1)
به یک خانه می اندیشم که خیلی دور است . به تکه ای از رویاهایم که از آن جا مانده ام . به صندلی کوچکی که کنار شومینه ای روشن ، خالی مانده . به آواز ملایمی با صدای خش دار لویی آرمسترانگ ، به کودکی که اولین ترانه ی زندگیش را لا به لای فرهای موهایش مخفی کرده ، به سفره ی صبحانه ای که در باد تکان می خورد ... و به زندگی که .... ، و به عشق که ... .
2)
ابرهای سیاه می آیند ، خورشید می دود ، بادها وحشی می شوند و طوفان می گیرد ... میزها تکان می خورند و استکان های چای فرو میریزند صدای رعد همچون هیولایی دیوارها را می لرزاند ، از دل شیشه ها بمب هایی منفجر می شوند و خورده های شیشه به چشمها فرو می شوند ..خون می چکد از صورت ها ، از دیوار ها ، از موها ... فریاد ها بلند می شود و همه چیز می میرد ... از خانه هیچ نمی ماند جز یک در سیاه و بلند ... تو می آیی .. خسته و بی رمق ... کلید را به قفل می اندازی ، در را باز می کنی جنازه ی کودک را با ترانه ی لا به لای موهایش بلند می کنی ...
3)
تو می آیی ... آفتاب می شود ..
یادداشتک 1 ) جهان این گونه که هست نمی ماند / برتولت برشت
پرســـــو نا |بودن یا نبودن | شکسپیر | عطیه