1) به مناسبت اولین قدمها
یک زمانی وقتی کودک بودم ، در حیاط خانه ، زیر سایه درختی می نشستم و با خاک و گیاهان و مورچه ها صحبت می کردم . هر نقشی را هم روی دیوار ها و درختان به شکل موجودی عجیب با دهن و صورت و چشم و دماغ می دیدم . حتی نقوش روی قالی و در ها و پارچه ها را .. بزرگتر که شدم با موجودی خیالی حرف می زدم . با شخصیت های داستان هایی که می خواندم راه می رفتم . چه بسیار بود زمانهایی که با ژان والژان ، بابا لنگ دراز ، کاپیتان کروسیکان (قهرمان دستانهای ژول ورن) و ... در مورد نمره ریاضی و نفرت خشونت آمیزم به ناظم مدرسه و اینها حرف می زدم . بله ، من از زمانهای خیلی دور ، اولین قدمها را به سمت جنون برداشتم .
2) رابینسون کروزوئه
اهل هیجان ، رفتن به شهر بازی و پارک و سینما ، خوردن بستنی ، و گریه کردن برای دوچرخه نبودم . هیچ چیزی که برای همسن و سالان من مهم بود برای من کوچکترین اهمیتی نداشت . سر کلاس درس و معلمها هیچ وقت فعالیت جدی ای نمی کردم . نمره هایم بیست ، اما اخلاقم افتضاح بود . دلیلش هم واضح بود . من در 10 و 11 سالگی حداقل 12 سال از همسن و سالانم بزرگ تر بودم . هیچ حرفی برای گفتن به آنها نداشتم . ترجیح می دادم در رویاهایم کوزت را نجات بدهم و یا با رابینسون کروزوئه گپ بزنم .
3) منیژه خانم
شب و روزهای من در کودکی و نوجوانی ، آمیخته به احساسات و تجربیات بزرگسالی بود ، بدون اینکه برای رو یارویی با آنها آماده باشم . یادم می آید یک همسایه داشتیم . منیژه خانم . زن نسبتا تپل و خوش چهره ای بود . شوهرش مجید آقا بود که خیلی از شبها به خانه نمی آمد . تنهایی خانه او را می ترساند . بنابراین از مادرم میخواست فلانی بیاد خونه ما . 9 ساله بودم . و تنها چیزی که از اختلاف زن و مرد می دانستم مربوط به حجم برآمده ای بود که برای مردها در میان پایشان بود و برای زنها با افزیش سایز و شکل در بالا تنه هاشان .. باز هم البته چیز کمی نمی دانستم . منیژه خانم مهربان بود . مرا دوست داشت . همیشه در مورد کتابی که دستم بود از من می پرسید و به من می گفت " تو وقتی بزرگ شوی آدم مهمی می شوی "
به من علاقه داشت . پرتغال آب می گرفت ، درون یک لیوان بزرگ می ریخت و تا به سمت من می آمد که به من تعارف کند از روی مبلی که روی آن نشسته بودم پایین می آمدم تا مجبور شود بیشتر جلویم خم شود . نمی دانم چرا ..اما یک اتفاقی موقع خم شدن او و تعارف کردن خوراکی اش ، در دل و مغز من می افتاد که من خیلی آن را دوست داشتم . خیلی بیشتر از خیلی . میدانستم رازی بزرگ در زیر لباسش دارد که با هر بار تعارف کردن میوه و چای و شیرینی قسمتی از آن را کشف می کردم .
با و جودی که هیچ کس در مورد ممنوعیت این راز منیژه خانم ، به من چیزی یاد نداده بود ، من اما برای کنجکاوی و کشف آن احساس ترس داشتم . انگار که دارم دزدی می کنم . احساس گناه.. (هنوزم نمی دانم این واژه کی فرصت کرده بود به درون مغز کودک من برود ؟ !)
او وقتی می خوابید ، من بیدار بودم . در خیالاتم مجید آقا را از بین می بردم ، داروی بیهوشی به خورد زنش می دادم و با خیال راحت دامن او را هنگام خوابیدن بالا می دادم . من در رویای خودم هم نمی دانستم دنبال چی باید بگردم . اما فهمیده بودم این می تواند شیرین ترین تجربه یک کودک باشد ... مدتهای زیادی گذشت تا من به راز منیژه خانم ها پی ببرم .. رازی که شیرینی کشف آن را در همان 9 سالگی جا گذاشته بودم ...
یادداشتک 1 ) آن روزها رفتند ...
یادداشتک 2 ) من خودم این پست را دوست تر دارم ..
یادداشتک 3 ) نوشته ها ی بلند تر خوانده نمی شوند ؟
یادداشتک 4 ) نوشته ام وقیح شد ؟؟
پرســــــو نــــــــــــــا : به روایت لیلی گلستان از گلارهـ
موسیقی وبلاگ ... Andrea Bochelli