تو به آینه ها پیوستی ... من به زمستان

این روزها نمی‌دانم چه‌کاره‌ام.حساب خودم با خودم را از دست داده‌ام. به هیچ چیز امیدی ندارم و اندک دلخوشی‌ای حتی ندارم . از قبل ضعیف‌ترم و گردی از نا‌امیدی در هوای درونم پاشیده‌اند . هر چقدر سنم بالاتر می‌رود در اداره امور مربوط به خودم ضعیف‌تر می‌شوم.هر مدل تغییری هم که به ذهنم می‌رسید را هم امتحان کردم اما یک چیزی انگار دست نخورده باقی مانده که حالم را بد می‌کند . فاصله‌ام با آدمها چندین برابر شده است و به هیچ بنی بشری احساس نزدیکی نمی‌کنم . خودم را هم نمی‌توانم از بندی که در آنم برهانم. تسلیم شده‌ام . تسلیم محض. آن روحیه مبارزه طلبی‌ام را از دست داده‌ام . فهمیدم نمی‌شود. فهمیدم نمی‌توانم و به خودم دروغ می‌گویم که این طوری که هست بهتر است.

آدمیزاد هر چه بیشتر تقلا می‌کند برای خوشبختی، خوشبختی بیشتر از او فرار می‌کند. تیره‌ام .. تارم ... و ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می‌گریند .

یادداشتک 1) هر جا که می‌روم تو را با خودم می‌برم...

+  یکشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۴۰۱| 15:54 | الف.ر  |  |