همه چیز عوض شده است و هیچ چیز تکان نخورده است. پارادوکس عجیب این روزهایم. خودم را در یک منطقه امن قایم کردهام و در عین حال هیچ امنیتی ندارم. خودم را با یک منطق بی منطق قانع کردهام و منتظرم. اما نمیدانم منتظر چه؟ میخواهم ببینم آخر قصه چه خواهد شد و خوب میدانم آخر قصه هیچ نخواهد شد.خودم را سپردهام به یک تسلسل بی رمقِ رو به زوال و برای ذرهای خوشحالی و خوشبختی دست و پا میزنم . میخواهم معنای "رضایت " را کشف کنم. میخواهم این حفرهای که درون زندگیم دارم را بشناسم. میخواهم آن را ببینم و با آن کنار بیایم اما بلد نیستم. امیدی به پر شدن حفرهام ندارم اما از بودنش دیگر فریاد نمیزنم . خودم را با حفره ام میشناسم. خودم را درون حفرهام میبینم و گاهی حتی درون حفرهام با خودم حرف میزنم و در آغوشش میخوابم . فکر می کنم زندگی همین است. همین است که بتوانی با حفرههایت همآغوش بشوی و خودت را در کمال احترام سر ببری و پیکر بی سَرَت را با خودت به سر کار ببری، به تنهاییات بروی و در موسیقی نرم خاطرهها و تصاویر، خودت را به خواب بزنی .
کجاست راه؟ اصلا راهی هست؟ نمیدانم . دارم از ندانستن خفه میشوم و زندگی در کنار مردم برایم سخت شده است. فکر میکنم برای زمین مضر هستم. آدمی عجیب با ظاهری معمولی و مسایل معمولی و قصه ای معمولی اما دور، مه زده، تنها و رو به افول.
جانم به شما بگوید گاه میدانیم که راه چیست، چاره کجاست اما انتخابش نمیکنیم تا در یک پناهگاه روانی همه علتها را به گردن انتخاب نکردنمان بیاندازیم. تا همیشه یک گزینهای باشد که به خودم بگویم اگر چنان میکردم چنان میشد. میخواهم حسرت راهی که نرفتهام را تا ابد با خودم در میان بگذارم تا رویاهایم را از دست نداده باشم.
یادداشتک 1 ) جایی را جز اینجا ندارم. زندگی بیرون از آینه ها زرد است ...
یادداشتک 2 ) چقدر حادثه، چقدر اتفاق، چقدر چیزهای عجیب ...