  |