حق با شماست .. من کم مینویسم .. کم حرف میزنم .. ینی بیشتر از قبل دنبال پنهان شدنم .. حتی وقتی دارم مینویسم هم ، نمینویسم .. وقتی دارم حرف میزنم هم ، حرف نمی زنم ... چون کلماتم ، حرف هایم ، فکرهایم همه در سرم حبس شده اند ... از خودم ، الف ر ، درون سرم یک کپی درست کرده ام و حرفهایم را روی سلول های مغزم مینویسم .. آنقدر تمرین دویدن کرده ام که مدتهاست از مرز خارج شده ام و خودم خبر ندارم .. نمیدانم چرا ؟ شروع این مسابقه ی دویدن از کجا بود ؟ فقط می دانم که به یک نقطه نگاه می کردم و منتظر شلیک شروع مسایقه ام بودم .. صدایش که در مغزم پیچید ، گوشهایم کر شد ... بنابراین صدای فریادهای بقیه را نشنیدم که : هی ، مسابقه تموم شد ، از خط پایان عبور کردی ، هی! هی! کجا داری میری ؟؟؟؟؟ و من فقط دویدم و رد شدم ..
حالا فقط منتظرم .. اما حتی نمیدانم منتظر چی .. معجزه ؟ که چی بشود ..برای وقوع معجزه باید آرزویی وجود داشته باشد .. من ندارم اما ! معجزه می آید تا همه چیز را زیر و رو کند . برای من زیر و رو شدن همه چیز چه کاری می کند ؟؟
بله حق با شماست .. من کمم ... دورم .. دیرم ... گُمم ... و نهنگی که در ساحل تقلا می کند برای دیدن هیچ کس نیامده است ...
یادداشتک 1 : عنوان : گروس