تو به آینه ها پیوستی ... من به زمستان

*)

صبح که از خواب بر میخیزم ، غالبا چیزی تکان نخورده است . دیرتر از آدمهای دیگر رختخواب را ترک می کنم . با نوعی از کسالت که چندان کسل کننده نیست. خمیر دندان ژله ای کِرِست اولین مزه ایست که به دهانم وارد می شود ، ماگ سبز رنگم نیز اولین دستی ست که مرا می فشرد .. و  زندگی بدون آغوش آغاز می شود ..

دور و بر خانه را هوای عادت پر کرده است . گیاه کوچکم ، گربه ی بدون صدایم که هر جا می روم دنبالم می کند ، و صدای زنگ تلفن که خیلی نفرت انگیز است و هی تکرار می شود . دوش آب گرم ، شامپوی بزرگ کِلیر برای مردان که زیاد کف می کند ، تمیز کردن خاک گربه و  یک تردید شدید دوباره ... ساعت های بیکاری نیز که به یک صفحه خیره می شوم . و برای خوردن یک لیوان آب صد بار تصمیم خود را تغییر می دهم ..

**)

سخت است تکان دادن کوهها و جا به جا کردن دریاها . سخت است با بادها سفر کردن و کوچیدن به آن طرف اشیاء. میان نیروهای جمع شده در بازوان ما و قدرت ِ یک فوت کوچک دنیا ، هفت آسمان فاصله است و ما برای این فاصله ذره های یک شب پره ی کوچک در شبی بارانی هستیم که دریا را به افق رسانده است ...

***)

ما تکه ای از یک خواب بلند هستیم که هر شب آن را به تکرار می بینیم .. 

****)

ما بندگان عادتیم . یاد می گیریم که خو کنیم . به شیوه ی دردهامان . به مشکلات ریز و درشت زندگی . به سختی ها . به درد روده و دندان ، به سکوت و سرما ... بدون آن که به بهایش بیاندیشیم ... بدون اینکه بدانیم زندگی همین عادتهاست ...

 

یادداشتک 1 ) فقط عشق به شما شجاعت تنها بودن می دهد ...  / زندگی به روایت بودا / مجموعه تعالیم آچاریا / ص 26

موسیقی وبلاگ : اندوه زمانهای از دست رفته ...

استاماتیس اسپانوداکیسDusk at Saint Theodor 


پرســــــــــــو نا :  بیا و بر این خط ناتمام بگذر ...| متانت






برچسب ها: زندگی
+  یکشنبه نهم تیر ۱۳۹۲| 1:30 | الف.ر  |  |