تو به آینه ها پیوستی ... من به زمستان

 

امروز چه روزیست ؟ روز دوباره خلق شدن ؟ روز بی روزی ؟ روز دوباره بودن ؟ ساعت ۲۳ و ۵۵ دقیقه است و من با سی و چند سالگیم فقط ۵ دقیقه راه دارم ... میگویم سی و چند ، چرا ک شمردن اعداد در این سن و سال شاید که حکایت جالبی نباشد ... شاید در این " چند " ،  هزار سال بشود نشاند ... هزار سالی که هزار قصه در خود نهان دارد ... هزار قصه ی تلخ ، هزار فریاد ، هزار بیداری در شبها ... هزار درد از آن روزهایی که حالا رفته اند اما روح آدمیزاد را مثل رگبار سوراخ سوراخ میکند ... هزار قطره ی اشکی که از دلم فرو ریخته است ... هزار دری که به رویم بسته شده است ، و یا شاید هزار پرنده ای که در هزار شب سیاه میان هزار هزار تنهایی ، آوای حزن فاصله و درد و اندوه را سر دادند ...

 شاید هم این " چند "  ، یک لحظه فقط بوده باشد .. چند ثانیه ی کوتاه .. چند ثانیه از آن شبهایی که تو در بستر من خوابیدی ، و من در تلاطم میان بیداری و خواب سر انگشتانم را به موهایت رساندم ، چند ثانیه از آن صبح روزی که بالخره فهمیدم چرا به این دنیا زاده شدم ، چند ثانیه از آن لحظه در مطب آن آقای دکتر مهربان که گفت : حال پدرتان خیلی خوب شده است ، نگران نباشید ... چند ثانیه از لحظه هایی که گیاهان کوچکم آب میخوردند و من می شنیدم که به یکدیگر میگفتند عاشق آقای الف ر شده اند ... شاید هم این " چند " بعد از سی سالگی ،همان تلاقی احساس من با خاطره ی موهای زنی باشد که در باد تکان میخورد ...

 زندگی ، سی و چند سالش است ...شاید همه اش هم یک دود ، یک هوا و یا یک حباب باشد ... اما چه میشود ..  دلمان خوش است به باور دوباره بودن ، نو شدن .. عبور ... و به لحظه هایی دیگر رسیدن ، چیزهایی دیگر شدن ... 

یادداشتک ۱) سلام ... 

 


برچسب ها: زندگی
+  شنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۴| 0:18 | الف.ر  |  |