تو به آینه ها پیوستی ... من به زمستان

گاهی هم زندگی با همه بارانهایش ، درختانش ، فصلها ، خنده ها  و پنجره ها چیزی شبیه یک فریب بزرگ می شود. فریبی که به خودت زده ای . به دنیا زدی ...

جمعه است و در تکراری بیهوده دست و پا میزنم . در یاسی که نمی دانم تا کجا برگردنم آویزان خواهد ماند .انگار وارث دردی هستم که از کودکی ام مانده . و این جمعه های سیاه و لعنتی آن را بر سرم هوار می کند . تنهایی غم انگیزی به دست و پایم پیچیده و شبهایم چیزی نیست جز امید تباه شده ای برای طلوع خورشیدی که دیگر مهربان نیست ...

فکر می کنم گرفتار طلسم و نفرینی ابدی شده ام  .. طوفان در من حلول کرده است و تمام تنم به شکل مردابی شده که نیلوفرهایم دانه به دانه در آن غرق می شوند . اندوه سفر دلتنگ کرده است مرا.. روزهای بی امید و مایوس دل تنگ کرده است مرا .. فرداهای بی تصویر  دلتنگ کرده است مرا .. آدمها ، پرنده ها ، رویاها ، آسمان .. دل تنگ کرده است مرا ...

می نشینم . زل می زنم به پنجره هایی که به آنها بدهکارم  ، به پرنده هایی که آواز می خوانند و  شادیم را قرض گرفته اند ، به آدمهایی که یک نفس مرا در خود می بلعند . به آسمانی که از آن سُرب می ریزد ... و به خدایی که نه لای شب بوها (با احترام به سهراب) و نه روی تراس همسایه ، و نه در دورهاست ...


یادداشتک 1 ) چیزی نیست ...

یادداشتک 2 ) دلم تنگ چیزی ست که نمی دانم چیست ..

یادداشتک 3 ) عنوان | فدریکو گارسیا لورگا

پرسونا : کریستین و کید | هوشنگ گلشیری از سمیه حسینی زاده 

موسیقی وبلاگ : اندوه مرا می فهمد ..

BACH- Concerto for violin & Oboe-BWV 1060- Adagio  Yehudi Menuhin: Violin , Leon Goossens: Oboe


برچسب ها: زندگی
+  جمعه هشتم دی ۱۳۹۱| 23:26 | الف.ر  |  |