تو به آینه ها پیوستی ... من به زمستان

 

همه برنامه هایم به هم ریخته است . تا میخواهم کمی به روالی ک پیش بینی میکنم ادامه دهم ، باز یک جای کار را در نظر نگرفتم و تالاااپ ، همه چیز به هم میخورد .. هیچ چیز طبق برنامه پیش نمی رود ..چرا ؟ نمی دانم . چون من آدم برنامه ریختن نیستم .. اصلا چرا زندگی باید برنامه داشته باشد . چرا باید فکر کنیم که یک سال دیگر ۱۰ سال دیگر ، ۲ ساعت دیگر کجا ایستاده ایم . چه کار میکنیم؟ شاید خود زندگی خوابهای بهتری برایمان دیده باشد ، چه اصراری ست که همه چیز را مطابق با چیزی که فکر میکنیم درست است باید ادامه دهیم . همین برنامه ها هستند که عشق ها را از بین می برند ، فاصله ها را زیاد میکنند و انسانها را تنها تر ... برنامه ی آینده ی شغلی ، برنامه ی کار ، زندگی ، ازدواج و ... . در آخر هم هیچ چیز کف دستمان نمیگذارند .. جز یک برنامه که شاید ، یک قسمتهایش مطابق با پیش بینی ما بوده باشد .. 

می دانید چیست ؟ شاید زندگی و زمان کودکانی باشند که دوست دارند ما را به بازی بگیرند ، همین ..شاید زندگی آنقدر جدی نیست که نیاز به برنامه داشته باشد .. شاید فقط باید لباس ها را از تن در بیاوریم و شیرجه بزنیم توی آب حوض ... شاید زندگی فقط میخواهد زیر آفتاب کمی شنا کنیم ... شاید کمی باید بایستیم .. بدون برنامه ، بدون هدف های بزرگ ، بدون قدمهای بزرگ .. شاید نباید این همه بدویم دنبال زندگی ... دستها را جیبمان کنیم و آرام قدم بزنیم ... شاید همان که بی برنامه ، سر زده و پر هیجان کنارمان آمد ، زندگی ست ... خود زندگی ... 

 


برچسب ها: زندگی
+  شنبه سوم مهر ۱۳۹۵| 2:7 | الف.ر  |  |