خب فکر کنم دیگه واقعن بشود گفت که من وبلاگ نویس خوبی نیستم . برای اینکه خواننده هایم را خسته می کنم ، جمله هایم تکراری ست ، و برای گفتن یک حرف ساده آنقدر به کلمه های مادر مرده پیچ و خم می دهم که کمرشان می شکند . در ضمن نوشته هایم هم تاریخ مصرف دارند و هیچ دردی را از دنیا دوا نمی کنند و البته چیزی هم به دنیا اضافه نمی کنند .
با این همه به قول کافکا می نویسم تا یادم بماند که هنوز زنده ام ... البته من با کافکا خیلی فرق دارم . او چیزهایی می دانست که من نمی دانم و با احتساب زمانی که او در آن می زیسته و البته نادانی من به چیزهایی که او می دانسته ، من قرن ها با او فرق دارم ... حالا کافکا و پیکاسو و باخ جای خود ، من با هر کدام از همین آدمهای بی اسم دور و برم هم فرق دارم . از همین کسانی که قابل پیش بینی زندگی می کنند و خط سیر عمرشان مثل بقیه است .. یکی مثل پدرم ، دوستانم ، همکلاسی های دانشگاه ، همکلاسی های آن یکی دانشگاه ، تو ، او ، یکی مثل همه ی آدمها ...
حرف از نوشتن بود و این که حالا من می نویسم تا یادم بماند زنده ام .. به قول کافکا و اینا ...
به همین نوشتن که فکر می کنم می بینم این همه آدم در طول تاریخ خود را به در و دیوار زدند تا به من ِانسان این همه چیز بیاموزند . عشق ، زندگی ، زمان ، جاودانگی ، تراژدی و هزار کوفت و زهر مار دیگر تا من ِ انسان ، انسان شوم ، آن وقت من در ساده ترین مسایل زندگی مثل الاغ در گل گیر افتاده ام .. در خریدن دو تُن پلی اتیلن 020 پتروشیمی مارون ، یا به دام انداختن فروشگاههای زنجیره ای فلان برای خرید نرم افزار های یکپارچه ، حالا این بماند ، در انتخاب احمقانه میان نوشیدن قهوه فرانسه با شیر یا بدون شیر در هر صبح ، آن هم برای کسی که اصلا قهوه نمی خورد ...
زندگی هیچ چیزی به غیر از جهان سطحی نیست .جز روزمره گی های آدمها .. آن چه در خیال و اندیشه است شاید ما را بسازد ، اما جهان را تکان نخواهد داد .. طبیعت ترسناک است و ما نمی توانیم پشت آرزوها و خواستهایمان پنهان بمانیم .. شاید اصلا ما جماعتی هستیم که بودمان در نداشته ها و نرسیده هایمان باشد .. در تمناهایی که در تنهایی کردیم ، در چیزهایی که نشدیم و در رویاهایی که در خواب هایمان دفن شد ... .
یادداشتک 1 ) تهران باران ببارد ، تو پشت شیشه باشی با دامن چارخانه ات ، من در تب بسوزم ...
یادداشتک 2 ) عنوان | علیرضا روشن
من آدم های خود خواه را دوست دارم . آدمهایی که برای خواسته های خود احترام قایلند . آنهایی که میدانند از زندگی چه میخواهند ..از جهان چه سهمی دارند .. دروغ چرا حتی از آنهایی که همه چیز را وسیله میکنند برای رسیدن به امکانات و چیزهایی که می خواهند ، حس هایی که دوست دارند تجربه کنند ، مزه هایی که دوست دارند بچشند .. نزد من این آدمها برای خود احترام قایلند ، برای آرزوهاشان ، خواسته هاشان ... این آدمها در نظر من تقدیر می شوند چرا که شجاع و جسور و جاه طلب هستند .. حتی آنهایی که بی رحم اند و ضعیف ها را له می کنند برای اینکه دمی ، لحظه ای به چیزی برسند که می خواهند .. شجاع دلانی که فقط برای خود می جنگند ...
راستش را بگویم من اما هیچ وقت آدم خود خواهی نبودم .. ژستش را زیاد گرفتم اما در اصل نبودم .. یک حس گند بدهکاری به آدمها در من همیشه بوده که باعث می شده همیشه چیزهایی که خودم می خواستم در اولویت های بعدی و بعدی باشند ... چرا ؟ واضح است .. چون من ضعیفم .. در برابر خودم و اون موجود احمقی که در درونم نشسته و حماقت و ضعفش را پشت حقه هایی مثل وجدان و اخلاق و انسانیت پنهان کرده است ..
به زندگی که نگاه میکنم و به آدمها ، میبینم که همیشه شادی من شادی سگ بوده ، درد من درد سگ بوده ، عذاب من عذاب سگ بوده ... هیچ وقت مهم نبوده .. همیشه رو به روی من یک آدمی بوده که دهانش تا بنا گوش باز بوده و با فرکانس بالای ۲۰ هزار کیلو هرتز فریاد میکشیده که : من دارم دق می کنم ، من دارم میمیرم ، من گناه دارم ، من عذاب می کشم ، من به گا اااااااااا رفتم ، من ..... من .... من .... من ....
الان که اینها را مینویسم صورتم گرم شد ... یادم آمد که هیچ وقت کسی در دنیا گفته باشد تو ... تو ... تو ...
بعد یادم آمد خیلی وقت است برای خود حتی گریه هم نکردم .. آخرین بار تو اوج افسردگی رفتن الف بود که تصویرش را در آغوش مرد فرنگی اش دیدم ... و حتی در آن لحظه همان موجود احمق و ضعیف وجودم بهم می گفت : هی ، تنهایی ، غربت ، درس زیاد ، بی پولی ، غصه ، بهش حق بده و قوی باش ... و من بعد از آن روز تا امشب برای خودم حتی گریه هم دیگر نکردم ..
آری ...من خود خواه نبودم .. هیچ وقت .. هیچ وقت نشد که خودخواه باشم ... همیشه یک چیزی بود که بیشتر از خواسته ی من اهمیت داشت ... و میشد یک تابلوی گهی کنار خواسته های من .. مثلا خواسته ی پدرم ، انسانیت ، وضعیت روحی فلانی ، غصه و اندوه فلانی ، چ میدونم و هزار جور دلیل تخمی دیگر ... که من باید آنها را هم در کنار خواسته ی خودم در نظر میگرفتم ...
توی این دنیا هیچ آدمی خطرناک تر از من برای زندگی آدمهای اطرافم نبوده .. آدمی که مرتکب گناه بوده همیشه .. گناهی بزرگ ، گناهی خیلی بزرگ ، گناهی که بخشودنی نبوده است هیچ وقت ، فقط من نمیدانم نام این گناه چ بود .. آمدنم به این دنیا ؟؟؟ نمی دانم ...
دلم میخواست میتوانستم ماهی شوم ، بروم کف اقیانوس ... دور شوم از این هوای بی شرم نا مروت .. دور شوم از این دنیای بی رویا و بی لبخند و همنشین ستاره های دریایی می شدم و خواب عروسهای دریایی را میدیدم ... تف به روت دنیا ... تف به روت دنیا
یادداشتک ۱ ) مرا به خانه ام ببر ..
یادداشتک ۲ )
1)
برای من زندگی همیشه مثل یک جاده بود. از اون جاده ها که توی فیلمها نشان می دهند با درختهای سبز اطراف، خلوت ، وسط روز . و من هم دارم رانندگی می کنم .تو یکی از اون ماشینها که سقف ندارد. باد توی موها و صورتم می خورد و صدای آواز بلندم هم به گوش کسی نمی رسد ..
اما خب واقعیت این نیست . زندگی یک جنگ نا برابر است . یک جنگی که حتی اگر بخواهی از آن بعنوان بازنده هم بیرون بیایی باید تا ته بایستی و آنقدر زیر رگبارها و خمپاره ها ی دشمن بمانی تا بسوزی و در حالیکه آخرین سربازهایت تکه تکه می شوند بنشینی و نگاه کنی ... به مرگ ، به زوال ، به نیستی ...
2)
انگار سالهای زیادی گذشته است .از همه چیز . از کودکی ، رویاها ، خانواده ، از عشق . چیزهای زیادی در سرم جایشان خالی شده . در روحم . در قلبم ... یادم نمی آید آخرین بار که او را دیدم لباسش چه رنگی بود ، یادم نمی آید آخرین آرزویم چه بود ، آخرین حرف عاشقانه ام کجا بود .. یادم نمی آید آخرین بار خودم را کجا جا گذاشتم .. زندگی می گذرد ... می رود .. من هم سوار آخرین قطار شدم و رفتم ...فقط همین را می دانم ...
3)
سادگی دست نیافتنی ست ..
یادداشتک 1 ) عنوان | احمد شاملو
یادداشتک 2 ) اینستاگرامم ...