تو به آینه ها پیوستی ... من به زمستان

آن خیابان دراز نبود .. تو اما انگار آن طرف خیابان  یک میلیون سال نوری از من فاصله داشتی .... فاصله ها فاصله نبودند ، قوانین زمین و فیزیک جا به جا شده بود ... دستهایم را به صورت می کشیدم .. درخت صنوبری آن ته کوچه ایستاده بود و قامتش تا خورشید می رسید انگاری ... برگهای بنفش بالای سرش روییده بودند و زنانگی صورتش از یک میلیون سال نوری هم احساس می شد .. چند قدم به پیش ، چند قدم به عقب .. هی می رفتیم ، هی برمیگشتیم ... هیچ راهی برایمان نبود .. فقط فاصله بود فاصله فاصله ...

نگاهت می کردم ، ریشه هایت در خاک میدان هفتم تیر ماه نبود ... ریشه هایت در میان باد تکان می خوردند .. ریشه هایی که از آن من نیست .. ریشه هایی که به آب و خاک و خورشید و زمین گره خورده اند ... تو می رفتی ، نگاهت می کردم .. قدمی به جلو ، بر می گشتم .. بودی ، دوباره قدمی به جلو ، بر می گشتم ، هنوز بودی ... باد وزید .. شالت در میان باد ها رقصید ، قدمی به جلو ، برگشتم ، دیگر نبودی ... باد تو را با خود برده بود ...

یادداشتک 1 ) یادمان باشد ...

+  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۸| 11:21 | الف.ر  |  |