بالخره به خانه ام بر گشتم . بعد نمیدانم چند هفته . برای من که تعطیلات و غیر تعطیلات نداردالبته. نمیدانم چرا خودم را با بقیه ی آدمها در این چیزها همرنگ میکنم . شروع سال هیچ چیز جدیدی نداشت . ساعت چند صبح شروع شد . من تو خانه ی پدری بودم . با مادر و بوی تکراری عید .. ۴ صبح هم خوابم برد .. خواب الف را دیدم در اولین شب سال . البته هیچ تعبیر هندی نمیخواهم از این موضوع بکنم . خواب دیدم موهایش را کوتاه کرده .
.. فردا باغچه پدر را بیل زدم و کلی گل کاشتم .. گیاهان را دوست دارم هر چیزی که قدرت ظلم نداشته باشد را دوست دارم .. بقیه ی تعطیلات را هم با الکل و علف و خنده های الکی پر کردم .. پلی استیشن هم بازی کردم ، ۱۰۰ دست .. اما حتی یکبار هم برنده نشدم .. دو روز هم رفتم به کلاسهای رایگان باغبانی که در یکی از پارک های مشهد برگزار میشد . خیلی خوب بود . سفر هم رفتم .. یک روستای کوچک که بوی گند میداد و شبها هم خیلی سرد بود .. جزیره ی کیش که شلوغ بود و مسخره .. کمی عکاسی هم کردم .... کتاب نخواندم .. موسیقی هم گوش ندادم ... با دوست احمقم ساعتها نشستم و حرفهای مزخرف زدم .. از خودمون و حرفهامون فیلم میگرفتیم و فردا دوباره نگاه میکردیم ... مستی و نشعگی دو خط موازی با سادگی اند .. یک جایی تو یکی از همین فیلمها دوست احمق می پرسد : چند وقت شده ؟؟ من بدون اینکه فک کنم می گویم سه سال .. بعد خودش را کش می آورد می گوید : الاغ اونو نمیگم که ، اینو میگم ... من هم که نفهمیدم کدام را می گوید ، الکی میخندم و میخندم و میخندم ... مستی که پریده میفهمم ...
حالا روی تختم دراز کشیده ام ، به هیچ چیزی فکر نمی کنم .. میخواهم تصویر خودم را روی سقف اتاقم پیدا کنم ..احساس می کنم آدمیزاد از مسوولیت آدم بودنش نباید که فرار کند .. عذاب میکشم ...