من چرا اینقدر کم مینویسم ، وقتی نوشتن تنها چیزی ست که برای خودم دارم ؟ وقتی با نوشتن میتوانم راه های جدید را کشف کنم . خب معلوم است ، چون من نویسنده نیستم و نوشتن را هم بلد نیستم . من فقط میتوانم همه چیز را در سرم مرور کنم و در حالیکه روی مبل چرمی مشکی خانه ام لم داده ام ، به مجسمه ی خندان بودای چاق صاحب خانه ام نگاه کنم و بپرسم : به چی میخندی ؟
من میترسم .. بعد مدتها ترس به وجودم رخنه کرده است . ترسی جدید .. ترس از دست دادن ایمانم .. ایمانم به همه چیز .. به خداوند ، به عشق ، به رفاقت ، به صداقت ، به زندگی و .... . و به خاطر این ترس گاهی غمگین میشوم . دلم میخواهد خودم را در مفاهیم با ارزش زندگی ام دوباره پنهان کنم .. دوست دارم فکر کنم که خداوند مرا در دستانش نگه داشته ، و یا عشق نمرده است و خوبی ، جریان سیالی ست که ابتدا و انتهایش خودمان هستیم .. اما افسوس ...
گاهی فکر میکنم در تمام زندگی ام خودم را در "آدم مهربانی بودن " ، " به دیگران نیکی کردن " ، " آزار نرساندن " ، دروغ نگفتن ، خوب بودن ، انسانیت ، شرف ، عظمت و هزار ارزش خوب پنهان کردم ، به امید آنکه مطابق با این فرمول که " دنیا آن چیز را که تو به آن میدهی به تو باز برمیگرداند " ، زندگی مورد پسندم را داشته باشم ... اما حیف ، فرمول ها گاهی دروغ می گویند ...
راستش را بخواهید من آدم خوبی ام ، یا سعی می کنم خوب باشم ، اما آن تابع عجیب که ورودی آن مقدار خوبی ماست ، برای من در جزری منفی ، مساوی میشود ... یعنی آن که شاید خدایی نباشد ، شاید رفاقت تعطیل شده باشد ، شاید انسانیت مرده باشد ، شاید رحم قرمز باشد و شاید ..... و اگر این گونه باشد چگونه زندگی را ستایش کنم ..؟
می ترسم ...