باید با کسی حرف بزنم . کسی که مثل من است . اندازه من قد دارد . اندازه من فکر می کند . اندازه من می ترسد و غمگین است . باید این جهان را پر از آینه کنم . تا فقط او را ببینم . باید به دستهایم و چشمانم بد و بی راه بگویم . باید بروم پشت یک میز بزرگ خود را محاکمه کنم ، حکم صادر کنم و اگر لازم است طناب دار به گردنم بیاویزم نیز هیچ جلادی را صدا نزنم .
حال اکنون من چیزی ست شبیه مردن در کوه یخ . که بی حس و بی درد است . چیزی ست شبیه یک کابوس . شبیه یک سرطان که سالهای زیادی درونم رشد کرده و امشب ، درست در همین لحظه ، تمام پزشکان بالای سرم ایستاده اند و جرات به زبان آوردن کلمه ی مرگ را ندارند .. که فقط خودم مسئول شنیدن صدای نا هماهنگ قلبم هستم . که فقط خودم مسئول نا توانی دستهایم هستم .. مسئول این تنهایی شدید ، این سکوت ممتد شب ، این از هم پاره گی ..
شده ام همان ماهی ِ در قلاب و علامت های سوالی که دهانم را سوراخ کرده اند . شده ام طفل 3 ساله ای که خیابانی دراز گم شده است . شده ام درد زایمان زنی بی شوهر ، شده ام کلید Delete ...
دستهایم را روی زانوانم می گذارم . چراغ میخواهم ..
1)
بمیرم ؟ پرواز کنم ؟ بمانم ؟ یا این که به تماشای این راز شگرف بنشینم ؟ نمی دانم . زندگی شاید همان لحظه ای ست که تو در امتداد کوچه ای ایستاده ای . همان لحظه ای که طپش هایم را در سینه نگه داشته ام و عابری که در یکی از دستانش شاخه ای گل و در دستان دیگرش خنجری آلوده به خون ِ سالهای گریه دارد ..
2)
دلم خوش است . به هوای تیر . به خاطره های تابستانی . به قرارداد شرکت فلان . به سفر نمی دانم چند روزه ام . به بیخوابی های شبانه ام . به همین چند صدا موسیقی . به همین چند خط شعر .. به تو که دور و نزدیکی ..
3)
فردا اما جایی دیگر است . و لحظه ها آنقدر عجیب و غریب رژه می روند که هیچ سر از کارشان در نمیاورم . و درست وسط بازیهای کودکانه و لوث ثانیه ها دل من است که لحظه ای می پَرَد و لحظه ای دیگر به نقطه ی انجماد می رسد ..
4 )
من و دستهایم ، تو و دستهایت همان قبیله ی ماقبل تاریخی بودیم که انسان را به درد مهمان کرد . و به عمق اندوه یک سیب نشاند ...
یادداشتک 1 ) حالا بیا برویم از رگبار واژه ها ویران شویم /عیبی ندارد یکی بودن دیوار باغ و صدای همسایه ... (سید علی صالحی )
موسیقی وبلاگ : بوی لحظه های عاشقی ...
استاماتیس اسپانوداکیس : nyfes
پرســــــو نـــا : قیدار | اثر رضا امیر خانی | از عطیه
من از روز اول دنیا آمده ام
از دشت های بی برگ ، آسمان های نزدیک
از زمینی به شکل یک خواب
از شب آمده ام من
، چهره های تاریک ، از خطوط چروکیده ی یک مرد
من از خورشید آمده ام
از آغاز حضور یک تکه سنگ
دستانم درخت است ، نگاهم ستاره
من خواب رویاهای شیرینم را
از لک لک های قصه ها به ارث برده ام
***
همه چیزم من
همه آن چیز که با نگاه تو آغاز شد
و
با نگاه تو به اتمام رسید ...
یادداشتک 1 ) شعرهایم در من سوخته اند ...
موسیقی وبلاگ : همه آن چیز که از زیبایی می دانستم در صدای این زن یافتم ...
استاماتیس اسپانوداکیس - Klemmena Filia
*)
صبح که از خواب بر میخیزم ، غالبا چیزی تکان نخورده است . دیرتر از آدمهای دیگر رختخواب را ترک می کنم . با نوعی از کسالت که چندان کسل کننده نیست. خمیر دندان ژله ای کِرِست اولین مزه ایست که به دهانم وارد می شود ، ماگ سبز رنگم نیز اولین دستی ست که مرا می فشرد .. و زندگی بدون آغوش آغاز می شود ..
دور و بر خانه را هوای عادت پر کرده است . گیاه کوچکم ، گربه ی بدون صدایم که هر جا می روم دنبالم می کند ، و صدای زنگ تلفن که خیلی نفرت انگیز است و هی تکرار می شود . دوش آب گرم ، شامپوی بزرگ کِلیر برای مردان که زیاد کف می کند ، تمیز کردن خاک گربه و یک تردید شدید دوباره ... ساعت های بیکاری نیز که به یک صفحه خیره می شوم . و برای خوردن یک لیوان آب صد بار تصمیم خود را تغییر می دهم ..
**)
سخت است تکان دادن کوهها و جا به جا کردن دریاها . سخت است با بادها سفر کردن و کوچیدن به آن طرف اشیاء. میان نیروهای جمع شده در بازوان ما و قدرت ِ یک فوت کوچک دنیا ، هفت آسمان فاصله است و ما برای این فاصله ذره های یک شب پره ی کوچک در شبی بارانی هستیم که دریا را به افق رسانده است ...
***)
ما تکه ای از یک خواب بلند هستیم که هر شب آن را به تکرار می بینیم ..
****)
ما بندگان عادتیم . یاد می گیریم که خو کنیم . به شیوه ی دردهامان . به مشکلات ریز و درشت زندگی . به سختی ها . به درد روده و دندان ، به سکوت و سرما ... بدون آن که به بهایش بیاندیشیم ... بدون اینکه بدانیم زندگی همین عادتهاست ...
یادداشتک 1 ) فقط عشق به شما شجاعت تنها بودن می دهد ... / زندگی به روایت بودا / مجموعه تعالیم آچاریا / ص 26
موسیقی وبلاگ : اندوه زمانهای از دست رفته ...
استاماتیس اسپانوداکیس – Dusk at Saint Theodor
پرســــــــــــو نا : بیا و بر این خط ناتمام
بگذر ...| متانت
1)
عشق یک حرف بی صدا بود که شبی در میان ستارگان آسمان ِ تابستان این شهر ، از میان ملافه های سفید چروکیده در درونم ، خود را به گوش های من رساند و آوازش را در گامی مینور با نت re در گوشم زمزمه کرد ... پنجره را باز گذاشته بود و زمان را از سوراخ های ابرها به میان ابروانش آورده بود ... عشق یک طوفان ِ سبز بود ...
2)
مادرم مرا پوست کَند . کنار سیب زمینی هایی که قرار بود دور چین بشقاب خورشت باشد .. مرا به دریای روغن جوشان انداخت . تنم آبله زد. آبله ها ترکید و من شدم اشکهای پیرزنی که هنوز امید داشت فرزندش در جنگ نمرده است و روزی به همراه بسته ای بزرگ در صندوق پستی ای کوچک بر خواهد گشت ..
3)
فاصله ها اما مقدس بودند . در فضایی میان فریادها و روز مره گی های نرم افزارهای اطلاعات یکپارچه مدیریتی . من پشت در ایستاده بودم که دکتر صدایم زد و گفت : آقا جان ، اینها درد روده و شکم نیست . شما به زودی مادر یک اختاپوس خواهید شد ...
4)
هیچ کس نبود ، در کشتزاری که من مانده بودم . در زمستانی که به آن رسیده بودم و من هنوز آخرین چگوارا هستم که برای پروانه های در قرنطینه گریه خواهم کرد ...
یادداشتک 1 ) عنوان | گروس عبدالملکیان