تو به آینه ها پیوستی ... من به زمستان

 

عصرهای زیادی ، بعد از اینکه از کار بر میگردم ، روی کاناپه ام دراز می کشم و بدون هیچ حرکتی ساعتها به سقف نگاه می کنم . همیشه در خانه ام موسیقی ست . صدایش روی درجه ی یازده ... هیچ کاری نمیکنم . فقط به سقف خیره میشوم و به فردا ، امروز و سالها فکر میکنم .. هر چه از شب می گذرد ، صدای موسیقی بیشتر میشود انگار ..  من متوجه میشوم که صداهای بیرون کم شده اند ، و من به انتهای شب نزدیک شده ام ... آنقدر که درجه ی صدا را روی ۱ می گذارم و این یعنی تنهایی نیمه شب ... 

نزدیک به ۳ سال است که شبها را لااقل در تنهایی مطلق به سر می برم . یعنی صدای نفس هیچ کسی در فضای خانه ام نمی پیچد . قبل تر ها تنهایی ام شکل دیگری داشت . من نمی دانستم که تنهایی هم شکل عوض می کند .. من نمی دانستم که شب تنهایی را بیشتر نمایان می کند ... عجیب است که در این مدل از تنهایی انگار تازه متوجه صداهایی که هیچ وقت نمی توان شنید ، میشوی ...صدای گز گز آباژور ، جریان آب در لوله ها ، راه رفتن سوسکی کوچک بالای کابینت و حتی نفس کشیدن شیشه ها ... فقط باید به سقف خیره بمانی .. تمام اشیا می دانند که اگر حواست را به آنها بدهی دیگر نباید صدایی داشته باشند ..  بنابراین فقط سقف میماند و تو و سفری که به انتهای شب میکنی ..

شاید مرگ همین شکلی باشد ...

یادداشتک ۱ ) عنوان : لویی فردینان سلین  

 


برچسب ها: زندگی
+  شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۶| 23:54 | الف.ر  |  |