تو به آینه ها پیوستی ... من به زمستان

۱) 

دیشب خواب میبینم  در سرزمینی دیگر هستم .. توی یک ایستگاه مترو دارم ساز میزنم . مثل همان زمانها که همیشه میزدم .. عجیب این جا بود که سازم به همراه ارکستری نواخته میشد که نمیتوانستم ببینم . آدمها از قطار پیدا میشدند ، همه لبهایشان دوخته شده بود . با یک نخ قرمز .. ترسیدم .. دور و بر را گشتم ، دخترکی آمد سمتم و شروع به خواندن کرد .. یکی از پاسیون های باخ .. ستون فقرات نداشت و با بادبادک دستانش و بدنش به هم وصل شده بودند .. ترسیدم .. همیشه توی خواب میترسم .. نگاهش نکردم و فقط ساز زدم .. آرام آرام از کنارش دور شدم .. توی قطار نشستم .. از شیشه های قطار دیدم مردی با شمشیری عهد عتیقی دختر را از وسط نصف کرد ... جنازه اش به قطار پاشید .. صورتش را دیدم .. همان دختری بود که عاشقش بودم ..

۲) 

خوابها از درون آدم حرف میزنند . من اما از درونم میترسم . از ناخود آگاهم . هیچ وقت نمیفهمم چه بلایی سرش آمده . چه کارش کرده ام . تو بیداری و واقعیت سعی میکنم نفسم حتی به گلبرگها هم نخورد تا مبادا آزار ببینند ، اما توی خواب آدمها نصف میشوند ، خون پاشیده میشود و گاهی مورچه هایی تک چشم و بد شکلی را میبینم که برهنه ویولون مینوازند . فاصله ی آدم با درونش گاهی چقدر زیاد میشود . چقدر همه چیز آن جوری ست که نمیخواهد . چقدر همه چیز همان شکلی می شود که انتخابش نکرده ایم ... خنده دار است ..

من ، آقای الف ر ، در اینجا میخواهم اعتراف کنم که از آن دسته آدمهای پایینی هستم که اساسا به " اختیار " هیچ اعتقادی ندارد .. به اصالت مغز بشریت و اختیار انتخاب ... به قول اون لطیفه ی سخیف تلگرامی : سرنوشت مال بچه سوسولاست ، ما همین جوری یهویی ، تخمی یک بلایی سرمون میاد .

بله  همین قدر خنده دار و عوضی ... 

۳) 

دلم میخواهد به یاد همان مورچه های تک چشم بی ریخت که واژن هایشان را تراشیده بودند  ، خود . ارضایی کنم ...

یادداشتک ۱  ) شما از این مزخرفات چیزی میفهمید ... ؟؟؟

یادداشتک ۲ ) نمیدانم شما یادتان می آید یا نه ، اما من خوب یادم هست لگدهای محکمی میزدم .. 

یادداشتک ۳ ) میشود باز هم کلمات وقیحم را ببخشید ؟؟ 

 

 


برچسب ها: زندگی
+  دوشنبه هفتم دی ۱۳۹۴| 0:31 | الف.ر  |  |