وسط اتاق ، کف زمین نشسته ام. امروز از آسمان مخلوطی از برف و باران می بارد .از صبح خیلی زود . هیچ صدایی به جز چکیده شدن قطرات آب از شیر خراب شذه آشپزحانه ام به گوش نمی رسد . اتاق خانه ام کرخت است و هوای افسردگی بر دیوارها آویخته شده ... لحظه بی پایانی است ... انگار مردی قرار است خود را از شاخه درختی کهن سال به دار بیاویزد .
یک چیزی انگار قرار است جا به جا شود . وجودم پر وخالی می شود .صحنه هایی مبهم از همه چیز و همه کس از ذهنم خطور می کند .خاطرات ریز و درشت از روزهای خیلی دور تا همین چند لحظه قبل . چیزی شبیه برزخ را تجربه می کنم . می خواهم بلند شوم ، گوشی را بردارم . به کار و شغلم برسم . مثلا که قرار نیست چیزی اتفاق بیافتد .اما نمی توانم. چسبیده ام به زمین . انگار امروز همه دنیا از حرکت ایستاده است ... .
با خود می اندیشم شاید زندگی جای دیگریست ...