۱)
دو سه روز پیش برای انجام کاری به خیابان انقلاب رفتم . مغازه ها و پاساژها را میگشتم و به کتابهای دوست داشتنی ام خیره میماندم .. خب ، تعریف از خود نباشد ، من قطعا جزو دسته ی آدم های کتابخوان هستم ، حالا چرا اصلا کتاب خوانی ارزش است نمیدانم ، اما میدانم ارزش است و برای همین میگویم ، تعریف از خود نباشد .. نمیدانم تا الان در زندگیم چند جلد کتاب خواندم .. یک زمانی همیشه یک خودکار و کتاب دستم بود که مشغول خواندنش بودم . خیلی از این کتابها را حتی دوست نداشتم ، اما باز وقتی شروع به خواندنشان میکردم تا ته میخواندم . از یک جایی به بعد هم که حوصله ام کمتر شد ، کتابهای کم صفحه میخواندم .. من ۱۶ ساله بودم که برادران کارامازوف ، ابله ، جوان خام ، خاطرات خانه مردگان ، جنگ و صلح و اینها را میخواندم .. قبل از آن دیکنز و مارک تواین و بعد از آن دوراس ، فاکنر ، بورخس ، همینگوی و ... . اصطلاحات سیاسی داریوش آشوری ، ریشه های الکس هیلی ، آسیا در برابر غرب ، تفسیر مثنوی معنوی ، دکتر شریعتی ، لویی ماسینیون ، چیستا یثربی ، شل سیلور استاین ، اشعار عاشقانه ی ژاپنی و درآمدهای فکری کریشنا مورتی و سلوک روحی بتهون ، و اصول آهنگسازی آرنولد شونبرگ ، ترجمه اپراهای واگنر و خیلی کتابهای دیگر .. هنوز هم نمیدانم توی خواندن این کتابها دنبال چه چیزی بودم . بعد از ساز زدن که در یک نقطه ای از زندگیم متوقف شد ، این تنها کاری بود که حوصله ی انجام آن را زیاد داشتم ، خیلی زیاد ...
۲)
خواندن برای من فهم نیاورد . پول هم نیاورد .. حتی مدرک تحصیلی درست و حسابی هم نیاورد .. به نظر خودم من همیشه فقط "میخواندم " .. خواندن فقط باعث شد بدانم از من ، از گیاه بالای میزم ، از تو ، از همه ی آدمها چقدر در دنیا به تعداد زیاد تکثیر شده اند .. جایی دیگر هم گفته ام که خواندن باعث میشد جهان را کشف کنم .. مفاهیم را بهتر بفهمم .. امید ، آرزو ، جنگ ، عشق ، انسانیت و ... در آخر هم نه نویسنده شدم ، نه مفسر ، نه تحلیلگر و نه حتی یکی از همین آدمهایی که مجموعه قصه می نویسند و به به و چه چه میشنوند ... من فقط خواندم ، من فقط شنیدم ، من فقط دیدم ... مثل یک مجسمه ای که در اتاقی پر از رفت و آمد گذاشته اند و شاهد درد و عشق و راز و جنگ همه ی آدمهای آن اتاق می شود ..
۳)
در نهایت من همان الف ر شدم که بی حوصله است و حواس پرت و به یاد نمی آورد یک هفته ی قبل ، دیروز و حتی ساعتی قبل را ... در حالیکه از سالهای بسیار قبل خود ، با ریزترین جزییات خبر دارد ..
در نهایت من همان الف ر شدم که یک شب دی ماه توی آپارتمان تنهای خود ، به سراغ کتاب هایش می رود ، از لا به لای آنها ، قصه ای را بیرون میکشد ، ورق میزند و از انبوه کلمات و جملات سربی ، عکسی قدیمی به پایین سر می خورد و می شود تصویری کلیشه ای از قصه ای که باد آن را با خود برده است ...
یادداشتک ۱ ) تاریخ چرا اینقدر حافظه ای قوی دارد ؟
یادداشتک ۲ ) عنوان : همینگوی
۱)
دیشب خواب میبینم در سرزمینی دیگر هستم .. توی یک ایستگاه مترو دارم ساز میزنم . مثل همان زمانها که همیشه میزدم .. عجیب این جا بود که سازم به همراه ارکستری نواخته میشد که نمیتوانستم ببینم . آدمها از قطار پیدا میشدند ، همه لبهایشان دوخته شده بود . با یک نخ قرمز .. ترسیدم .. دور و بر را گشتم ، دخترکی آمد سمتم و شروع به خواندن کرد .. یکی از پاسیون های باخ .. ستون فقرات نداشت و با بادبادک دستانش و بدنش به هم وصل شده بودند .. ترسیدم .. همیشه توی خواب میترسم .. نگاهش نکردم و فقط ساز زدم .. آرام آرام از کنارش دور شدم .. توی قطار نشستم .. از شیشه های قطار دیدم مردی با شمشیری عهد عتیقی دختر را از وسط نصف کرد ... جنازه اش به قطار پاشید .. صورتش را دیدم .. همان دختری بود که عاشقش بودم ..
۲)
خوابها از درون آدم حرف میزنند . من اما از درونم میترسم . از ناخود آگاهم . هیچ وقت نمیفهمم چه بلایی سرش آمده . چه کارش کرده ام . تو بیداری و واقعیت سعی میکنم نفسم حتی به گلبرگها هم نخورد تا مبادا آزار ببینند ، اما توی خواب آدمها نصف میشوند ، خون پاشیده میشود و گاهی مورچه هایی تک چشم و بد شکلی را میبینم که برهنه ویولون مینوازند . فاصله ی آدم با درونش گاهی چقدر زیاد میشود . چقدر همه چیز آن جوری ست که نمیخواهد . چقدر همه چیز همان شکلی می شود که انتخابش نکرده ایم ... خنده دار است ..
من ، آقای الف ر ، در اینجا میخواهم اعتراف کنم که از آن دسته آدمهای پایینی هستم که اساسا به " اختیار " هیچ اعتقادی ندارد .. به اصالت مغز بشریت و اختیار انتخاب ... به قول اون لطیفه ی سخیف تلگرامی : سرنوشت مال بچه سوسولاست ، ما همین جوری یهویی ، تخمی یک بلایی سرمون میاد .
بله همین قدر خنده دار و عوضی ...
۳)
دلم میخواهد به یاد همان مورچه های تک چشم بی ریخت که واژن هایشان را تراشیده بودند ، خود . ارضایی کنم ...
یادداشتک ۱ ) شما از این مزخرفات چیزی میفهمید ... ؟؟؟
یادداشتک ۲ ) نمیدانم شما یادتان می آید یا نه ، اما من خوب یادم هست لگدهای محکمی میزدم ..
یادداشتک ۳ ) میشود باز هم کلمات وقیحم را ببخشید ؟؟