جانم به شما بگوید عزیزان من ، ما مردها موجودات بسیار شکننده ای هستیم ، خیلی ترد و نازک تر از زنها .. بله تعجب نکنید .. تکیه ما مردها به زن ها تکیه ی عجیبی ست .. از آن مدل هاست که تقریبا همه چیزمان را به یک نگاه ، به یک نوازش سر انگشتان و به یک "دوستت دارم " میدهیم ... ما اصلا مرد نیستیم .. ما از همه ی زن ها ، زن تریم .. فقط بازو هایمان کلفت تر است .. صورتمان زبر تر .. ما آنقدر ضعیفیم که حتی بلد نیستیم مثل زنها جیغ بکشیم ، و آنقدر گفته اند که مرد گریه نمیکند ، گریه هامان را درونمان می کنیم .. ما زودتر میشکنیم ، دیر تر التیام میابیم ..ما در طول زندگی مان یک بار عاشق میشویم ، به تعداد انگشتان یک دست دوست پیدا می کنیم .. و تمام سرمایه ی ما از رابطه هامان ، اعتمادی ست که به دیگران می کنیم .. ما در لحظه ی مرگمان هم نام عشق قدیمی مان را هنوز به زبان می آوریم .. و اگر از عشق ، از سفر ، از بودن بگوییم ، میرویم برای جنگ با دنیا ، تکان دادن جهان ، جا به جا کردن کوه ها ... و ای وای از روزی که دستانمان خالی باشد ... و جنگ، نا برابر ..،
اینها برای الف ر داستان ما ، هزاران برابر است ..من خوب یادم می آید که وقتی عاشق شدم ، قرار بود دنیا را تکان بدهم .. و میدانستم ، و میدانم که باید دنیا را تکان میدادم اما خب دستانم یاریم نکرد و به جای آن دنیای درونم تکان خورد .. هر چند قصه ی اولین عاشق شدن من به سفر و دوری و خیانت و خشم انجامید اما من میدانم ، خوب میدانم که دخترک ماجرای عاشقانه ی من چه بی اندازه به مرد بودن من تکیه زده بود ... من اما تکیه ام به کلمه ی "عشق "بود که از دهانش بیرون آمده بود ... فقط به یک کلمه ...آری ما مردها به کلمات ، دستها و نگاه زنها تکیه میزنیم ..
جانم دوباره بگوید ، به مردها نگویید دوستت دارم ، عشق ندهید ، آنها را در خود غرق نکنید ، هر روز آنها را نبینید ، کلید خانه شان را نگیرید ، دلتان زیاد برایشان تنگ نشود ، نگذارید فکر کنند مهم اند ، شاید یک روز ، بخواهید به ساحل بروید و زیر آفتاب طلایی ، روی شنها قدم بزنید ..شاید به حرفهاتان تکیه زده باشند .. شاید خیلی مرد باشند .. آن وقت شما می مانید و تکه هایی از یک جسد که از آنها با خود کنده اید .. آری عزیزان من ..
یادداشتک ۱ ) عنوان | جناب سعدی