تو به آینه ها پیوستی ... من به زمستان


آموزشگاه موسیقی "فلان" در خیابان پاسداران واقع شده است . من 5 سال پیش یکی از معلمهای جوان آنجا بودم . آن روزها فعالیت موسیقی برای من جدی ترین کار و تنها کانال در آمدی بود.  آقای "و . م"  ،که مدیریت این آموزشگاه را بر عهده داشت ، بصورت اتفاقی بامن آشنا شده بود و دو هفته بعد از اولین دیدارمان با من تماس گرفته بود. ایشان یکی از چهره های مشخص موسیقی مردمی بود و به من بسیار لطف داشت . هر چند که بعد از چند ماهی که آنجا بودم دیگر ایشان را ندیدم .

حالا بعد از این مدت ، این روزها  که وضعیت کار خراب شده است و از طرفی هم چون چندان بی علاقه به انجام دوباره تدریس موسیقی نیستم تصمیم گرفتم سراغ این کار بروم . از جمله بروم آموزشگاه "فلان"  . دقیقا امروز . آقای  "و . م " مرا شناخت . انتظار نداشتم  ، چون معمولا قشر هنرمند یک سری غرور های کودکانه برای نشان دادن احساس یگانگی خود دارند . از دیدنم حتی خوشحال هم شد . از نوازندگیم  تعریف و تمجید کرد .  از فعالیتهایم پرسید.  سرد بودم و برای اینکه سوالهای آزار دهنده اش را ادامه ندهد موضوع دست راستم  را برایش توضیح دادم که چه بلایی سرش آمده . اولش متعجب شد و برایش قابل درک نبود. بعدش هم خیلی متاسف شد و سعی کرد امید احمقانه بهم بده .اما من که برای گرفتن امید اونجا نیامده بودم.  خیلی سریع پرسیدم برای کلاسهای فلان ساز معلم نمی خواهید ؟ خواست رعایت ادب کند بنابراین کمی تعارف تیکه پاره کرد و گفت : "برای من باعث افتخاره و میدونم تو چه نوازنده و معلم خوبی هستی اما خودت بهتر می دونی که اگر معلم نتونه ساز بزنه شاگرد درس رو نمی گیره" . و برای اینکه این بار رعایت شعور رو هم کرده باشه ادامه داد : "برای سطوح بالا حالا زیاد مشکل ایجاد نمی کنه البته..."  پوزخند نا محسوسی زدم  و بعد از یک سری حرفهای اختتامیه از جایم بلند شدم .

از آنجا که بیرون آمدم ، حس خلا بهم دست داده بود . آسمان کمی ابر داشت . به سمت خانه روانه شدم .به محض اینکه کلید را چرخاندم و در باز شد چشمانم بهش افتاد . تنش را خاک گرفته بود . به دستانم نگاه کردم که البته سالم می نمودند . چیزی در سرم نبود . قصد کردم برای شام ماهی بپزم . پودر و تخم مرغ  را به آن مالیدم . و آن را در تابه پر از روغن داغ انداختم . ماهی در  روغن شروع به سرو صدا کرد . به آن خیره ماندم . به 5 سال پیش می اندیشیدم ... پلک نمی زدم ... صدای ماهی بعد از چند لحظه کمتر شد... یک موسیقی در ذهنم آرام شروع به نواختن کرد ... نگاهم به تابه بود ... صدای موسیقی دور و نزدیک می شد ..... تصاویری محو از جلوی چشمانم رژه می رفتند .... خیرگی چشمانم به گوشه ناخنم رسید ...  رد سردی روی صورتم حرکت کرد و افتاد به میان روغن داغ .... دوباره درون تابه سرو صدا شد ...

 

 

عکس  Margaret Durow


برچسب ها: زندگی, موسیقی
+  سه شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۱| 3:23 | الف.ر  |  |