من آدم های خود خواه را دوست دارم . آدمهایی که برای خواسته های خود احترام قایلند . آنهایی که میدانند از زندگی چه میخواهند ..از جهان چه سهمی دارند .. دروغ چرا حتی از آنهایی که همه چیز را وسیله میکنند برای رسیدن به امکانات و چیزهایی که می خواهند ، حس هایی که دوست دارند تجربه کنند ، مزه هایی که دوست دارند بچشند .. نزد من این آدمها برای خود احترام قایلند ، برای آرزوهاشان ، خواسته هاشان ... این آدمها در نظر من تقدیر می شوند چرا که شجاع و جسور و جاه طلب هستند .. حتی آنهایی که بی رحم اند و ضعیف ها را له می کنند برای اینکه دمی ، لحظه ای به چیزی برسند که می خواهند .. شجاع دلانی که فقط برای خود می جنگند ...
راستش را بگویم من اما هیچ وقت آدم خود خواهی نبودم .. ژستش را زیاد گرفتم اما در اصل نبودم .. یک حس گند بدهکاری به آدمها در من همیشه بوده که باعث می شده همیشه چیزهایی که خودم می خواستم در اولویت های بعدی و بعدی باشند ... چرا ؟ واضح است .. چون من ضعیفم .. در برابر خودم و اون موجود احمقی که در درونم نشسته و حماقت و ضعفش را پشت حقه هایی مثل وجدان و اخلاق و انسانیت پنهان کرده است ..
به زندگی که نگاه میکنم و به آدمها ، میبینم که همیشه شادی من شادی سگ بوده ، درد من درد سگ بوده ، عذاب من عذاب سگ بوده ... هیچ وقت مهم نبوده .. همیشه رو به روی من یک آدمی بوده که دهانش تا بنا گوش باز بوده و با فرکانس بالای ۲۰ هزار کیلو هرتز فریاد میکشیده که : من دارم دق می کنم ، من دارم میمیرم ، من گناه دارم ، من عذاب می کشم ، من به گا اااااااااا رفتم ، من ..... من .... من .... من ....
الان که اینها را مینویسم صورتم گرم شد ... یادم آمد که هیچ وقت کسی در دنیا گفته باشد تو ... تو ... تو ...
بعد یادم آمد خیلی وقت است برای خود حتی گریه هم نکردم .. آخرین بار تو اوج افسردگی رفتن الف بود که تصویرش را در آغوش مرد فرنگی اش دیدم ... و حتی در آن لحظه همان موجود احمق و ضعیف وجودم بهم می گفت : هی ، تنهایی ، غربت ، درس زیاد ، بی پولی ، غصه ، بهش حق بده و قوی باش ... و من بعد از آن روز تا امشب برای خودم حتی گریه هم دیگر نکردم ..
آری ...من خود خواه نبودم .. هیچ وقت .. هیچ وقت نشد که خودخواه باشم ... همیشه یک چیزی بود که بیشتر از خواسته ی من اهمیت داشت ... و میشد یک تابلوی گهی کنار خواسته های من .. مثلا خواسته ی پدرم ، انسانیت ، وضعیت روحی فلانی ، غصه و اندوه فلانی ، چ میدونم و هزار جور دلیل تخمی دیگر ... که من باید آنها را هم در کنار خواسته ی خودم در نظر میگرفتم ...
توی این دنیا هیچ آدمی خطرناک تر از من برای زندگی آدمهای اطرافم نبوده .. آدمی که مرتکب گناه بوده همیشه .. گناهی بزرگ ، گناهی خیلی بزرگ ، گناهی که بخشودنی نبوده است هیچ وقت ، فقط من نمیدانم نام این گناه چ بود .. آمدنم به این دنیا ؟؟؟ نمی دانم ...
دلم میخواست میتوانستم ماهی شوم ، بروم کف اقیانوس ... دور شوم از این هوای بی شرم نا مروت .. دور شوم از این دنیای بی رویا و بی لبخند و همنشین ستاره های دریایی می شدم و خواب عروسهای دریایی را میدیدم ... تف به روت دنیا ... تف به روت دنیا
یادداشتک ۱ ) مرا به خانه ام ببر ..
یادداشتک ۲ )