توی یکی از روزهایی هستم که روتین چند ماههام را دارم. از ورزش برمیگردم. توی ماشین. از شدت اندوه دارم خفه میشوم. غم همان قدر که خفه کننده میشود گاهی، به همان اندازه توان آدمیزاد را برای مقابله با آن بالا میبرد و انگاری شجاع تر به آن خیره میشوی.
یک تکنیکی برای خودم در مواجهه با موضوعات سخت دارم. اینکه خودم را به جای فرحان میگذارم که این حال و احساس را اگر داشت به او چه میگفتم و در ذهنم شروع مبکنم به همدلی کردن با خودم.
به فرحان درونم گفتم " تو تمام تلاشت را کردی. از هر چه داشتی استفاده کردی و بیشتر از این یا نمیتوانستی یا نمیشد. فهمیده نشدی، درد کشیدی و نگفتی. از سهم خودت زدی. آن چیز که در دستانت را داشتی تقدیم کردی و نشد. به هر دلیلی.با هر مقصری. و رفتی. و میدانستی این رفتن سخت خواهد بود و جانت را دوباره بالا خواهد آورد. صبور باش و اجازه بده از داخلت رد شود. میدانم که غمگینی و فکر میکنی صدایت شنیده نمیشود و از حجم این تنهایی و سکوت و صداهای توی سرت توانت بریده شده. صبور باش. "
اینها را که به خودم گفتم اشکهایم از زیر عینکم به روی ریشهایم که سفیدهایش بیشتر شده ریخت. صدای گریه ام بیشتر شد. بیشتر و بیشتر شد. اوج گرفت. بالا رفت. روی یک پلی بودم که ترافیک شدیدی داشت و در میان بوق و گرما و صدای موسیقی زشت ماشین بغلی تبدیل به فریاد شد...
کمی بعد سکوت، فضای ماشین را سنگین کرد. سکوت دلم نیز...
حالا شب است. فرحان خوابیده و خوشحالم که پرلود شماره ۱ ویلالوبوس را با کیفیت قابل قبولی امشب زدم و از مدل جدید موهایم هم خیلی خوشم میآید و پوست لعنتیم هم بدجور صاف و شفاف شده و صد کیلو پرس پا میزنم و مهم نیست که آدمها رو به لبان چه کسی خوابیده اند...
یادداشتک ۱) شب
یادداشتک ۲) آدمها بادند، من اما درخت شدهام...
یادداشتک ۳) آذر 403