تو به آینه ها پیوستی ... من به زمستان

1)

عشق یک حرف بی صدا بود که شبی در میان ستارگان آسمان ِ تابستان این شهر ، از میان ملافه های سفید چروکیده در درونم ، خود را به گوش های من رساند و آوازش را در گامی مینور با نت re در گوشم زمزمه کرد ... پنجره را باز گذاشته بود و زمان را از سوراخ های ابرها به میان ابروانش آورده بود ... عشق یک طوفان ِ سبز بود ...

2)

مادرم مرا پوست کَند . کنار سیب زمینی هایی که قرار بود دور چین بشقاب خورشت باشد .. مرا به دریای روغن جوشان انداخت . تنم آبله زد. آبله ها ترکید و من شدم اشکهای پیرزنی که هنوز امید داشت فرزندش در جنگ نمرده است و روزی به همراه بسته ای بزرگ در صندوق پستی ای کوچک بر خواهد  گشت ..  

3)

فاصله ها اما مقدس بودند . در فضایی میان فریادها و روز مره گی های نرم افزارهای اطلاعات یکپارچه مدیریتی . من پشت در ایستاده بودم که دکتر صدایم زد و گفت : آقا جان ، اینها درد روده و شکم نیست . شما به زودی مادر یک اختاپوس خواهید شد ...

4)

هیچ کس نبود ، در کشتزاری که من مانده بودم . در زمستانی که به آن رسیده بودم  و  من هنوز آخرین چگوارا هستم که برای پروانه های در قرنطینه گریه خواهم کرد ...

یادداشتک 1 ) عنوان | گروس عبدالملکیان


پرســـــــــــونا : آو سنه بابا سبحان |محمود دولت آبادی| سارا 





برچسب ها: زندگی
+  دوشنبه سوم تیر ۱۳۹۲| 17:10 | الف.ر  |  |