تو به آینه ها پیوستی ... من به زمستان

1)

برای من زندگی همیشه مثل یک جاده بود. از اون جاده ها که توی فیلمها نشان می دهند با درختهای سبز اطراف، خلوت ، وسط روز .  و من هم دارم رانندگی می کنم .تو  یکی از اون ماشینها که سقف ندارد.  باد توی موها و صورتم می خورد و صدای آواز بلندم هم به گوش کسی نمی رسد ..  

اما خب واقعیت این نیست . زندگی یک جنگ نا برابر است . یک جنگی که حتی اگر بخواهی از آن بعنوان بازنده هم بیرون بیایی باید تا ته بایستی و آنقدر زیر رگبارها و خمپاره ها ی دشمن بمانی تا بسوزی و در حالیکه آخرین سربازهایت تکه تکه می شوند بنشینی و نگاه کنی ... به مرگ ، به زوال ، به نیستی  ...

2)

انگار سالهای زیادی گذشته است .از همه چیز . از کودکی ، رویاها ، خانواده ، از عشق . چیزهای زیادی در سرم جایشان خالی شده . در روحم . در قلبم ... یادم نمی آید آخرین بار که او را دیدم لباسش چه رنگی بود ، یادم نمی آید آخرین آرزویم چه بود ، آخرین حرف عاشقانه ام کجا بود .. یادم نمی آید آخرین بار خودم را کجا جا گذاشتم .. زندگی می گذرد ... می رود .. من هم سوار آخرین قطار شدم و رفتم ...فقط همین را می دانم ...

3)

سادگی دست نیافتنی ست ..

 

یادداشتک 1 ) عنوان | احمد شاملو

یادداشتک 2 )  اینستاگرامم ... 

+  جمعه سوم بهمن ۱۳۹۳| 23:42 | الف.ر  |  |