تنهایی همیشه سکوت نیست . گاهی هم حجم عظیمی از صداهاست که درهم و شلوغ و در هم تنیده درون مغزت جمع میشوند .. صداهایی از دور و نزدیک .. از آدمهای دور و نزدیک ، حوادث دور و نزدیک ..
قرار من اما با خودم تنهایی نبوده است هیچ وقت .. قرار من با خودم زندگی در شدت خودش بوده همیشه . زندگی در مقدار گرم و سبز خودش .. ولی چه میشود کرد ، ما آدمهای وفای به عهد نیستیم .. بخصوص وفای به عهدی که با خودمان داریم .
بهار تمام شد .. روزها گرم تر شده اند و احتمالن از باران دیگر خبری نخواهد شد . نه از باران ، نه از رنگین کمان .. نه از تو ... عمر به سادگی پیش میرود . زندگی به روزهای بی خبری از گیاهان رسیده است و من ههچنان درختی هستم که رو به نور ، ایستاده ام و به امید لحظه ای که بتوانم پرواز کنم ریشه هایم را از خاک بیرون کشیده ام و آنقدر به آسمان نگاه میکنم این روزها که چشمانم بوی آفتاب می دهد .
حوالی صبح یک پرنده از روی سیم چراغ برقی که سالهاست رو به روی خانه ام ایستاده است پرید و من دیدم که تیر چراغ برقمان تمام روز را گریه میکند ... حواسش نبود ، یک جایی مردی نشسته است که دلش را به سوسوی چراغش بسته است .. حواسش نبود که مردی برای اشکهای او گریه خواهد کرد ...
یادداشتک ۱ ) حس جنون ، حس فقر ...
یادداشتک 2 ) صدایم روی این نوشته ... اینجا
عنوان | شیمبورسکا