1)
به یک خانه می اندیشم که خیلی دور است . به تکه ای از رویاهایم که از آن جا مانده ام . به صندلی کوچکی که کنار شومینه ای روشن ، خالی مانده . به آواز ملایمی با صدای خش دار لویی آرمسترانگ ، به کودکی که اولین ترانه ی زندگیش را لا به لای فرهای موهایش مخفی کرده ، به سفره ی صبحانه ای که در باد تکان می خورد ... و به زندگی که .... ، و به عشق که ... .
2)
ابرهای سیاه می آیند ، خورشید می دود ، بادها وحشی می شوند و طوفان می گیرد ... میزها تکان می خورند و استکان های چای فرو میریزند صدای رعد همچون هیولایی دیوارها را می لرزاند ، از دل شیشه ها بمب هایی منفجر می شوند و خورده های شیشه به چشمها فرو می شوند ..خون می چکد از صورت ها ، از دیوار ها ، از موها ... فریاد ها بلند می شود و همه چیز می میرد ... از خانه هیچ نمی ماند جز یک در سیاه و بلند ... تو می آیی .. خسته و بی رمق ... کلید را به قفل می اندازی ، در را باز می کنی جنازه ی کودک را با ترانه ی لا به لای موهایش بلند می کنی ...
3)
تو می آیی ... آفتاب می شود ..
یادداشتک 1 ) جهان این گونه که هست نمی ماند / برتولت برشت
پرســـــو نا |بودن یا نبودن | شکسپیر | عطیه
توی خیالم با تو حرف می زنم .
می پرسم : اینجایی ؟ می گویی : آری .
می پرسم : دستانت هم هست ؟ می گویی : دستانم مال توست .
می پرسم : تا کجایی ؟ می گویی : تا همیشه .
می پرسم : صدا می زنی مرا ؟ می گویی : دهانت را بیار .
می پرسم : کلیدم را آوردی ؟ می گویی : قلبم مال تو ..
می پرسم همیشه بودی ؟ مکثی بلند می کنی و می گویی : نه ...
بهت می کنم .. چشمانم باز می شود و سایه ام روی دیوار هیولایی شده . همه جا تاریک است ..بالشم خیس شده و مورچه های بی شماری توی سرم رژه می روند .. هیچ کس نیست .. تو نیز رفته ای...
به آینده می اندیشم . به روزهایی که قرار است بیایند . به فرداهایی که از آنها بی خبرم . به تغییر بزرگی که دارد حادث می شود و من کم کم می روم تا به خودم اثبات کنم از زندگی چه می خواهم .. شاید بهتر است بگویم چه نمی خواهم . چون من دیگر خواستنی هایم را از دست دادم . من در ماه ها و سالهایی که می آیند اثبات کرده ام که چه نمی خواستم .
آینده تصویری دو تکه است . یکی تصویری از تنهایی و یک میز و چایی که سرد شده است . و تراژدی و حادثه ی تراس کوچک پاییز . و مردی که ابدیت را در دستانش نگه داشته است . و در تصویری دیگر 5 دقیقه مانده به ورود میهمانان ، خانه ای که چراغ هایش روشن است و بوی سیب می اید و صدای به هم مالیده شدن احساس و روزمره گی های ساده در گوشمان . و تویی که صورت نداری در کنجی ایستاده ای و این پا و آن پا می کنی برای چیدن شکلاتهای درشت ...
من باچشمانی که پر از خون است و لب هایی که به سیل اندوه به سکوت رسیده است در میان مرز این دو وهم ، دست و پا می زنم و خودم را سپرده ام به آخرین حکمی که در دست دارم شاید که برگ حریف را بریدم و این قمار به سرانجام خوبش برسد ..