
من جمعه ها را دوست دارم .. این را قبلا هم گفته بودم .. جمعه روزی است که من احتمالا بیشتر از روزهای دیگر برای خودم هستم .. و بیشتر در تنهایی خودم دست و پا می زنم و این برای من بسیار خوشایند است ...
من از زمان خیلی کودکی علاقه به زندگی کردن در یک غار را داشته ام . حیف که از همان زمان هم ترس از تنهایی و تاریکی داشتم .. حالا این دیگر چه پارادوکس احمقانه ایست نمی دانم ؟.. خوب یادم می آید زمانی که تنها 9 یا 10 سال داشتم از مادر و پدرم خواستم روی پله هایی که به پشت بام خانه می رسید (نمی دانم اسم آنجا چیست) ، اتاقکی کوچک برایم بسازند تا تنها و در امان بمانم . من ساعتها در آنجا می ماندم و به دور از هیاهوی بچه های همسن و سال و دیگران به تخیل می پرداختم . اولین رگه های جنون زیر پوستی من از همان سنین آغاز شد به گمانم .
بعدها که بزرگتر شدم تنهایی من از لایه فیزیکی زندگی به درونم هجرت کرد و بر خلاف کودکی دوروبرم بسیار شلوغ شد . از دوستانی با سن و جنسیت و روحیات مختلف . با هر کس به فراخور علاقه و شخصیتش در مورد موضوعی حرف می زدم .. پر شور و پر هیاهو .. بی پرده و حتی دریده بودم . سرشار از اعتماد به نفس ، پر امید ، پر نفس و بسیار شاد .. با این وجود من تا در درون خودم می رفتم ، یک چیز بزرگ به نام "تنهایی" را کشف می کردم . هر چه کردم در دنیا نیز برای فرار از همین تنهایی بوده و هست . وقتی نوجوان بودم به دنیای بزرگترها پناه می آوردم و وقتی که بزرگ شدم صحبت با بچه ها و پیر ها را دوست داشتم . بسیار نوشتم ، اما خوانده نشد ، گفتم اما فهمیده نشد ...
موسیقی اولین حادثه قابل اعتماد زندگیم بود که از 16 سالگیم شروع شد.. به من هویت می داد..روحم را از تنم جدا می کرد ..لایه های عمیق خودم و جهان را برایم کشف می کرد... خواندن نیز این گونه بود . با اثری مشابه اما با کیفیتی پایین تر از موسیقی .. من در شعر و ادبیات و فلسفه دنیای آدمهای دیگر را کشف می کردم و در موسیقی دنیای خودم و البته زندگی را ... اما باز آن ته وجودم یک چیزی وجود داشت که روز به روز بزرگتر می شد ... تنهایی ... انگار راه فراری از آن نبود ...
سخن را کوتاه کنم .. جانم به شما بگوید ، تنهایی رازی بزرگ برای من است . همین تنهایی که برای فرار از او این همه دست و پا زدم و عاقبت هم دورتر که هیچ ، شد رفیق درون من ، تنهایی دلیل تمام تجربه های من است ... تمام داشته ها و نداشته های من ... شد دلیل کشف تمام آن چیزی که امروز از زندگی می شناسم... تنهایی مرا با خود برد به سرزمین عشق ، تنهایی به احساسات من عمق داد ، تنهایی به من فهماند ارزیدن ِ لمس دستان تو بر پوست گردنم را ... تنهایی مرا به سرزمین خداوند برد ... تنهایی به من آموخت که انسان بر روی زمین چه اندازه حجم دارد ...
و با اینکه من امروز تنها تر از همیشه ام ..میدانم این تنها سرمایه من است ، چرا که بر روی زمینی نفس می کشم که خورشید آن گرم است و تو گوشه ای دیگر از دنیا ، زیر همین خورشید مشترکمان تنفس می کنی ... با همه اندوه ..
یادداشتک 1 ) نمی دانم از چه ؟؟ اما می ترسم
موسیقی وبلاگ : قطعه Feelings ...
عکس از Richard Dumas - تصویر ژان لوک گدار
و فکرهامی روند و می آیند و در آمد و رفت این ها منم که میمانم . منم که چون مسافری از پشت شیشه های یک فرودگاه ، دست تکان می دهم و غبار دهانم برای حرفهایی دردم به سکوت رسیده، ردی از بخار می گذارند ...
دلم خالی است . از شادی ، از غم حتی ، که دیر زمانی است اجاره نشین درونم شده است ..فکرهایی از جنس مثلث بر ضمیر ناخودآگاهم به بازی می نشینند و مرا در شلوغی بی حد و حصر این دنیای عجیب به بازی می گیرند . جایی هست انگاری میان آسمان و زمین که مرا در خود گرفته و احساس بی وزنی و سکون مرا در خود جمع می نماید . ردی از سینه های تو و شانه های من بر این روزها تافته شده است . حکایت قصه پناه کودک است از ترس تنهایی به آغوش مادر و پناه مادر است به آغوش فرزند از فرط بی پناهی ...
مرا در خود دفن کن ... مرا با خود ببر ... مرا در خود دفن کن ... مرا در خود ببر
موسیقی وبلاگ : قطعه Lascia Ch'io Pianga اثر جورج فردریش هندل با صدای آسمانی فیلیپ یاروسکی

رنج های آدمی در دنیا تمامی ندارد . این را از کابوسهای شبانه ام آموختم .از آن شبحی که صورتش پس سرش بود و شبها پشت پنجره اتاقم می نشست .از سرفه های پدرم در آن سالها که آنقدر بود که او را سیاه می کرد و مرگ را جلوی چشمانش رژه می داد .. از حال بد برادرم در این سالها که آنقدر حقیر شده که به ارزنی مانند شده است. این را از شبهای پر استرس امتحان در آن شهر دور افتاده آموختم . این را از جدایی هایی که نفس تو را برید فهمیدم ... از اشکهایی که در شبهای سرد زیر ملافه ای سرد بر گونه های سرد ریختی...
رنج های آدمی در دنیا تمامی ندارد .. این را آن روز ، از دخترکی در شهرک غرب کشف کردم که گوشه خیابان گیتار می نواخت و پول جمع می کرد ، اما مردان تنش را بیشتر می شنیدند .. این را از آن تصویر مضخرف بر روی بیلبورد بزرگ سر میرداماد آموختم که برای سرطانی ها تقاضای کمک کرده بود ... این را از آن پیرمرد 75 ساله ای آموختم که با تاکسی لکنته اش در خط سید خندان فاطمی کار می کند و هی فراموش می کند خاکستر سیگارش را بتکاند و ...
رنج های آدمی در دنیا تمامی ندارد .. من این را از 18 تیر آموختم .. از ضربه ای که بر سر یک نوجوان 18 ساله از همه جا بی خبر فرود آمد و جا به جا مرد .. از فریادهایی که به زور چماق خفه شد .. این را از صدای ضجه مادرانی آموختم که عزیزشان را بردند و خبر مرگش را به او دادند .. این را از سران کشورهایی آموختم که با نامهای عجیب و غریب می نشینند و سرنوشت مردمان را بالا و پایین می کنند بر سرلجبازیهای خویش ... از قیمت دلار، گوشت قرمز وسیب .. از صعود ناگهانی دوباره اجاره بهای خانه ... از سقف هایی که هر لحظه ممکن است نداشته باشیم ..
رنج های آدمی در دنیا تمامی ندارد ...این را از زندگی آموختم .. آن روز که بر سر ایمان خویش ، آرزوهایم را حراج زدم .. آن موقع که فهمیدم طفلک خوش نوای موسیقی ام در آغوشم جان داده است .. آن روز که دیگر آروزیی برایم نماند .. آن روز که باران بارید اما دیگر بوی خاک بلند نشد ...
رنج های آدمی در دنیا تمامی ندارد.. این را از زندگی آموختم.. که "باید" او را زیست ..رنج دارد چون که باید هنوز امید داشت..که باید هنوز آواز خواند..که باید هنوز عاشق شد .. رنج دارد چرا که "هنوز" وجود دارد ...
یادداشتک1 ) عنوان از قرآن/سوره بلد / آیه 4
یادداشتک 2 ) با موسیقی وبلاگ می توانید به آسمانها بروید ..
تکه های عاشق من میان چند صد نامه الکترونیکی گم شده است . از آخرین روز شهریور سال 82 که تو می رفتی سرنوشتت را بسازی . یک شبی که خواب به چشمانم نمی آمد و دستانم پی چیزی می گشت . انگاری یهو، درونم در تصمیمی بزرگ، می خواست آن هویت دور مانده از اصل خویش را باز یابد . انگار می خواستم خدا وند را از میان شیشه های غبار گرفته این دنیا باز یابم . انگار که در روز چراغ گرفته باشم و به دنبال انسانی از جنس بلور و شیشه ، دنیا را بتکانم . خسته بودم انگاری .. خیلی . هنوز هم خسته ام . خسته بودم از آدمکها ، از عروسکها ، از آنها که ناز و نیازشان به اندازه حجم یک حرف "ی " در این صفحه بود . من از جایی آمده بودم که برف ها رد پای آدمیان را نمی پوشاند و حضور یک شی به اندازه یک پرتغال (پرتقال) شدت داشت .. من از سرزمینی آمده بودم که هوای شهوت را می شد بویید و آن را به پلشتی گناه نیالود.
تو نیز در ابرها بودی . از همان حفره ای که نور خورشید به چشمان من نفوذ کرد مرا دیدی ... تو را دیدم ... بی آنکه بدانم چه شکلی داری.. ردی از یک نور همیشه بر صورت تو بود که سیاهی چشمانت را پنهان می کرد .. که سایه های طلایی چشمت را نقره ای می نمود .که سینه های نرمت را انارهایی قرمز نشانم می داد ...
بر روی زمین اما کسی نبود .. همه فقط "بودند" . چون فقط "آمده" بودند. همین . به همین انگیزه ناعاشقانه . چون آمده بودند که سنجاق شوند بر روزگار من و دستان من هم که مهارت باز کردن این سنجاقک ها را نداشت . هر چه سعی می کردم سوزنش به درون گوشت دستانم می رفت و خونش از قلبم می چکید. آخر من آدم دنیای فریادها و سنگها نبودم که . ضخامت من به اندازه یک شیشه نازک بود . نازک . به اندازه تن تو . به اندازه شیشه ای که پشتتش می نشستم و برایت می نوشتم . از آن دورها ..از آن دریا .. از موسیقی ..از آشپزی هایم .. از روزمرگی هایم ..از دردهایم ، از خنده هایم که تو را به شعف می داشت ..
ضخامتم بود که کار دستم داد . همین ضخامت چند میلی متریم . من نازک بودم چون تن تو .... نازک بوذم چون همین شیشه.. نازک بودم چون تو .. کجای کار بود که تو را شکستم ؟؟ کجای کار بود که مرا شکستی ؟؟؟
حالا سالها از قرار تقویم گذشته اند و من همچنان به شدت در این دنیا مانده ام و تو همچنان به شدت نیستی . و من همچنان به شدت خسته ام ... و من همچنان به شدت مرده ام ...... و من همچنان ... و .. من ... .. هم .. چ ............ خسته............... (راوی مرده است ، دنبالش نگردید)
یادداشتک 1) باور کنید اینها کلمه نیستند ..
یادداشتک 2) موسیقی وبلاگ : قطعه Angel با صدا و موسیقی Sara McLachlan
تذکر مجدد : برای شنیدن موسیقی از جناب Internet Explorer استفاده نمایید

آموزشگاه موسیقی "فلان" در خیابان پاسداران واقع شده است . من 5 سال پیش یکی از معلمهای جوان آنجا بودم . آن روزها فعالیت موسیقی برای من جدی ترین کار و تنها کانال در آمدی بود. آقای "و . م" ،که مدیریت این آموزشگاه را بر عهده داشت ، بصورت اتفاقی بامن آشنا شده بود و دو هفته بعد از اولین دیدارمان با من تماس گرفته بود. ایشان یکی از چهره های مشخص موسیقی مردمی بود و به من بسیار لطف داشت . هر چند که بعد از چند ماهی که آنجا بودم دیگر ایشان را ندیدم .
حالا بعد از این مدت ، این روزها که وضعیت کار خراب شده است و از طرفی هم چون چندان بی علاقه به انجام دوباره تدریس موسیقی نیستم تصمیم گرفتم سراغ این کار بروم . از جمله بروم آموزشگاه "فلان" . دقیقا امروز . آقای "و . م " مرا شناخت . انتظار نداشتم ، چون معمولا قشر هنرمند یک سری غرور های کودکانه برای نشان دادن احساس یگانگی خود دارند . از دیدنم حتی خوشحال هم شد . از نوازندگیم تعریف و تمجید کرد . از فعالیتهایم پرسید. سرد بودم و برای اینکه سوالهای آزار دهنده اش را ادامه ندهد موضوع دست راستم را برایش توضیح دادم که چه بلایی سرش آمده . اولش متعجب شد و برایش قابل درک نبود. بعدش هم خیلی متاسف شد و سعی کرد امید احمقانه بهم بده .اما من که برای گرفتن امید اونجا نیامده بودم. خیلی سریع پرسیدم برای کلاسهای فلان ساز معلم نمی خواهید ؟ خواست رعایت ادب کند بنابراین کمی تعارف تیکه پاره کرد و گفت : "برای من باعث افتخاره و میدونم تو چه نوازنده و معلم خوبی هستی اما خودت بهتر می دونی که اگر معلم نتونه ساز بزنه شاگرد درس رو نمی گیره" . و برای اینکه این بار رعایت شعور رو هم کرده باشه ادامه داد : "برای سطوح بالا حالا زیاد مشکل ایجاد نمی کنه البته..." پوزخند نا محسوسی زدم و بعد از یک سری حرفهای اختتامیه از جایم بلند شدم .
از آنجا که بیرون آمدم ، حس خلا بهم دست داده بود . آسمان کمی ابر داشت . به سمت خانه روانه شدم .به محض اینکه کلید را چرخاندم و در باز شد چشمانم بهش افتاد . تنش را خاک گرفته بود . به دستانم نگاه کردم که البته سالم می نمودند . چیزی در سرم نبود . قصد کردم برای شام ماهی بپزم . پودر و تخم مرغ را به آن مالیدم . و آن را در تابه پر از روغن داغ انداختم . ماهی در روغن شروع به سرو صدا کرد . به آن خیره ماندم . به 5 سال پیش می اندیشیدم ... پلک نمی زدم ... صدای ماهی بعد از چند لحظه کمتر شد... یک موسیقی در ذهنم آرام شروع به نواختن کرد ... نگاهم به تابه بود ... صدای موسیقی دور و نزدیک می شد ..... تصاویری محو از جلوی چشمانم رژه می رفتند .... خیرگی چشمانم به گوشه ناخنم رسید ... رد سردی روی صورتم حرکت کرد و افتاد به میان روغن داغ .... دوباره درون تابه سرو صدا شد ...
عکس : Margaret Durow
کجایی
ای همزاد من
سوار بر کدام ابر ؟
رو به کدام ستاره ؟
دیریست
به انتظارت
پنجره ها باز است ...
یادداشتک 1 ) موسیفی وبلاگ قطعه Greenfields از گروه The Brothers Four ...
(من فقط میدانم اینجا چیزی برای من وجود ندارد- قسمتی از متن آهنگ ) ...
در خانه نشسته ام .روی یک صندلی عجیب غریب چرمی . یک جور صندلی ای که هر کس روی آن بنشیند، به غالب او در می آید . درونش از یونولیت پر شده و رنگ آن نارنجی است . ارزان است از این دسته صندلی ها . همین ها که هنگام بلند شدن از آنها غالب باسنت روی نشیمن گاهش تو رفته می شود. در اصطلاح تجاری به آن می گویند happy chair ، حالا چرا ؟ نمی دانم .اینکه آدم وقتی روی آن می نشیند خوشحال می شود ، یا اینکه مال آدمهای خوشحال است ، یا اینکه خود این صندلی شیء خوشحالی است . حالا اگر هر کدام از اینها باشد چراییش می شود سوالهای بعدی . برای من اما این صندلی حکم یک بالشت بزرگ را دارد که گاهی روی آن می نشینم گاهی دراز می کشم ، و گاهی آنرا در آغوش می کشم ...گاهی هم استفاده های غیر معمول دارد . مثلا یکی از روزهایی که خیلی غمگین بودم ، سرم را به داخل آن بردم و عر زدم چون حکم خفه کنندگی صدا را خوب می تواند ایفا کند ، هر چند بعد از چند لحظه از بوی گند مخلوط خیسی اشکهایم با سطح چرم مصنوعی آن حالم به هم خورد . و ترجیح دادم دیگر در درون یک صندلی خوشحال گریه نکتم .
الانم روی همین بالشت خوشحال ، یا هر چه دیگری که نامش هست نشسته ام و به مفهوم حقیقت (!) می اندیشم . حال مزاجیم خوب نیست . سرم 1000 کیلو وزن دارد و جرات ندارم از جایم بلند شوم ، چون در این صورت یک چیزی در سرم تند تند ضربه می زند ، مثل یک ندای آسمانی مست که : بشین سر جات !! برای همین هم هست که احساس می کنم فلج شده ام . فلج شدگی چیز بدی است . فقط به درد زمانهایی می خورد که همه کارهایت را انجام داده ای و در این دنیا هیچ مسئولیت دیگری نداری . وقتی می گویم مسئولیت ، انگار یک جریان برق چند هزار ولتی از درونم رد شده است . نه نه اشنباه نکنید . نه اینکه من آدم مسئولیت پذیری نباشم که برعکس من زیاده از حد خود را در برابر همه چیز مسئول می دانم . آنقدر که مسئولیت پذیریم می شود مایه عذابم . این را از آن جهت گفتم که گاهی مجبور به انتخاب مسئولیتی می شوی که خودت چندان در آن نقشی نداشتی . یعنی داشتی ، اما به عنوان یک ابزار سود گرایانه برای اهداف شوم جبر زندگی . اساسا من به جبر اندازه این حقیقت که هنوز ماست سیاهی تولید نشده معتقدم . یعنی من از آن دسته از آدمهام که فکر می کنم حتی در "انتخاب" که شاهد انسانهاست بر "اختیار" آنان نیز ، نوعی جبر وجود دارد که ما را مجبور به گزیدن آن انتخاب می کند . جبری که بسیار نا محسوس است . حالا دیگران گمان می کنند نام این خوش بینی و دادن امید احمقانه به خود است یا همان طور که گفتم فرار از مسئولیت ها. اما از نظر من برای هر آدمی در زندگی اش هر لحظه و همه جا ، دنیایی از اتفاق های ریز و درشت می افتد ، که تمامی حرکات او را تحت تاثیر قرار می دهد. این حوادث در دایره شرایط مختلف متصل یه او رخ داده است ! از خانواده ،شهر و دوستان و مملکت بگیر تا شیوه تربیت او ، نگاه او به دنیا و همه چیزهایی که شخصیت او را ساختند . و همین است که مسئولیتها و برخوردهای آن آدم را می سازد. و البته ممکن است (ممکن که چه عرض کنم قطعا ) برای من و شما و دیگری این شرایط متفاوت باشد بنا بر این شیوه برخورد ما با آن مسائل خیلی فرق خواهد داشت. به همین دلیل من در واکنش به رفتارها ، تصمیمات و آداب آدمها هیچ قضاوتی از هیچ مدلی نمی کنم . من فقط می توانم بگویم فلان نفر ، فلان کار ، فلان مورد آیا در سلیقه من هست یا خیر . حالا البته که اینها فقط کلمه هستند و ما نمی توانیم از قضاوتهایمان دور بمانیم . فقط در حداقل، می توانیم ملاک قضاوتهایمان را درست و درمان بچینیم .
همه اینها را گفتم که نکته ای را گوشزد کنم. من الف ر با این هیبت بیگانه ام با خود ، چیزی نیستم جز تصویری که تو از من ساخته ای ، خانواده ام از من ساخته اند ، دوستانم از من ساخته اند و جهان از من ساخته است این تصاویر نیز بر مبنای تمام آن چیزهایی است که با آنها قضاوت شده ام . امروز جمع اینها از من تصویر گیج و مبهمی شده ..
اما تصویری که خودم از خودم ساخته ام همان مردی است که در آینده زندگی می کند ، مردی که در پناه هیچ کسی نیست و با اینهمه زندگی را اینقدر کاغذی نمی خواهد ... تصویر مردی است در آینده ،که صبح ها نان برشته با مربای آلبالو می خورد ، سیگار می کشد و برای همدمش لقمه های پنیر را دانه دانه می چیند و مراقب است گردوی لای آنها نریزد .. فقط همین!
یادداشتک 1 ) هی گلاره ، انگار کن از یه جای تنگ ،آدما هی بخوان رد شن هی بخورن به یه موجودی که پاشو وسط زمین و آسمون نگه داشته ..
یادداشتک 2 ) تصادف نام دیگر سرنوشت است ... از کتاب جهالت / میلان کوندرا/ برگردان آرش حجازی ص 106
یادداشتک 3 )موسیقی وبلاگ تقدیم به آسمانها تان ..