توی خیالم با تو حرف می زنم .
می پرسم : اینجایی ؟ می گویی : آری .
می پرسم : دستانت هم هست ؟ می گویی : دستانم مال توست .
می پرسم : تا کجایی ؟ می گویی : تا همیشه .
می پرسم : صدا می زنی مرا ؟ می گویی : دهانت را بیار .
می پرسم : کلیدم را آوردی ؟ می گویی : قلبم مال تو ..
می پرسم همیشه بودی ؟ مکثی بلند می کنی و می گویی : نه ...
بهت می کنم .. چشمانم باز می شود و سایه ام روی دیوار هیولایی شده . همه جا تاریک است ..بالشم خیس شده و مورچه های بی شماری توی سرم رژه می روند .. هیچ کس نیست .. تو نیز رفته ای...