در زندگی مرحله ای وجود دارد به نام پذیرش . مرحله ای که در آن باید دستها را بالا بگیری و مقابل جوخه ی مرگ بایستی و منتظر فرمان آتش بنشینی . توی دل دعا میکنی و به ذره ی امید احمقانه ای که درست در همان لحظه در دلت شکوفا می شود دل ببندی .
دارم فکر می کنم من همیشه در زندگی آدم تسلیمی بودم . البته نه از آن تسلیم هایی که دستها را بالا می برند و راحت می پذیرند . از آن دسته از سربازانی که با گلوله ی آخر خود جلوی صفی از سپاه دشمن می ایستند و در حالیکه فریاد می زنند گلوله را در قلب خود خالی می کنند تا مثلا با شرف و عزت بمیرند ...
آری من آدم خوب تسلیم شدن هستم . آدم پذیرش . آدم پذیرش شکست در زندگی . خیانت دیدن ، تنهایی ، آدم پذیرش قرص های 100 میلی گرم ، جدایی و طلاق ، آدم پذیرش درد ها ، سکوت ، دنیای پر از خاکستر ... من حتی آدم پذیرش آن یک هزارم امیدی هستم که در دل یک اعدامی محکوم به مرگ می روید و آخرین لبخند را بر لبانش می آورد ...
عنوان | صادق هدایت
یادداشتک 1) دیروز باران بارید ..
پرســــــــو نا : به روایت یک شاهد عینی | یسنا