تو به آینه ها پیوستی ... من به زمستان


به چه دلخوش کرده ای ؟ به اینکه امروز کبوتری از دستانت دانه خورد ؟ یا که پیرمردی از افتادن تو در جوی خیابان خندید ؟ یا که تنهائیت در چارچوب در خشک شد ؟

به چه دلخوش کرده ای  ؟ به اینکه بودنت را اثبات کرده ای با یک مشت گوشت و استخوان و قلبی کپک زده ؟ یا که در استخوان هنوز درد داری ؟ و هنوز می دانی آسمان آبی ست و هنوز می خندی به تابوت بزرگی که در آن زندگی می کنی ؟ و هنوز گلویت سرخ است از فریادی که لحظه آفرینش زدی ، از دردی که برای "بودن" زائیدی.

به من بگو به چه دلخوش کرده ای مرد ؟ به این دیوار بلند که خاطرات کودکی توست ؟ به این طناب که بر گردن آویخته ای ؟ به این زخم که بر جگر کشیده ای ؟

به چه دلخوش کرده ای مرد ؟ بگذار تا برایت بگویم از تو هیچ نمی ماند به جز صدای شلیک گلوله ای بر درختی پیر و بلیط کهنه از قطاری که قرار بود تو را با خود ببرد ..


یادداشتک 1) عنوان | سارا محمدی اردهالی

یادداشتک 2 ) بی وزن شده ام ..


پرســـــــــــــــــــونا : هی جیک ! آماده ای مرد | گلاره 


برچسب ها: زندگی
+  چهارشنبه دوم بهمن ۱۳۹۲| 21:17 | الف.ر  |  |