تو به آینه ها پیوستی ... من به زمستان

توی خیالم با تو حرف می زنم .

می پرسم : اینجایی ؟ می گویی : آری .

می پرسم : دستانت هم هست ؟ می گویی : دستانم مال توست .  

می پرسم : تا کجایی ؟ می گویی : تا همیشه .

می پرسم : صدا می زنی مرا ؟ می گویی : دهانت را بیار .

می پرسم : کلیدم را آوردی ؟ می گویی : قلبم مال تو ..

می پرسم همیشه بودی ؟ مکثی بلند می کنی و می گویی : نه ...

بهت می کنم .. چشمانم باز می شود و سایه ام روی دیوار هیولایی شده . همه جا تاریک است ..بالشم خیس شده و مورچه های بی شماری توی سرم رژه می روند .. هیچ کس نیست ..  تو نیز رفته ای...


+  چهارشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۲| 18:9 | الف.ر  |  |