هر چه جمعه ها غروبش غم انگیز و وهم آور است ، ظهر آن سرشار از بی خیالی و لذت است . زیر یک گرمای زمستانی دراز کشیدن ، شعرهای آخماتوا را سرکشیدن و به یک موسیقی روان گوش سپردن همان چیزی است که انسان برای لذت نیاز دارد و این هدیه جمعه ها به من است . هر چند دیگر هیچ چیز به آنکه در قدیمش داشتیم نمی ماند اما می شود دلخوش بود به سایه ای از آن نیز .
خیالی در درونم است . از تزریق کابوسهای دیشب است . از روحی که ضخامتش به هزارمی از میلیمتر رسیده است . این روزها می خواهم شادی به خودم بخورانم . الف هم می خواهد به من کمک کند .نمی دانم به خودش یا به من . می گوید از ناشاد بودن من افسرده می شود . حق دارد . خاصیت طبیعت آدمها این است که اندوه و تنهایی یکدیگر را نمی توانند تحمل کنند . مثل الف، مثل خود من .
دیروز با یکدیگر حرف زدیم . جسارت کردم و چیزی را با او در میان گذاشتم . از این گفتم که در تمام این مدت حال او را فهمیدم . به جای او اشک ریختم ، به جای او درد کشیدم و به جای او ماندم . وقتی از این موضوع حرف می زدم تازه فهمیدم که چه اندازه دلم برای خودم هم می سوزد . که به جای او درد کشیدم ، به جای خودم هم . او اما نمی فهمید . در عمق کلامش خشمش را دیدم و اینکه "با وجوداین هیچ گهی نخوردی ؟؟ " .
دلم میخواست به او یاد آور شوم که مگر تو هنوز نمی دانی یکی از دستاوردهای این عشق پیچا پیچ همین تله پاتی گاه زجر آورش است .که هر وقت زانو بغل کردی ، زانو بغل می گیرم . که هر گاه بباری میریزم پایین ... اما اینها برای او چه سودی دارد . او در دنیای خودش است . منحصر در فکرها و قضاوتهایی که در مورد من دارد . در مورد دیگران دارد . مثل همه آدمهای دیگر . برای همین است که من از نظر او همیشه آدم غیر واقع بینی بوده ام . بگذریم . حرفهای دیروزمان آلوده به موضوع گذشته او شد . دوباره استفراغم گرفت . دوباره تهوع خودم را قورت دادم .نمی دانم این تهوع از چیست . از او ، از گذشته اش ... امانه از خودم است . از آن لحظه ایست که رهایش کردم ، رهایم کرد . از همه آن چیزهاییست که حالا چه بخواهم چه نخواهم تکه ای از مغز او شده اند . تکه ای از خاطرات او که گاه و بیگاه به سراغش می رود. تکه ای از دلتگی های او . هرچند به قول خودش تکه ایست نازک اما هست . و این تکه نازک برای من که همه چیزم اوست عظیم و بزرگ است. اما من او را به حال خودش رها می سازم . منتظر می مانم تا برود به تمامی احساسات درونش (که نازک هستند) رو کند . تا هر کجا که میخواهد برود و برود . دلم می خواهد آدمیان را ببیند ، زوایای همه را کشف کند . خودش را بشناسد .عذاب وجدانش را اندازه گیری کند. این مسیری است که من طی کردم . هر چند دوروبرم شلوغ تر از او منماید اما قلبم عاریست از هرچه احساس با او بودن . دلم خالی است از هر چه لحظه ای که بخواهد با چیزی غیر او صرف شود .
(ادامه این نوشته را نوشتم و حالا پاک کردم .چرا ؟! خب معلوم است دیگر ... )