ای آلتم در دهانت زندگی .. که هر وقت مرورت می کنم چیزی جز درد عایدم نمی شود.. چیزی جز حسرت و زخم . بخند ، آری بخند به من ، بخند به دستان کوچکم ، به این ابروان در هم کشیده ام .. به این بازی مسخره .. روزی نیز هست که من به دروغ های تو خواهم خندید ..روزی هم هست که من از روی قله ای دور برایت دست تکان خواهم داد و تمام حس های زشتم را نثارت می کنم ... میدانم روزی معجزه ام تو را به گند خواهد کشید ... حتی استخوان های ضعیفم نیز می توانند تو را در زیر خاک های آلوده به مدفوع احساسات عاشقانه ام تو را خفه کنند ... ای آلت پوسیده ام در دهانت زندگی ...
یادداشتک 1 ) ببخشید ...