تو به آینه ها پیوستی ... من به زمستان

میگم این قافله عمر هم عجب می گذرد .انگار همین دیروز و پریروز بود که پا بدنیا گذاشتم و مثل اسکولا بیخودی ونگ زدم که یه چیزی بدید بخورم . یه چیزی بذارین تو دهنم . از اون روز نزدیک به 29 سال می گذرد. خوب که فکر می کنم می بینم این 29 سال مثل قایق سواری بچه ها روی شن و ماسه بوده . تو حرکتی نمی کنی اما فکر می کنی چه کار محیر العقولی داری انجام میدی .

زندگی حقیقتا زود می گذره . عین اون موقعهایی که پنج شش سالم بود و نوشابه سیاه می خوردم . با یک دست شومبولمو می گرفتم که مبادا شاشم بریزه بیرون (از هیجان خوردن این مایع شگفت انگیز) و تعداد قورتامو می شمردم .

زندگی خیلییی زود می گذره . مث اون زمانهایی که با امین (برادرم)می نشستیم و از شب تا صبح ماریو باز می کردیم .و منتظر بودم تا اون لامصب خوابش ببره تا من تنهایی بازی کنم (و هیچ وقت هم نشد که بشه )

زندگی زود می گذره مث اون وقتی که 11 سالم بود داشتم می رفتم مدرسه . یه دختری دیدم که با عجله از خونشون اومد بیرون و من یه چیزی تو کله گندم مورمور کرد .

زندگی خیلی زود می گذره مث اون زمانایی که من از تو اتاق بالای پشت بوم ، حیاط خونه همسایه رو می دیدم و نمی دونم چرا دوست داشتم زن همسایه وقتی میره دشتشویی اونو دید بزنم . (خیلی بعد ها فهمیدم چرا !!)

زندگی خیلی زود می گذره مث اون شبایی که توی اون شهر دور افتاده درس می خوندم و نفت نبود برای گرم کردنمون و عماد تو دستاش جوراب کرد تا خوابش ببره .

زندگی زود می گذره مث اون وقتی که برای اولین بار یه سازی رو تو دستم گرفتم و احساس کردم این تنها صدایی که دوست دارم تا آخر عمرم بشنوم.

زندگی رود می گذره مث اون وقتی که تو آخرین جلسه کلاست با من داشتی میرفتی که بری برای نمی دونم چه مدت ، بغلم کردی و من بین خودم و تو یه چیز نرم احساس کردم در قسمت بالا تنه ام و فکر کردم : این اتفاق شیرین چیه

زندگی رود می گذره مث اون لحظه ای که تودانشگاه ،من سونات کلاسیک پونس رو می نواختم و سیمون آیوازیان  بهم گفت : ایرادت این بود که عین سگویا زدی (حالا این اسما کی هستند و چه کاره به من و شما چه ؟)

زندگی اساسا زود می گذره . اما نمی دونم چرا تازگیها این خاصیتشو از دست داده و ایتهمه کشدار شده . خودشو می کشه رو زمین .

انگار خیال زود گذشتن نداره . حالا اگه من برم ماریو بازی کنم یا نوشابه سیاه بخورم (در وضعیتی که گفتم ) ، یا تو بودی و بغلم می کردی یا سیمون بود و من براش پونس (Ponce) می زدم ، مث جت سریع می رفت . انگاراین چیزا واسه زندگی حکم نشستن بر صندلی میخ دار را دارد . انگار نمیشه که همین قدر کشدار بمونه و کاری هم به ماریو و بغل تو و گیتار زدن من و اینا هم نداشته باشه .

***

"باشه ، وقتی اینقدر احمقی تورو به حال خودت میذارم . "

+  یکشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۰| 15:3 | الف.ر  |  |