فردا روز دیگریست .. چندم بهمن ماه ..،احتمالا ساعت ۹ صبح از خواب بلند میشوم . خودم را میکشم ( چند روز پیش خواندم برای اینکه روز شادی داشته باشید خودتان را توی رختخواب کش و قوس بدهید ) ، قطعا خانه سرد است .. جسی هر جاکه باشد به سمتم می آید و شروع به حرف زدن میکند و هی تنش را به پاهایم میکشد .. برایش غذا میریزم ، نمی خورد .. تا دم دستشویی دنبالم می آید و باز حرف میزند ... صورتم را با صابون ارزان قیمتم میشویم .. صدایم را صاف میکنم .. ته گلویم خشک است .. چایساز را روشن میکنم .. جسی هنوز حرف میزند .. موبایلم را میبینم .. حتمن تماس از دست رفته دارم ( هنوز آدمها نمیدانند من بلد نیستم صبح زود از خواب بلند شوم) .. چای را دم میکنم .. پتوی کلفتم را لوله میکنم ، توی کمد می چپانم ( نمیدانم چرا اصرار دارم منظم باشم ) تخت را صاف میکنم .. تختم برای یک نفر هم کوچک است و همش صدا میدهد .. دوباره با خودم عهد میکنم روی آن نخوابم .. ساعت را میبینم .. نمیدانم چرا .. تمام قرارهایم احتمال کنسل شدن دارند .. تا چای دم بکشد خانه را جارو برقی میکشم ... چند دانه از خاک جسی لای پرزها گیر کرده حتمن ، باید خم شوم با دستم بردارم .. دوباره عهد میکنم از این مدل خاک نخرم .. دستهایم را میشویم .. فشار آب کم است .. چرا آبگرمکن را درست نمیکنم ؟؟ الان مدتهاست نصفه شبها حمام میکنم و دماغم صبح ها بسته است ..
چای آماده میشود .. یکرنگ و سیاه توی استکان میریزم .. سراغ یخچال میروم .. برای صبحانه فقط پنیر دارم ..من اما از مزه ی پنیرم خوشم نمی آید و هنوز تکه ی بزرگی از آن مانده .. قسمت یخدان را باز میکنم .، نان هم ندارم .. هیچ وقت نان ندارم .. مثل این بچه سوسولا فقط نان تست دوست دارم و چون دیگر تستری ندارم ، نان هم ندارم ..
همیشه یک گاز سیب میخورم .. از سیب بدم می آید .. از اکثر میوه ها بدم می آید.. نمیدانم چه کسی برایم میوه می آورد اما .. همیشه کف یخچال چند تا میوه ی پوسیده وجود دارد که باید تمیزشان کنم .. چای را ایستاده مینوشم .. معمولا تو خانه ایستاده غذا میخورم .. چای را هم .. راحت ترم .. وقتی برای غذا خوردن مینشینم ماتحتم درد میگیرد ..ما تحتم استخوانی ست .. اصلا ماتحتی ندارم ...
هیچ وقت نمیدانم چایم را با چی دوست دارم بخورم .. قند ، نبات ، تلخ ، بیسکوییت .. انتخاب اولم معمولن نبات است .. اما انتهایش خیلی شیرین است .. دوست ندارم .. روی مبل چرمی ام لم میدهم ... سیگار میکشم .. ساعت را نگاه میکنم .. میدانم تلفنم میخواهد زنگ بخورد .. از حالت بیصدا در می آورم .. دوباره تماس از دست رفته.. از شرکت است .. کارم ندارند .. میدانم ..دوست دخترم هم زنگ زده.. پیام هم گذاشته .. "خوابی هنوز؟ " " برنامت چیه امروز ؟" .. متنفر است از اینکه من جواب تماسها و پیامهایش را ندهم .. همیشه دوست دارد من را ببیند ، هی ببیند .. من اما آدم گهی ام ..
آماده میشوم .. لباسهایم تکراری شده .. دوست دارم پیراهن و کت و شال و کلاه جدید بخرم .. پول ندارم اما .. سه تا کیف دستی دارم .. اگر جلسه داشته باشم ، آن مشکی چرمی را خواهم برداشت .. تو کیفم اما هیچی ندارم .. الکی دستم میگیرم .. کلیدم ، موبایلم و سیگارم را در آن فقط جا میدهم ..
فردا روز دیگریست ... چندم بهمن .. جلسه دارم .. احتمالن فردا خیابانها شلوغ است .. روزهای فرد شلوغ است .. زندگی اما خلوت است .. احتمالن فردا هم خلوت باشد ..
یادداشتک ۱) بدیهی ست روایت بالا خیالی ست
ساعت ۱۲ و نیم نیمه شب توی اتوبان همت غرب با سرعت ۱۴۰ کیلومتر رانندگی میکنم .. چراغ بنزینم روشن شده است .. بدون ترس از سرعت بالا ، کمی خسته ، با فکری پر .. ماشین سنگینی از یکی از ورودی ها وارد اتوبان میشود ، برای رد کردن آن سرعتم را بالاتر هم میبرم .از آینه عقب را نگاه میکنم .. هیچ ماشین سنگینی را نمیبینم ، فقط یک وهم بود ..
با خودم فکر میکنم تو یکی از این رانندگی های با سرعت بالا ، اکر با یکی از همین ماشین های سنگین برخورد کنم چه اتفاقی می افتد .. در کسری از ثانیه ، جانم را از دست خواهم داد و مرگ را ملاقات خواهم کرد .. به همین سرعت .. بعد فکر کردم به تمام اتفاق هایی که از سر گذراندم ، تمام جنگ هایی که در زندگی ام کردم ، آرزوهایی که حسرت شان را خوردم ، جلسه ی روز دوشنبه ایی که در قزوین قرار است برگزار کنم ، کتابی که دارم میخوانم ، خانواده ام ، خاطراتم ... همه و همه در کسری از ثانیه نا تمام خواهند ماند و جای خود را به یک مفهوم ، مرگ ، خواهند داد .. مرگ ی که نمیدانم چیست ، نخواندمش ، گوشش نکردم ..
تصور کنید این روزهایی که همه چیز در پرده ی سختی و ملالت تنیده شده ، پول ، سیاست ، عشق ، چه اندازه در مقابل این مفهوم بی اعتبارند .. چند وقت پیش کتابی میخواندم با عنوان مرگ و ذهن که نوشته بود مرگ اساسا یک پدیده ی ذهنی ست .. یعنی اصلا وجود ندارد .. فقط یک پایان است بر بخشی از هستی و شروعی ست برای بخشی دیگر .. بخشی که احتمالا بزرگتر و پر رنگ تر است ..
با خودم می اندیشم ، حالا که هیچ خبری از هیچ آرزویی در درونم نیست ، حالا که هیچ فریادی برای بدست آوردن یا ارهاییدن از چیزی نمی کنم ، حالا که هیچ ترسی از درد ندارم و ... نکند مرده ام و خودم نمیدانم؟ ... شاید الان در جهانی دیگر بسر میبرم و خودم خبر ندارم ..؟ به عقب بر میگردم ، تریلی بزرگی از روی ماشینم رد شده است .. وهم نبود ..
(من چند شب پیش با سرعت ۱۴۰ کیلومتر ، اتوبان همت غرب را طی میکردم ، برای اینکه بتوانم به موقع از ماشین سنگینی که از یکی از ورودیها وارد اتوبان میشد را رد کنم ، سرعتم را بیشتر کردم .. لاستیک ترکید و ماشین سنگین از روی قفسه سینم رد شد ... )
عنوان | گروس
جانم به شما بگوید عزیزان من ، ما مردها موجودات بسیار شکننده ای هستیم ، خیلی ترد و نازک تر از زنها .. بله تعجب نکنید .. تکیه ما مردها به زن ها تکیه ی عجیبی ست .. از آن مدل هاست که تقریبا همه چیزمان را به یک نگاه ، به یک نوازش سر انگشتان و به یک "دوستت دارم " میدهیم ... ما اصلا مرد نیستیم .. ما از همه ی زن ها ، زن تریم .. فقط بازو هایمان کلفت تر است .. صورتمان زبر تر .. ما آنقدر ضعیفیم که حتی بلد نیستیم مثل زنها جیغ بکشیم ، و آنقدر گفته اند که مرد گریه نمیکند ، گریه هامان را درونمان می کنیم .. ما زودتر میشکنیم ، دیر تر التیام میابیم ..ما در طول زندگی مان یک بار عاشق میشویم ، به تعداد انگشتان یک دست دوست پیدا می کنیم .. و تمام سرمایه ی ما از رابطه هامان ، اعتمادی ست که به دیگران می کنیم .. ما در لحظه ی مرگمان هم نام عشق قدیمی مان را هنوز به زبان می آوریم .. و اگر از عشق ، از سفر ، از بودن بگوییم ، میرویم برای جنگ با دنیا ، تکان دادن جهان ، جا به جا کردن کوه ها ... و ای وای از روزی که دستانمان خالی باشد ... و جنگ، نا برابر ..،
اینها برای الف ر داستان ما ، هزاران برابر است ..من خوب یادم می آید که وقتی عاشق شدم ، قرار بود دنیا را تکان بدهم .. و میدانستم ، و میدانم که باید دنیا را تکان میدادم اما خب دستانم یاریم نکرد و به جای آن دنیای درونم تکان خورد .. هر چند قصه ی اولین عاشق شدن من به سفر و دوری و خیانت و خشم انجامید اما من میدانم ، خوب میدانم که دخترک ماجرای عاشقانه ی من چه بی اندازه به مرد بودن من تکیه زده بود ... من اما تکیه ام به کلمه ی "عشق "بود که از دهانش بیرون آمده بود ... فقط به یک کلمه ...آری ما مردها به کلمات ، دستها و نگاه زنها تکیه میزنیم ..
جانم دوباره بگوید ، به مردها نگویید دوستت دارم ، عشق ندهید ، آنها را در خود غرق نکنید ، هر روز آنها را نبینید ، کلید خانه شان را نگیرید ، دلتان زیاد برایشان تنگ نشود ، نگذارید فکر کنند مهم اند ، شاید یک روز ، بخواهید به ساحل بروید و زیر آفتاب طلایی ، روی شنها قدم بزنید ..شاید به حرفهاتان تکیه زده باشند .. شاید خیلی مرد باشند .. آن وقت شما می مانید و تکه هایی از یک جسد که از آنها با خود کنده اید .. آری عزیزان من ..
یادداشتک ۱ ) عنوان | جناب سعدی