پنج شش ماهی می شود که لپ تاپ ندارم. یعنی آخرین بار که خاموش شد دیگر روشن نشد. من هم درش را بستم ، باطری را جمع کردم و گذاشتمش بالای کمد شرکت و سراغش را نگرفتم . از آن موقع زندگی ام به طرز عجیبی خلوت شد . نه فیلم می بینم ، نه موسیقی گوش می دهم ، نه علایقم را دنبال می کنم و نه وبلاگم را آنچنان سر می زنم . کارهای پرسونا را با کامپیوتر شرکت انجام می دهم. قسمتی را هم سپردم به بقیه . گاهی هم با موبایلم ایمیل ها را چک می کنم . دکتر از نداشتن لپ تاپ استقبال کرد . گفت ارتباط تو با آدمها هم برای تو و هم برای آنها مضر است . من در دنیای بیرون که ارتباطاتم دانه به دانه از بین رفتند ، تنها ارتباطم با آدمها در غالب جواب دادن به کامنتهای آدمهایی بود که نوشته هایم را می خواندند. که سعی می کردند به دنیای من راه پیدا کنند و به دیوار ضخیمی می خورند که من دور خودم کشیده بودم . از آن روز تا حالا دنیای من فقط سکوت دارد . دوستانی البته هستند که گاهی می شود با آنها حرف زد اما خب فاصله ها خود را بیشتر فریاد می زنند تا کلمات .
به همین سادگی آدمها محو می شوند . به همین سادگی آدمها فراموش می شوند . به همین سادگی آدمها می میرند . به همین سادگی تنها چیزی که از آنها می ماند یک بوی تلخ است آمیخته به عطر و سیگارشان . به همین سادگی آدمها قصه می شوند ...
می خواهم بگویم آدمها جغرافیای خاص خود را دارند ، سرزمین خودشان . گاهی این سرزمین به راحتی به تصرف در می آید و حدود زندگی آنها کوچک می شود ، آنقدر کوچک که تنها مردم سرزمین شان خودشان می شوند ...
یادداشتک 1) خواب تو را دیدم . هنوز جوان بودی من اما پیر شده بودم ..
پرســــــــــــــــو نا : آنتیگون | نویسنده مهمان : زهرا منصف

مسخره است که روشنت کنند
که مثل سیگار تا آخر بسوزی
و سرنوشت
پاشنه ای باشد که برای له کردنت فرود آید ( علیرضا راهب )
در زندگی مرحله ای وجود دارد به نام پذیرش . مرحله ای که در آن باید دستها را بالا بگیری و مقابل جوخه ی مرگ بایستی و منتظر فرمان آتش بنشینی . توی دل دعا میکنی و به ذره ی امید احمقانه ای که درست در همان لحظه در دلت شکوفا می شود دل ببندی .
دارم فکر می کنم من همیشه در زندگی آدم تسلیمی بودم . البته نه از آن تسلیم هایی که دستها را بالا می برند و راحت می پذیرند . از آن دسته از سربازانی که با گلوله ی آخر خود جلوی صفی از سپاه دشمن می ایستند و در حالیکه فریاد می زنند گلوله را در قلب خود خالی می کنند تا مثلا با شرف و عزت بمیرند ...
آری من آدم خوب تسلیم شدن هستم . آدم پذیرش . آدم پذیرش شکست در زندگی . خیانت دیدن ، تنهایی ، آدم پذیرش قرص های 100 میلی گرم ، جدایی و طلاق ، آدم پذیرش درد ها ، سکوت ، دنیای پر از خاکستر ... من حتی آدم پذیرش آن یک هزارم امیدی هستم که در دل یک اعدامی محکوم به مرگ می روید و آخرین لبخند را بر لبانش می آورد ...
عنوان | صادق هدایت
یادداشتک 1) دیروز باران بارید ..
پرســــــــو نا : به روایت یک شاهد عینی | یسنا
به چه دلخوش کرده ای ؟ به اینکه امروز کبوتری از دستانت دانه خورد ؟ یا که پیرمردی از افتادن تو در جوی خیابان خندید ؟ یا که تنهائیت در چارچوب در خشک شد ؟
به چه دلخوش کرده ای ؟ به اینکه بودنت را اثبات کرده ای با یک مشت گوشت و استخوان و قلبی کپک زده ؟ یا که در استخوان هنوز درد داری ؟ و هنوز می دانی آسمان آبی ست و هنوز می خندی به تابوت بزرگی که در آن زندگی می کنی ؟ و هنوز گلویت سرخ است از فریادی که لحظه آفرینش زدی ، از دردی که برای "بودن" زائیدی.
به من بگو به چه دلخوش کرده ای مرد ؟ به این دیوار بلند که خاطرات کودکی توست ؟ به این طناب که بر گردن آویخته ای ؟ به این زخم که بر جگر کشیده ای ؟
به چه دلخوش کرده ای مرد ؟ بگذار تا برایت بگویم از تو هیچ نمی ماند به جز صدای شلیک گلوله ای بر درختی پیر و بلیط کهنه از قطاری که قرار بود تو را با خود ببرد ..
یادداشتک 1) عنوان | سارا محمدی اردهالی
یادداشتک 2 ) بی وزن شده ام ..
پرســـــــــــــــــــونا : هی جیک ! آماده ای مرد | گلاره