تو به آینه ها پیوستی ... من به زمستان

امروز 14 اسفند است و من یک روز دیگر دارم برای دوباره متولد  شدنم . یک روز دیگر مانده تا سن شناسنامه ای من بشود عدد 28 (نمیدانم شاید هم 29) ، هیچ وقت نتوانستم سن خودم را دقیق محاسبه کنم . همیشه از اینکه این عدد یک به یک رشد می کند  و رقم های آن که به اندازه یک کوه است در دلم جابه جا می شود ، شوکه می شوم ... سرعت رشد عمر انسان از یک سنی به بعد 2 برابر و شاید هم 2000 برابر می شود ... و من این روزها دغدغه ام شده همین ثانیه ها ... همین زمان ... همین عمر

تولدت مبارک ، الف . ر  متولد 12/15 /1361 ...

نوستالژی گذشت عمر دیگر اساسی کلیشه شده است . اما با این وجود،  احساسی که برای من در شبی مثل امشب حادث می شود ، همان اتفاق های تکراری درونم است ... 28 سال کم نیست ، 28 واقعا گاهی عدد بزرگیست ... آنقدر که حس های کودکانه مرا می تواند بگیرد ...  آنقدر که می تواند مرا 28 سال پیر کند ... آنقدر که می تواند مرا یک "مرد" کند ... در معنای واقعی کلمه اش

28 سال کم نیست ... می شد 28 بار زندگی کرد ، می شد 28 بار بلند خندید ... می شد 28 بار رفت سفر ... می شد 28 بار باران رو تماشا کرد ... میشد 28 بار با عشق زیربرفها قدم زد .. میشد 28 بار بهار را دید ... میشد 28 بار تا صبح با مهتاب عشق بازی کرد .... می شد 28 بار آواز گرم چسباند به گوشهای محتاج نوازش ... میشد 28 بار .... و باز هم  میشد 28 بار خندید...خندید ... خندید...

28 هم گذشت ،تمام شد ، آنقدر که نفهمیدم چگونه از من عبور کرد و حالا 28 سالگیم دیگر بر نمی گردد ... هر چه تقلا کنم ... هر چه آروز کنم ..او رفته است ... ال.ر 28 ساله دیگر رفته است  .. امروز چمدانش را در اتاقم پهن می کند و رخت آروزهای کپک زده خودش را به گورستان گذشته می برد ، آنجا که همه چیز گذشته است و ارزشها هیچ اند، آرزوها هیچ اند ، تو هیچی ، من هیچم... و خدا هم هیچ است ...

خاصیت گذران اینگونه است دیگر ... انگار یک خطی هست که وقتی از آن عبور می کنی همه چیز هیچ می شود و خاصیتها ، بی خاصیت می شود ...

28 سالهگیم رفت ... دیگر گذشت ... مثل حباب بود ..ترکیده شد  . مثل دود بود ، ناپدید شد ... مثل باران پشت شیشه بود ، بخار شد ... مثل تو بود ، رفت .. و رفت ... ورفت .

تولدت مبارک الف.ر متولد سالی بسیار دور ...

 

یادداشتک 1 : تولدم را بی کیک ، بی شمع و بی آرزو جشن می گیرم ...  در همین حوالی سرد اتاق می نشینم و نقش اینها را به سیگار و موسیقی و غم می دهم ...    

 

 


برچسب ها: زندگی
+  یکشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۰| 17:58 | الف.ر  |  |