تو به آینه ها پیوستی ... من به زمستان

کاش می شد بنویسم ، کاش می شد یک قلم روان بردارم و به جان سفیدی یک کاغذ عریض و طویل می افتادم ، یا حتی به لطف این تکنولوژی شیشه ای، یک فایل چند صد کیلویی حرف، بار این صفحه سفید می کرد م... دلم می خواهد در نوشته هایم با کسی حرف بزنم ، یک گوشی که از میان کلمات ، صدای 2رگه شده این روزهایم را می فهمید ، صدای خش دار شده ام را از فرط فریاد هایی که  از گلو بیرون نیامده را می شنید . حس آدمی را دارم که یک دنیا حرف در دل و ذهنش تلنبار شده . حرفهای به هم ریخته ، شلخته ، بی سر و ته و اگر شروع کند به گفتنشان ، در دم به سکوت می رسند .

سرما زده به زندگیم به روحم ، به احساساتم . شده ام مردی که هیچ تعلقی به هیچ کس و هیچ چیز ندارد . مردی که ساعتهایش وارونه شده اند و در گیجی مفرطی به سر می برد .  بریده ام . بی آنکه بفهمم . بی آن که بخواهم . از خانواده ،از کار ، از دوستان ، از خدا و حتی ... .

یک مردی که ساعتهای زیادی را در تاریکی شب پشت لپ تاپش می گذراند ، کارش را جدی نمی گیرد ، سیگار وکتابش از دستش نمی افتد ، میرود روی تراس خانه اش و گربه اش را برس می کند و گاهی آنقدر به یک نقطه خیره می ماند که چشمانش می سوزد . تعلق نداشتن به چیزی آنقدر ها هم خوب نیست ، حالم را می فهمید ؟؟!

رفته ام دلم را و همه چیزم را در تکه ای یخ بزرگ لانه ساختم ...

 

یادداشتک 1  ) یه جوریم ...

یادداشتک 2  ) همین الان فهمیدم خانه نامرئی ام چندان هم نا مرئی نبوده گویا ! هی با توام ...

یادداشتک 3 ) سخت شده نوشتن برایم ، هر چند اینجا را شدید دوست دارم اما شاید همین روزها تعطیل کنم

 

 

موسیقی وبلاگ ، Les Feuilles Mortes  با صدای چارلز آزناوور (Charls Aznavour) و شعر ژاک پره ور (Jacques Prévert)

عکس : William Ropp

 


برچسب ها: زندگی
+  جمعه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۱| 4:40 | الف.ر  |  |